یکی بود یکی نبود. دختری بود که به خاطر سودجویی و پول پرستی اطرافیان و نزدیکانش به خاک سیاه نشست و بدبخت و بیچاره شد و شاید هم آخر فیلم بمیرد.
کد خبر: ۵۴۵۱۴
داستان تلخ و نخ نما شده از افکار یا به عبارتی بهتر کلک های آدمهای مدرن برای رسیدن به پول آدمهایی که در ظاهر ریشه هایی از اعتقادات و تفکرات سنتی دارند و یک کارگردان به نام داریوش فرهنگ که اصولا خیلی شیک فیلم می سازد؛ هر چقدر طلسم شدگان به لحاظ سوژه و داستان اصلی کهنه به نظر می آید، در عوض انتخاب درست بازیگران و بازیهای کاملا زیرپوستی که فقط به متن متکی نیستند جذابیت لازم را برای دیده شدن این سریال خانوادگی بالا برده و ضعف متن را جبران کرده است.
یکی از این بازیگران زیبا بروفه است. با او درباره آسیب پذیرترین شخصیت سریال یعنی مهشید به گفتگو نشستیم:
این مهشیدی که ما می بینیم همان مهشیدی است که توی متن اصلی بود یا این که در حین کار شخصیتش جهت گرفته یا با پرداختی بداهه توام بوده است؛
ما در شروع کار 12 قسمت بیشتر نداشتیم. وقتی متن به دست من رسید و آن را مطالعه کردم تقریبا ویژگی های شخصیتی مهشید دستم آمد؛ البته مهشیدی که من می شناختم تا پیش از مرگ مادرش بود.
آنچه پس از مرگ نسرین اتفاق افتاد باعث شد شخصیت مهشید کاملا عوض و به یک آدم منفعل تبدیل شود که از خودش اختیاری ندارد و منتظر می ماند تا دیگران برایش تصمیم بگیرند.
حتی گاهی وقتها اتفاقات باعث می شوند سرنوشت کوتاه مدتش عوض شود.
دقیقا. همان طور که این اتفاقات باعث شدند سرنوشت درازمدت مهشید هم عوض شود، اما در پرداخت شخصیت مهشید اصلا به آنچه در متن بود اکتفا نکردم.
بیشتر میان فیلمبرداری و حین کار بود. همراه آقای فرهنگ و حتی گروه بازیگران درباره این کاراکتر حرف می زدیم و آن را تجزیه تحلیل می کردیم و در واقع پرداختی کاملا عینی و زنده و مستقل از متن داشت ؛ البته به لحاظ منطقی و آنچه باید به عقلانی بودن عکس العمل های مهشید کمک کند، نه شخصیت اصلی او.
پس قطعا سکانس های حذفی یا جایگزین زیاد داشته اید.
بله. اما نه خیلی زیاد. پیش می آمد که بنا به دلایلی که مستقیما به منطق داستان مربوط بود، بعضی سکانس ها حذف یا جایگزین می شد.
مثلا؛
خب بارها اتفاق افتاد که به آقای فرهنگ گفتم به نظر من مهشید در این سکانس این کار را نمی کند، چون در سکانس قبلی فلان اتفاق افتاده که این کار مهشید غیرمنطقی است ، پس در نتیجه اینجا این کار را انجام می دهد؛ مثلا یک سکانسی با خانم ریاضی داشتیم که پخش هم شده است.
اولش قرار بود مهشید تا آخر متوجه این نشود که پدرش با شهره ازدواج کرده است. این ماجرا در متن بود، ولی در حین کار متوجه این شدیم که مهشید خیلی باید آدم احمق و خنگی باشد که به موضوعی به این روشنی پی نبرد.
تصمیم گرفتیم یک پلان جدای از متن به آن اضافه کنیم که در آن من به خانم ریاضی می گویم: تو به غیر این که منشی پدرم هستی ، رابطه دیگری هم با او داری؛
با اضافه شدن این پلان ، بیننده متوجه می شود که مهشید از ماجرا باخبر است ، اما اگر چیزی نمی گوید به دلیل این است که اهمیتی برایش قائل نیست.
چند مورد مشابه این هم بود که با تغییر آنها، کار هماهنگ تر و معقول تر پیش می رفت و ما هم در حین کار درستش کردیم.
واکنش آقای فرهنگ چطور بود؛ می پذیرفت؛
بله. راستش من هیچ وقت کارگردانی ندیده بودم که اینقدر به ذهنیات و منطق شخصی و برداشت های فردی بازیگرانش اهمیت بدهد و آن را تجزیه تحلیل کند.
آقای فرهنگ همیشه از خلاقیت و پیشنهاد خوب که برای بهتر شدن کار باشد، استقبال می کرد.
حالا اگر خودتان جای مهشید بودید چه می کردید؛
همان اول همه چیز را می گفتم ، چون یک دختر حتی اگر یک ازدواج ناموفق هم داشته باشد، در صورتی که تصمیم به ازدواج مجدد بگیرد، باز هم به انتخاب شدن و برگزیده شدن به لحاظ خصوصیات اخلاقی اهمیت می دهد نه به این که فرد مورد نظر از گذشته او چه برداشتی خواهد داشت یا چیزی شبیه این.
من اگر جای مهشید بودم بدون این که به مادرم بگویم با نیما صحبت می کردم و شرایطم را به او می گفتم. اگر جای چند قسمت آخر مهشید بودم قطعا یک درصدی هم به پدرم شک می کردم.
شهره را از خانه پدری ام بیرون می کردم و... اما مهشید هیچ کدام از این کارها را نکرد. یعنی قرار بود که نکند.
این که یک دختر تحصیلکرده ای مثل مهشید سرنوشت خودش را به دست مادرش بدهد چطور جزو قسمت هایی نبود که به اصلاح نیاز داشته باشد؛
البته در جامعه ما هنوز هم خیلی از بچه ها برای رعایت حال و وضعیت جسمانی والدینشان ، به هر عمل غیراصولی و بی منطقی تن می دهند.
منظورم ازدواج مجدد مهشید است.
ببین ، دکتر وثوق آدم معقولی است. مهشید هم او را قبول دارد. هر چند به خاطر مادرش از ازدواج قبلی اش گذشته است و حالا به دکتر وثوق فکر می کند، اما در نهایت این اتفاق اجباری نیست.
مهشید چشم بسته عمل نمی کند. فقط گرفتار امواج وحشی زندگی است که ناخواسته او را مورد حمله قرار داده اند.
تا به حال شده از سکانسی وحشت کنید؛
بله. در همین طلسم شدگان. نه این که بترسم و بخواهم از زیر کار در بروم ، اما به هر حال دلهره و اضطراب خوب یا بد شدنش را داشته ام.
یکی از این سکانس ها در قسمتهای بعدی سریال پخش می شود. اشاره مستقیم نمی کنم که لو برود فقط می توانم بگویم که این سکانس طوری بود که به من اجازه داده شد هر آنچه به ذهنم می رسد بگویم و در مقابل کنش ها، هر نوع واکنشی که دوست دارم نشان بدهم.
یک سکانس 3دقیقه ای بود. وقتی ضبط شد بشدت احساساتی شده بودم و تا مدتی حالم بد بود. از چهره همه مشخص بود که خیلی خوب از آب درآمده است. حتی همان یک برداشت رضایت بخش بود و کارگردان پذیرفت.
هنوز بچه ها شما را به نام معصومه در مجموعه «مجید دلبندم» می شناسند. شاید نگران زندگی او در طلسم شدگان باشند که بالاخره سر معصومه عزیزشان چه خواهد آمد. فاصله بین فانتزی و کار کلاسیک را چقدر دور یا نزدیک می دانید؛
اصلا قابل قیاس نیست. به نظر من فانتزی و کلاسیک دو مقوله جدا از هم هستند با دو تعریف جدا. تعریف من از فانتزی این است که در این ژانر بازیگر می تواند خودش را فراموش کند و در قالب یک کاراکتر غیرواقعی فرو برود، اما در کار جدی این طور نیست.
شما با خصوصیات انسانی خودتان ، نقش یک انسان دیگر را بازی می کنید و در واقع حس همذات پنداری بیشتری به بازیگر در کارهای جدی دست می دهد.
شباهتی بین فانتزی و کلاسیک وجود ندارد که بتوان آنها را با هم مقایسه کرد. هر کدام سختی ها و مصایب خودش را دارد. چه بسا که کار فانتزی سختی بیشتری هم داشته باشد.
و...
من سر مجموعه مجید دلبندم به معصومه تبدیل شدم. به قول شما هنوز هم خیلی ها به من می گویند معصومه. الان هم که مردم مرا می بینند می گویند زیبا بروفه است ، همان مهشید.
امیدوارم همیشه بتوانم آنقدر خوب از پس نقشهایم برآیم که هم نقش به چشم آید و دیده شود و هم در نظر مخاطب بازی قابل قبول و باورپذیری ارائه کرده باشم.