عباس رنجبر: می‌خواهم علیه خودم کودتا کنم

کد خبر: ۵۶۱۸۰۳
عباس رنجبر: می‌خواهم علیه خودم کودتا کنم

«بال‌های خیس» مجموعه‌ای است که این روزها از شبکه یک سیما پخش می‌شود. این اثر که حواشی جنگ را به تصویر کشیده، با نگاهی نو به دفاع مقدس می‌پردازد. عباس رنجبر به عنوان کارگردان این مجموعه با اینکه اولین تجربه خود را در گونه دفاع مقدس از سر می‌گذراند اما به زعم برخی منتقدان توانسته بخش قابل توجهی از مخاطبان را با خود همراه کند. وی که پیش‌تر آثاری چون «ساعت فراموشی»، «کوی دامون»، «به رنگ صدف» و «گل بارون‌زده» را کارگردانی کرده، این بار مجموعه‌ای معمایی را در قالب دفاع مقدس به تصویر کشیده است. گفت‌وگویی با وی انجام داده‌ایم که می‌خوانید:

«بال‌های خیس» اولین تجربه شما در گونه دفاع مقدس است. چه شد که کارگردانی این اثر را پذیرفتید؟

فکر کنم زمستان سال 89 بود که ریاست محترم بسیج صداوسیما آقای دکتر جعفری از من دعوت کردند و نشستی با ایشان در بسیج سازمان صداوسیما داشتیم. ایده اصلی این پروژه را ایشان ارائه دادند که علاقه‌مند بودند زندگی رزمنده‌ای را به تصویر بکشند که دیروز برای دفاع از آب و خاک و اعتقادات خود بالاترین سرمایه‌اش یعنی هستی خویش را در طبق اخلاص گذاشته تا مبادا دشمن به آب و خاکش تجاوز کند و حالا که جنگ تمام شده  در گوشه‌ای از ایران اسلامی به کار فرهنگی و یا پژوهشی مشغول است. پس از ساعت‌ها گفت‌وگو با  دوست فرهیخته‌ام مهدی رجبی «بال‌های خیس» متولد شد. من از سال 60 تا الان حدود 30 سال است که افتخار همکاری با سازمان صداوسیما را دارم، در دهه 60 فیلم‌های تک‌قسمتی تولید می‌کردیم. در این سال‌ها بارها پیش آمد که پروژه‌ای در مورد دفاع مقدس بسازم ولی هیچ وقت به این گونه فیلمسازی نزدیک نشدم چون احساس می‌کردم یک فضای مقدس است و اگر نتوانم قوی وارد شوم قطعاً نه تنها نتوانسته‌ام کمکی کنم بلکه به اعتقادات و مقدسات رزمندگان توهین کرده‌ام. باید بگویم کارهای اکشن در تخصص من نیست؛ تا جایی که در این  15هزار دقیقه فیلمی که ساخته‌ام شاید سه گلوله بیشتر شلیک نشده است ولی همیشه دوست داشتم حاشیه و پشت صحنه جنگ و دفاع مقدس را به تصویر بکشم  و چیزی را که دیگران نگفته‌اند من بگویم. اینکه رزمنده دیروز، امروز به چه می‌اندیشد؟ دغدغه او چیست؟ آیا رزمنده دیروز دانشمند امروز است؟ رابطه رزمنده دیروز با فرزندش چگونه است؟ و آیا اگر رزمنده‌ای سوار اتوبوس شود من یا جوان امروز به احترامش قیام می‌کنیم یا او مظلوم و مغموم گوشه غزلت گرفته؟ چرا بین او و نسل سوم فاصله افتاده است؟ چه کسی مقصر است؛ من هنرمند یا آن مسئولی که پشت میزش نشسته و آرامش امروزش را مدیون ایثارگری‌های دیروز قهرمانان دفاع مقدس است؟ دوست داشتم اینها را به تصویر بکشم. می‌خواهم بگویم ما سازندگان «بال‌های خیس» تنها شبنمی از اقیانوس رشادت‌های روزهای رزم و دفاع و پایمردی این بزرگمردان را به تصویر کشیدیم. با پخش این مجموعه اصلاً باورم نمی‌شد که «بال‌های خیس» این‌قدر در بین مردم جا باز کند؛ تا آنجا که یک راننده اصفهانی با نصب بنری تبلیغی به شیشه تاکسی خود این مجموعه را تبلیغ کند و با مسافرانش در مورد آن به گفت‌وگو بنشیند. درست است که ما امکانات عجیب و غریب کشورهای غربی را برای فیلمسازی نداریم اما در مباحث حسی و عاطفی حرف‌هایی برای گفتن داریم که قطعاً جذاب و شنیدنی است.

یکی از ویژگی‌های این مجموعه آن است که در هر قسمت مخاطب با گره و داستانک‌های جدیدی روبه‌رو می‌شود؛ به گونه‌ای که اگر از قسمت اول کار را نبیند دچار سردرگمی می‌شود. چه شد که چنین ساختاری را برای مجموعه انتخاب کردید؟

البته این نگاه یک حسن و یک عیب دارد. حسنش این است که ما باید مقداری از آن مخاطب سنتی فاصله بگیریم که معمولاً یک خط قصه هزار و یک شبی را دنبال می‌کند. خطوط فرعی داستان باعث می‌شود که قصه پر و بال بیشتری بگیرد. عیبش هم این است که اگر مخاطب از قسمت سوم و چهارم کار را ببیند به‌سختی می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند و یا اگر یک قسمت را نبیند احساس می‌کند چیزی را از دست داده است. به اعتقاد من امروزه با این هجمه مجموعه‌ها و فیلم‌های خارجی ما باید به نوعی با آن قصه تک‌خطی و یک‌بانده خداحافظی کرده و به قصه‌های پر از ماجراهای پیچ در پیچ عادت کنیم. اتفاقاً برای برخی از دوستان جالب بود که پایان هر قسمت با داستان جدیدی تمام می‌شد اما بعضی از مخاطبان هم دوست نداشتند و می‌خواستند یک قصه را تا انتها ببینند. برخی از اینکه دوربین به شمال و جنوب می‌رود خوششان نمی‌آمد اما بعضی‌ها که از مجموعه‌های آپارتمانی خسته شده بودند، این رفتن به شمال و جنوب را دوست داشتند. ما به مردمان جنوب کشور که تلخی‌های جنگ را با گوشت و پوست خود لمس کرده‌اند، سری زدیم که مخاطب از دیدن آن لذت ‌برد. این یعنی رو در رو شدن با انواع سلیقه‌ها. کسی با فلان صحنه من اشک ریخت و احساساتی شد و دیگری گفت صحنه‌ شعاری بود... اگر دقت کرده باشید، من سعی کردم هر طور شده در قصه‌های فرعی گویش‌های مختلف را بیاورم تا بگویم ایران ما سرشار از رنگ است، سرشار از گویش‌های مختلف است و اشاره‌ کنم به خرده‌فرهنگ‌های زیبایی که زیر یک پرچم زندگی می‌کنند. آرزو دارم مجموعه‌ای بسازم تا بتوانم دوربین خود را برخلاف برخی از همکارانم از تهران خارج کنم و به تمام ایران‌زمین بروم؛ تا آن مخاطبی که در شهرهای کوچک مرزی ماست هم احساس کند که منِ شهروندِ مرکزنشین به فکر او هستم.

اما به هر حال انتخاب چنین قالبی یک ریسک بزرگ است زیرا ممکن است با ریزش مخاطب همراه باشد.

بالاخره ما باید این خطرپذیری را برای نواندیشی از یک جایی آغاز کنیم. زمانی که مجموعه «کوی دامون» را ساختم، همین خبرنگاران مرا مورد نقد قرار دادند که چرا از بازیگران جدید استفاده کرده‌ام. الان پنج بازیگر همان کار به عنوان پنج بازیگر چهره و مطرح سینما و تلویزیون فعالیت می‌کنند. به جای آنکه از من تشکر کنند که دارم به سینما و تلویزیون بازیگر جدید معرفی می‌کنم، از من انتقاد کردند. مگر همه آنهایی که الان چهره شده‌اند از روز اول چهره بودند؟ امروزه ما برای این همه دانشکده هنر که دارند دانشجوی رشته بازیگری تربیت می‌کنند چه کرده‌ایم؟ یکی از کارهای ما به عنوان برنامه‌ساز این است که استعدادهای جوان و جدید را کشف کنیم. من هرگز دوست نداشتم از یک فرم خاص تبعیت کنم. به نظرم هنر یعنی کار نو، نگاه نو و حرف نو. امروزه تلویزیون رسانه‌ای است که در همه خانه‌ها به طور مداوم روشن است؛ سابق اعضای خانواده دور یک سفره جمع می‌شدند، الان یک ضلع سفره به تلویزیون اختصاص پیدا کرده است؛ یعنی رسانه هم عضوی از خانواده‌ها شده. من دلم می‌خواهد کاری  بسازم که قصه‌هایش چنان پیچ در پیچ باشد که بیننده از پای تلویزیون تکان نخورد؛  نه اینکه شاهد صحنه‌ای باشد با یک گفت‌وگوی طولانی چون معتقدم دیالوگ‌نویسی با مکالمه روزمره فرق دارد و باید با هنر عجین شود. حال چقدر در این زمینه موفق بوده‌ام، نمی‌دانم ولی احساس می‌کنم که هنوز در ابتدای راه هستم و از این اقیانوس بزرگ هنر تنها موج کوچکی به انگشت پای من رسیده است. کار رسانه با وجود تنوع شبکه‌های مختلف و بالا رفتن سواد بصری مخاطب واقعاً دشوار شده اما این سختی با شیرینی همراه است. امروزه دیگر دهه 60 نیست که دو شبکه داشته باشیم با چهار، پنج ساعت پخش روزانه که من یک مجموعه بسازم و روی ترافیک شهری تأثیر بگذارد بلکه اگر کوچک‌ترین خطایی کنم، بیننده کانال را عوض می‌کند.

در این مجموعه شاهد حضور بازیگرانی هستیم که در عرصه تئاتر فعال هستند. چه شد که این گروه بازیگری را انتخاب کردید؟

از آنجا که من خودم از سال 59 به طور حرفه‌ای تئاتر کار می‌کردم، به فعالان صحنه تئاتر علاقه بسیاری دارم؛ آنانی که دانش‌آموخته هنر نمایش هستند. همان طور که اشاره کردید، طیف عظیم بازیگرانی که جلوی دوربین «بال‌های خیس» حضور پیدا کرده‌اند از صحنه تئاتر آمده‌اند و همه اهل اندیشه،  تحلیل و خوش‌صدا هستند. مثلاً آقای عمرانی از جمله کسانی است که سال‌هاست در عرصه نمایش رادیویی، بازیگری و کارگردانی فعالیت می‌کند. کار کردن با این بازیگران حرفه‌ای واقعاً سخت است ولی این سختی یک حسن دارد که نمی‌گذارد تو فیلمساز تنبل بار بیایی؛ یعنی سر فیلمبرداری اگر دیالوگی به دهان بازیگران نمی‌چرخد یا از لحاظ معنی غلط است و یا با صحنه‌‌های قبلی آن شخصیت مغایرت دارد، آن‌قدر ایستادگی می‌کنند تا دیالوگی مناسب پیدا کنید و به آنها ارائه دهید. همین چالش فرهنگی در کار باعث می‌شود که انسان رشد کند.

با بازیگران جوان چطور، مثلاً آقای حسین مهری؟

ایشان جوان با استعدادی است و نیازمند تجربه.

برخی معتقدند که ریتم و هیجان کار پایین است و همچنین موسیقی کمی در متن قصه جاگذاری شده.

به نظر من موسیقی زمانی باید به صحنه اضافه شود که کلام، تصویر و بازی عاجز مانده باشد. موسیقی خود یک هنر کامل است و باید جایی بیاید که اگر نباشد خلأ آن حس شود. من دوست ندارم موسیقی شنیده شود بلکه باید حس شود. اگر یک جمله قشنگ یا یک حرکت زیبای دوربین در راستای قصه نباشد باید حذف شود. خودنمایی برای یک اثر تصویری، سم است. این سلیقه من است و سعی کرده‌ام بر مبنای همین فکر، موسیقی را آنجا که نیاز بود به کار اضافه کنم. در بحث ریتم هم اگر بخواهیم آن را تعریف کنیم، می‌شود ارائه الگوهای جدید. من از مؤلفه‌های رایج جذابیت خوشم نمی‌آید. امروزه که سواد بصری بالا رفته، با کوچک‌ترین اشاره‌ای مخاطب این مؤلفه‌های تکراری را می‌گیرد. من نمی‌خواهم بگویم که کار من کامل است زیرا معتقدم تنها نوشته‌ای که نقدی بر آن وارد نیست، کلام خداست؛ وگرنه هر نوشته‌ای که زاده فکر بشر باشد همواره بر آن نقد وارد است. اگر تمام مخاطبان این مجموعه جمع شوند و 20 ایراد از «بال‌های خیس» بگیرند، خود من 200 ایراد می‌گیرم چون خودم می‌دانم اشکالم چیست و کجا ضعف دارم و این ضعف‌ها به هیچ کس هم برنمی‌گردد بلکه صرفاً به من و دانش کم من بازمی‌گردد. برخی اعتقاد دارند که ریتم مجموعه تند است و روی خیلی از قصه‌ها باید می‌ایستادی که زود از آنها عبور کردی، برخی دیگر می‌گویند چقدر زود گره‌های داستان را باز کردی و برخی هم می‌گویند چرا زود سراغ شخصیت قهرمان رفتی. زیبایی و فراگیر بودن رسانه ما به همین حجم گسترده و تنوع دیدگاه است؛ یعنی ممکن است کسی از یک صحنه بدش بیاید و فرد دیگر شیفته آن شود و همین تنوع دیدگاه است که به رسانه رنگ می‌بخشد. زیبایی دنیا هم در تنوع آدم‌هایش است. من می‌گویم مردم در یک چیز با هم مشترک هستند و آن هم این است که همه با هم فرق دارند.

دوست دارید با کدام کارگردان داخلی یا خارجی رقابت کنید؟

با هیچ کس. دوست دارم با خودم رقابت کنم، علیه خودم کودتا کنم. دوست ندارم کار دیروزم را امروز تکرار کنم زیرا زندگی تجلی افکار و عقاید ماست. من اگر نتوانم برای مخاطبم که اصلی‌ترین سرمایه زندگی هنری من است حرفی نو بزنم، بی‌تعارف خیلی سریع حذف می‌شوم. این بی‌رحمی دنیای هنر هم زیبایی خودش را دارد. ذهن ما مثل چتر نجات است، وقتی باز می‌شود عمل می‌کند.

آیا فکر می‌کنید با ساخت این مجموعه توانسته‌اید حرفتان را به مخاطب بزنید؟

من وقتی فیلمنامه‌ای را خودم نوشته باشم سر صحنه می‌گویم چرا این‌طور نوشته‌ام، زمانی هم که کار را تدوین می‌کنم می‌گویم چرا این‌طور کارگردانی کرده‌ام و وقتی آن را از تلویزیون می‌بینم می‌گویم چرا این‌طور تدوین کرده‌ام. این نشان می‌دهد که انسان هر لحظه در حال تکامل است و یک هنرمند نباید هیچ وقت از کار خودش راضی باشد. اگر من از کار خودم راضی باشم، احساس می‌کنم به انتهای خود رسیده‌ام و دیگر جای رشد و شکوفایی برای خودم نمی‌بینم. «بال‌های خیس» اگر فرصت بیشتری داشت می‌توانست بهتر باشد که در این مجال آن را باز نمی‌کنم. اگر  می‌توانستیم صحنه‌‌های حذف‌شده را لحاظ کنیم، خیلی از خلأهایی که الان در قصه خودنمایی می‌کند، رفع می‌شد و نقاطی را که به عنوان هدف‌گذاری در لحظه لحظه قصه‌ها نهفته بود،  می‌توانستیم بیشتر حس کنیم.

ظاهراً سر این کار مشکلات زیادی داشتید، درست است؟

مشکلات فرصت‌هایی هستند که به ما داده شده‌اند تا بتوانیم جوهر وجودمان را آشکار کنیم!

 با تهیه‌کننده چطور، آیا مشکلی نداشتید؟

مگر می‌شود بی‌مشکل باشد؟ اگر مشکلی نباشد که کارمان یکنواخت و کسل‌کننده می‌شود؛ زیبایی کار ما همین مشکلات است. عصر یک روز پر دعوا در پایان کار، باز من آقای نوروزبیگی را جوادجان صدا می‌کردم و فردای آن روز می‌گفتم آن مشکل مثلاً مال روز شنبه بود، الان یکشنبه است. از حق نگذریم، ایشان هم در طول کار هیچ‌گاه از چارچوب ادب  و احترام خارج نمی‌شدند و دوستی ما همچنان ادامه دارد.

و کلام آخر...

زندگی یعنی مبارزه با هر چه واژه «نه» است، پس من فیلمساز هم برای حفظ مخاطب باید مبارزه کنم؛ اول از همه با تنبلی خودم بعداً به قید حیات نوبت می‌رسد به دیگران... هیچ کس جز خود من نمی‌تواند مانع موفقیت من شود چون فلسفه وجودی بشر این است که به دنیا آمده تا موفق شود. پس باید بکوشیم زیرا از دیگران چیزی کم نداریم. روی صحبتم با جوانان و نسل جدید است. ایرانی! تو بااستعداد هستی، باورت را باور داشته باش.

 

منبع:‌ هفته نامه سروش/ مریم عباس زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها