به پاسداشت سالروز شهادت سرلشکر منصور ستاری فرمانده شجاع نیروی هوایی
می روی و گریه می آید مرا / اندکی بنشین که باران بگذرد
از سفر پاکستان بازگشته بود با کتابی درباره عملیات هوایی جنگ 17 روزه آن کشور با هند:
کد خبر: ۵۵۹۶۰
«ما چرا به حماسه های 8 سال دفاع مقدس نبالیم؛ باید بنویسیم چگونه نیروهای زرهی دشمن را با بمباران های متمرکز زمینگیر کردیم و سرزمین های اشغالی را پس گرفتیم.
جنگ تمام شد ولی درباره رشادت های خلبانان جایی نوشته نشده. تاریخ چگونه قضاوت خواهد کرد؛ ما مسوولیم فرهنگ جبهه و جنگ را زنده کنیم.»
با تشکیل گروهی تحقیقاتی ، مجموعه 6 جلدی پاکبازان عرصه عشق به مرحله پیش نویس رسید و با دستور فرمانده وقت نیروی هوایی ، زیرچاپ رفت ، اما شهید ستاری فقط جلد اول آن (خاطرات خلبانان) را مطالعه کرد.
15 دیماه فقط 46 بهار شکوفا و پاییز عارفانه را مرور کرده بود که به ساحت قدس الهی پرواز کرد
«... ولی باید کار را از جایی شروع کنیم. ما الان شعارمان مرگ بر امریکاست ، در حالی که به تولیدات آن کشور وابسته ایم. با خودمان به فکر باشیم.»
با همین سخنان ستاری ، مهر 1366 ساخت هواپیمای پرستو (مدل پیشرفته بونانزا) آغاز شد و 6ماه بعد، با اولین پرواز، آزمایشی... چند سال بعد خبر طراحی و راه اندازی خط تولید انبوه ماشین سواری پیشرفته شمس ، از طرحهای تیمسار ستاری در نیروی هوایی در روزنامه ها درج شد، ولی بدون پیگیری... زمانی در دانشکده افسری در پاسخ به یک مصاحبه گر گفته بود: می خواهم فرمانده نیروی هوایی شوم.
اقتدار هر مملکتی در ارتش آن است و اقتدار هر ارتشی در نیروی هوایی اش. آن موقع ستاری 19 سال داشت و 17 سال بعد در سمت فرماندهی با احضار همدوره هایش گفت: به خودم قول داده ام نیروی هوایی مقتدری داشته باشیم.
روزهای جنگ است. باید بجنبیم... امام شعر مشهورش را در پای یکی از نامه های تیمسار منصور ستاری نوشته اند:
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم
همچو منصور، خریدار سر دار شدم...
به گفته سر دبیروقت مجله ماشین ، تیمسار ستاری در شماره های مختلف با اسم مستعار امامی مطلب چاپ می کرد که با انتشار این شعر امام دانستیم بین امضای امامی و شعر امام در ذیل آن نامه و ایهام کلمه منصور ارتباطی معنایی وجود داشته است.
بازگشت به خویشتن
منصور ستاری بچه ولی آباد ورامین بود؛ قریه ای که پدرش آن را بنا نهاده بود. خاطراتی که درباره پدر و دوران کودکی خود گفته و می گویند همگی ویژگی های منحصر به فردی را بیان می کنند که در کمتر کسی دیده می شود و برانگیزنده تحسین و تعجب همگان است.
حاج حسن شاعر بود و فاضل:
بهترین اعمال در دار جهان / چیست بر گو با من ای شیرن زبان /... هر که دارد رحم و انصافی به چنگ / کرده پاک آیینه دل را ز زنگ سررشته روایت را به خود منصور می سپاریم:
پدرم اهل سمیرم اصفهان بود. در همان جا دروس مکتبخانه را به اتمام رساند. 16ساله بوده که دست به یک سلسله سفرهای طولانی می زند. اکثر نقاط ایران ، عراق ، شامات ، مکه و مدینه را زیرپا گذاشته بود.
بعد خاطرات خود را در قالب یک سفرنامه به رشته تحریر درآورد. پدرم سرانجام در منطقه ای به نام باغ خواص ساکن شده و مورد توجه مردم قرار می گیرد. مردم برای همه کارهایشان به او مراجعه می کردند؛ برای ساختن خانه ، راه اندازی عروسی ها، برپایی عزاداری ها، برنامه های محرم ، رمضان و... اهالی باغ خواص در مسائل دینی و مذهبی بسیار قوی و ریشه دار هستند.
در نزدیکی باغ خواص ، مرقد امامزاده ای مشهور به شاهزاده ابراهیم قرار دارد. در آن زمان ، بقعه امامزاده ، بی رونق بوده. در کنار آن چشمه آبی جاری بوده. به همین خاطر در جوار این امامزاده علفزار و چمنزاری کوچک ایجاد شده بود و پس از چمنزار کویر شروع می شد. پدرم منطقه را می پسندد و می گوید: «باید به خاطر وجود مرقد امامزاده ابراهیم ، اینجا را آباد کرد.»
بنابراین به دنبال صاحب آن محل می گردد؛ از سیاه کوه تا حوض سلطان شروع به جستجو می کند و تا نزدیکی قم پیش می رود. همه جا را می گردد تا بالاخره ، صاحب آنجا را پیدا می کند؛ پیرمردی وارسته به نام مهندس انصاری که جزو اولین دانشجویانی بود که به اروپا رفته و مهندس شده بود. در منطقه زمینهای فراوانی داشته. پدرم مباشر او می شود. خیلی باهم دمساز بودند. پس از آن ، پدرم طراحی و ساخت یک روستا را در کنار امامزاده ابراهیم آغاز می کند؛ بعد شروع می کند به جمع کردن افراد مختلف برای سکونت در آنجا، آدمهای بیچاره ای که دستشان از همه جا کوتاه بوده است. مثلا برای این که یک مغازه در آنجا باشد، خانواده ای را از باغ خواص می آورد و یا برای ساختن بناها و خانه های مردم ، خانواده ای را از کاشان که در کار بنایی تخصص داشتند، به آنجا دعوت می کند. خلاصه او ریشه درخت مو را از شهریار، نهال انار را از ساوه و... می آورد، تا این که روستا کم کم شکل می گیرد و اسمش را ولی آباد می گذارد. پدرم در شهر (تهران) توی بازار مولوی ، سه چهار جا را می شناخت. با کاسبها حساب داشت و خودش پول اجناس اهالی را پرداخت می کرد. یعنی مردم خرید می کردند و سپس تابستان خودش می رفت بازار و حساب و کتاب می کرد. مسیر اتوبوس به شهر می رفت از روی راه آهن رد می شد تا آن که قطار سر می رسد و... پدرم ضربه مغزی شد.
آن موقع من حدود نه سال بیشتر نداشتم و مرگ پدر خیلی بر من سخت گذشت. تاریخ آن حادثه سال 1336 بود. یک حسینیه هم ساخته بود و طبق وصیت خودش در همان جا دفنش کردند. این دو بیت شعر را وصیت کرده بود که روی سنگ قبرش بنویسند.
یارب تو به عیب بندگان ستاری / یارب تو به جمله عاصیان غفاری / نومید شدن از کرمت عین خطاست / ای ذوالکرمی که چون تو کو دیاری
بهاری که گذشت
شهید بزرگوار، سال 1346 وارد دانشکده افسری شد. سال 1350 برای طی دوره علمی کنترل رادار به کشور امریکا اعزام شد و پس از گذراندن دوره یک ساله ، در ایران به عنوان افسر کنترل شکاری نیروی هوایی مشغول کار شد.
سال 1354 در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته برق و الکترونیک پذیرفته شد. تعدادی از واحدهای دانشگاهی را گذرانده بود که با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی تحصیل را کنار گذاشت و همدوش دیگر آحاد مردم به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت.
وی افسری مومن ، متعهد، شجاع ، آگاه ، تیزهوش و کاردان بود. طرحها و ابتکارهای زیادی در تجهیز سیستم های راداری ، پدافندی به اجرا گذاشت که در طول جنگ تحمیلی توان نیروی هوایی را در سرنگونی هواپیماهای متجاوز دشمن دوچندان کرد.
تیمسار ستاری به علت فعالیت های بیش از حدی که در اجرای طرحهای جنگی از خود نشان داد، در سال 1362 به سمت معاون عملیات فرماندهی پدافند نیروی هوایی منصوب شد.
طرحها و برنامه هایی که شهید ستاری ارائه می داد، بسیار منطقی ، عملی ، کاربردی و موثر بود. مثل دهها طرح و برنامه کوتاه و بلندمدت که منشا خدمات ارزشمندی شد. او سال 1364 به عنوان معاونت طرح و برنامه نیروی هوایی برگزیده شد و به علت لیاقت و کاردانی و شایستگی که از خود نشان داد، در بهمن ماه سال 1365 با درجه سرهنگی به سمت فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و تا هنگام شهادت عهده دار این مسوولیت بود.
سخن آشنا
نیروی هوایی دو خصلت بسیار بزرگ دارد که نمایش این خصلت ها کافی است تا امتی را همیشه آماده و در حال حرکت به جلو نگاه دارد. اولین مورد، آسمان است. آسمان جایگاه و جولانگاه نیروی هوایی است.
آسمان ، اشخاص را طور دیگری بار می آورد و به نوع دیگری می توان با خدا خلوت کرد. در آسمان چیزهایی وجود دارد. هر کس که سالها این راه را پیموده ، به خوبی حرفهای مرا می فهمد که چقدر تفاوت بین یک زندگی معمولی است و یک زندگی آسمانی. مساله دوم ، شجاعت است که از خصلت های لاینفک نیروست.
شجاعت ابعاد مختلف دارد که یکی از آنها خلاقیت است. اشخاص شجاع در هر کاری می توانند تحولات بزرگی به وجود آورند. شجاعان ، خلاقان همه صحنه ها خواهند بود و همین دو خصلت کافی است به هر گونه ممکن به نمایش گذاشته شود تا مایه هیجان و حرکت یک جامعه در طول قرون باشد.
ما تاکنون نتوانستیم ذره ای از شجاعت و شهامت و جان دادن و حرکتهایی را که نیروی هوایی در طول جنگ داشت ، نشان بدهیم. لذا احساس می کنیم که باید خودمان پیشقدم بشویم و قدمی برداریم.
حکایت دوست
آن شهید، سال 1340 تا 1343 در دبیرستان «پوینک»، هفت کیلومتری روستای ولی آباد تحصیل می کرد. دبیر آن دبیرستان می گوید: گرچه از آن زمان سالهای زیادی می گذرد؛ اما به یاد دارم که در طول سال تحصیلی ، بخصوص در سرمای سخت زمستان با پای پیاده فاصله ولی آباد تا مدرسه را طی می کرد.
در ماههای مبارک رمضان با توجه به این که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، تمام ماه را روزه می گرفت و چون مجبور بود برای رسیدن به مدرسه ، قبل از اذان صبح از خانه خارج شود، همیشه یک جانماز کوچک در جیبش داشت و بین راه نمازش را می خواند.
ایشان از نظر فراگیری دروس بسیار قوی و باهوش بود. من هر درس از انگلیسی را که می دادم ، آن را کاملا حفظ می کرد. به مرتب او را تشویق می کردم. همین امر باعث شده بود رابطه استاد و شاگردی ما به یک رابطه دوستانه مبدل شود. وقتی مطلع شدم به نیروی هوایی رفته اند، با توجه به توانایی هایی که در ایشان سراغ داشتم به دوستانم گفتم ایشان حتما به درجات بالا خواهند رسید و شخص مهمی خواهند شد.
اما باورم نمی شد روزی بیاید که من زنده باشم و شاگرد خوب و مهربانم در خاک آرمیده باشد. روحش شاد!