در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«از همان بچگی از وضع زندگی و خانوادهام ناراضی بودم.» بهناز این را میگوید و ادامه میدهد همین نارضایتی باعث شد دست به کلاهبرداری بزند. دختر جوان آرزوهای بزرگی در سر داشت، اما برای رسیدن به خواستههایش مسیر غلطی را انتخاب کرد و حالا باید تاوانش را پس بدهد. او میگوید: «من یک خواهر و دو برادر دارم. پدرم در یک اداره دولتی نظافتچی بود و ما وضع مالی خوبی نداشتیم. درست است که ماه به ماه حقوقش را میگرفت، اما در جای پرتی زندگی میکردیم و هیچ وسیله به دردبخوری هم در خانهمان نبود. همیشه از اینکه باید اینطور زندگی کنم بدم میآمد و یادم میآید یک روز وقتی کلاس دوم دبیرستان بودم به خودم قول دادم کاری کنم که پولدار شوم.»
بهناز درباره آن تصمیم توضیح میدهد: «معلم جبرمان نیامده بود و ما زنگ آخر تعطیل شدیم. با یکی از همکلاسیهایم سوار اتوبوس شدیم و به میدان انقلاب و بعد میدان ولیعصر رفتیم. در خیابان راه که میرفتم، افسوس میخوردم. لباسهای قشنگ، مانتوهای جدید و... همه آنها برایم جذاب بود، اما میدانستم اگر بخواهم به همین سبک زندگی کنم هیچوقت دستم به هیچکدامشان نمیرسد همان روز بود که آن قول را به خودم دادم.»
متهم آهی میکشد، سری تکان میدهد و در ادامه میگوید: «آن موقع کاری از دستم برنمیآمد. یادم است وقتی به خانه برگشتم الکی بهانهگیری کردم و با مادر و پدرم دعوا راه انداختم. هر دوشان خیلی ساده و مظلوم هستند و آن روز جوابم را ندادند. ایکاش به من سیلی میزدند تا به خودم بیایم. در دبیرستان درسم افت کرد، اما هرطور که بود دیپلمم را گرفتم، اما در کنکور قبول نشدم.»
پدر و مادر بهناز به این نتیجه رسیده بودند که وقت ازدواج دخترشان فرارسیده است. خواهر بزرگ او نیز در همین سن به خانهبخت رفته و از زندگی مشترک کاملا راضی بود. دختر زندانی حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: «من با خواهرم خیلی فرق داشتم و نمیخواستم زود شوهر کنم و دوباره در همان بدبختی بمانم برای همین هم هرچه مادرم میگفت پسر فلانی از تو خوشش آمده یا فلانی اجازه خواسته تا برای مثلا بچه برادرش به خواستگاری بیاید یا بهانه میآوردم یا داد و بیداد راه میانداختم. گیر داده بودم که میخواهم سر کار بروم. پدرم اولش مخالف بود، اما بعد دید چارهای ندارد.»
بهناز به امید یافتن کار هر روز از خانه بیرون میزد، اما به نتیجه دلخواهش نمیرسید تا اینکه یک روز با پسر جوانی آشنا شد. بهناز میگوید: «از خستگی روی صندلیهای وسط بلوار کشاورز نشسته بودم آن پسر هم در صندلی روبهرویی نشسته بود. سر صحبت را باز کرد و اینطوری ما با هم دوست شدیم. مهرداد پسر خوشتیپی بود و به نظر میرسید پولدار است. خودش هم همین را میگفت تا اینکه یکسال بعد پیشنهاد داد با هم کلاهبرداری کنیم. راستش من آن موقع عاشق مهرداد شده بودم. او گفته بود به مشکل مالی برخورده و با کمی پول دوباره خودش را بالا میکشد من هم حرفش را باور کردم.»
متهم به نقشه مهرداد عمل کرد و آنها سه فقره کلاهبرداری انجام دادند. دختر زندانی درباره شگردش توضیح میدهد: «مهرداد مغازهای را اجاره کرد و بنگاه راه انداخت. او خانهها را پیدا میکرد و من آنها را با رهن کم و اجاره بالا قولنامه میکردم بعد مهرداد برای همان خانهها مشتری پیدا میکرد و من به عنوان صاحبخانه آنها را رهن کامل میدادم. اولش از این کار خیلی میترسیدم. همهاش هول این را داشتم که دستمان رو شود، اما مهرداد میگفت خیالم راحت باشد و اتفاقی نمیافتد.»
بهناز بعد از دستگیری فهمید مهرداد کلاهبرداری سابقهدار است که بسادگی او را فریب داده و به قول خودش آیندهاش را از بین برده است: «سومین خانه را تازه رهن داده بودیم که ماموران دستگیرمان کردند. اول مهرداد را گرفتند و بعد به خانه ما آمدند و مرا بردند. مهرداد خودش چند بار زندان رفته و برایش مهم نبود دوباره آب خنک بخورد، اما آینده من از بین رفت. پدر و مادرم با من قهر هستند و میگویند همه محل و فامیل ماجرا را فهمیده و آبروشان رفته است. خودم هم شرمنده هستم و امیدوارم بعد از آزادی بتوانم همه چیز را جبران کنم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: