داستان پلیسی؛ سرقت خونین از وکیل بازنشسته - بخش پایانی

فروش جواهرات مسروقه

در شماره‌های قبل خواندید وکیلی بازنشسته به نام جمشید، در خانه‌اش قربانی سرقتی مرگبار می‌شود. کارآگاه شهاب و ستوان ظهوری در جریان تحقیقات به برادرزاده او به نام احمد شک می‌کنند. احمد مردی بدهکار است که حکم جلبش صادرشده و او تلاش می‌کرد از عمویش پول قرض بگیرد، اما وقتی موفق به این کار نشد اختلافاتی با عمویش پیدا کرد. احمد قتل را انکار می‌کند و مدعی می‌شود عمویش روز حادثه با خریدار خودرواش قرار ملاقات داشت. هیچ ردی از خریدار پیدا نمی‌شود تا این‌که فردی با مراجعه به پلیس ادعا می‌کند خودرو را دو روز قبل از قتل جمشید خریده است. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
کد خبر: ۵۶۲۸۶۹

کارآگاه شهاب همان‌طور که در اتاق راه می‌رفت، دستاوردهایشان را در این پرونده برای ستوان ظهوری بازگو می‌کرد. احمد با عمویش اختلاف داشت. او بود که به ما گفت جمشید روز قتل با مشتری ناشناس قرار داشت در حالی‌که چنین قراری نمی‌توانسته واقعیت داشته باشد. از طرفی تماسی غریبه در گوشی مقتول ثبت‌شده که همه اینها می‌تواند صحنه‌سازی‌های احمد باشد. یعنی او خودش از تلفن عمومی به جمشید زنگ‌زده و صحبت کرده بعد با موبایل خودش تماس گرفته و ​آخر هم ما را با یک مکالمه مرموز سر کار گذاشته است.

ستوان با نظر رئیس‌اش موافق بود، اما یک مشکل وجود داشت. آنها هنوز برضد احمد مدرکی نداشتند. کارآگاه گفت: «احمد یک هفته وقت داشت بدهی‌اش را بدهد وگرنه به زندان می‌افتاد الان یک هفته گذشته و او هنوز جلب نشده این یعنی بدهی‌اش را پرداخته است. باید ببینیم پول را از کجا آورده.»

دو مامور در سریع‌ترین زمان ممکن سراغ احمد رفتند و او را بازداشت کردند، اما مرد جوان همچنان می‌گفت ​ بی‌گناه است. حتی شهاب بلوف زد و به او گفت: «ما می‌دانیم خودت از تلفن عمومی میدان استخر به عمویت زنگ زدی.»

اما این ترفند هم فایده‌ای نداشت و احمد باز هم خودش را نباخت و یک کلام پای حرفش ماند تا این‌که بحث به بدهی متهم کشیده شد و احمد ادعا کرد آن را با پولی که از یک نفر دیگر قرض کرده، پرداخته است. شهاب از او پرسید: «از چه کسی قرض گرفتی؟ اسم و شماره تلفنش را بده.»

متهم باز هم کوتاه نیامد و جواب داد: «یکی از دوستان به من قرض داد. پول را به حسابم ریخت.»

کارآگاه نام دوست احمد و بانکی را که وی از آنجا پول واریز کرده بود، پرسید. احمد اسم را گفت و اضافه کرد: «البته به ظاهر دوستم هم از شخص دیگری قرض گرفته چون اسم کسی که واریز را انجام داده فرق می‌کند.»

شهاب تقریبا مطمئن شده بود احمد دروغ می‌گوید و در حال دست و پا زدن است تا بلکه خودش را نجات بدهد با این وجود به ستوان ظهوری ماموریت داد ماجرای نقل و انتقال بانکی را پیگیری کند.

ظهر روز بعد همه چیز فاش شد. پول را مردی جواهرفروش به حساب احمد ریخته بود. ستوان او را هم با خودش به اداره آورد و مرد فروشنده به کارآگاه توضیح داد: احمد چند قطعه طلا همراه با کاغذ خرید به او فروخت و درخواست کرد پول را به جای پرداخت نقدی به حسابش واریز کند. طلاهایی که احمد فروخته، همان جواهراتی بود که از خانه وکیل بازنشسته به سرقت رفته بود. وقتی احمد و مرد طلافروش با هم رودررو شدند، متهم چاره‌ای ندید جز این‌که به جرمش اعتراف کند. او گفت: به خاطر مشکلات مالی چاره‌ای جز سرقت نداشتم و به همین خاطر نیز مجبور شدم عمویم را بکشم. او از انجام قتل ابراز ندامت کرد، اما پشیمانی دیگر برایش فایده‌ای نداشت.

شهاب بعد از اتمام بازجویی موضوع را تلفنی به محبوبه ـ دختر مقتول ـ خبر داد و او وقتی به اداره رسید و پسرعمویش را دید چیزی نمانده بود از شدت خشم به جان او بیفتد، اما ماموران جلوی دختر را گرفتند و کارآگاه سعی کرد با بیان این‌که قانون قاتل را به سزای عملش می‌رساند، دختر مقتول را دلداری بدهد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها