یک فنجان چای ساده برای نجات

جام جم آنلاین: یک پرستاری با گفتگو, غمخواری و یک فنجان چای ساده به بهبودی بیمارش کمک کرد مردی طاس و بی رمق روی تخت بیمارستان دراز کشیده, اندام رنگ پریده اش در ملافه سفید ناپیداست.
کد خبر: ۵۵۵۳۳

به دلیل ابتلا به سرطان خون تحت یک عمل پیوند مغز استخوان قرار گرفته بود. روی پنجه پا و آهسته به داخل اتاقش رفتم. سلام آقای جنسن, من هان پرستان شما هستم. او با سر سلامی کرد و چشمهایش را بست.
علایم حیاتی اش را چک کردم. پرسیدم: «کمی سوپ میل دارید؛» سرش را تکان داد: «من فقط می خواهم بخوابم». پس از مدتی با دارو برگشتم, با دهن کجی و بی میلی دارو را برداشت و به طرف بالشت برگشت و در آن فرو رفت.
روزنامه را به طرفش گرفته و جلویش گذاشتم اما علاقه ای نشان داد و توجهی نکرد. در حالی که احساس مغلوب شدن می کردم اتاق را ترک کردم.
در آشپزخانه وقتی می خواستم برای خودم یک فنجان چای بریزم مکثی کردم, و یکدفعه یک قوری بزرگ چای برداشته و آن را به همراه نان تست و دو فنجان داخل سینی گذاشتم و به سمت اتاق او روانه شدم. از او پرسیدم: «اگر من چایم را دراتاق شما بخورم مزاحمتان نخواهم شد؛» «دوست دارم اخبار نیز تماشا کنم».
«اصلا».
اما او کاملا تعجب کرده بود چشمهایش را بست. من تلویزیون را روشن کردمو در حالی که وانمود می کردم در حالدیدن اخبار هستم توجهم به او بود.
گفتم:«اگر میل به نوشیدن چای دارید من یک فنجان اضافی آورده ام».
«شاید بعدا نصف فنجان بخورم».
در سکوت مشغول تماشای تلویزیون شدیم تا زمانی که متوجه شدم دارد خوابش می برد. هنگامی که در حال ترک کردن اتاق بودم پرسید: «آیا فردا هم شما اینجا هستید؛»
من لبخند زدم: «هستم و اگر دوست داشته باشی فردا هم دوباره با شما چای می خورم. گفت: «دوست دارم».
شب بعد او دو فنجان چای و یک عدد نان تست خورد, اولین غذای کامل و پرحجمی که درطول یک ماه اخیر خورده بود. در شب سوم درباره همسر و بچه هایش با من صحبت کرد و این که مدیر یک سوپرمارکت است.
محل زندگیش از بیمارستان فاصله داشت و خانواده اش قادر نبودند به ملاقاتش بیایند. شهر محل سکونتش نزدیک جایی بود که من بزرگ شدم. در چهارمین شب از تخت بلند شد و روی یک صندلی نشست.
چند روز بعد تختش خالی بود. به اندازه کافی حالش خوب شده بود که دوران بهبودی اش را نزدیک خانه بگذراند. چهارماه بعد من به دیدن والدینم رفتم.
وقتی در حال خرید کردن بودم کسی با صدای بلند گفت: «هان, از دیدنت خوشحالم». من تقریبا آقای جنسن را شناختم. او مرا به همسرش معرفی کرد و گفت: «این هان است, او همان کسی است که زندگی مرا با یک فنجان چای نجات داد.»

منبع :American Journal of Nursing
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها