خوشبختی را دوباره احساس کردم

چند سالی می‌شد که من و برایان باهم ازدواج کرده بودیم. زندگی‌مان خیلی خوب بود و من احساس خوشبختی می‌کردم. به‌خصوص این‌که این ازدواج دوم من بود و پس از پشت سرگذاشتن یک تجربه تلخ، زندگی کنار برایان حس خوبی به من می‌داد.
کد خبر: ۵۳۷۷۸۵

من سال‌ها با مردی زندگی کرده بودم که معنای واقعی عشق و علاقه را نمی‌فهمید و همیشه به فکر پول درآوردن و کسب درآمد بیشتر بود. در تمام مدتی که همراهش زندگی می‌کردم، بیشتر روزها تنها بودم و وقتی او به شهرها و کشورهای دیگر سفر می‌کرد تا پول بیشتری به دست بیاورد، من در خانه بزرگ و مجلل‌مان خودم را با کتاب‌ها و مجله‌های مختلف سرگرم می‌کردم. البته هیچ وقت هم حق شکایت کردن نداشتم؛ چون او همیشه می‌گفت کسی که در این خانه زندگی می‌کند و می‌تواند با انواع کارها خودش را سرگرم کند، نباید تنها باشد! او فکر می‌کرد هر کس پول داشته باشد، تنها نمی‌ماند و برای همین احساس من را به هیچ وجه درک نمی‌کرد. برای همین​من هم خودم را خسته نمی‌کردم و خیلی برایش توضیح نمی‌دادم چقدر از این شرایط ناراحتم.

چند سال بعد از ازدواج‌مان، دخترم ملینا به دنیا آمد و کمی حس تنهایی‌ام کمتر شد. حالا دیگر نیازی به بودن همسرم نداشتم و هر وقت به سفر می‌رفت، با خیال راحت در کنار دخترم مشغول زندگی‌ می‌شدم. وقتی همسرم نبود، نه‌تنها دلم برایش تنگ نمی‌‌شد، بلکه من و ملینا زندگی راحت‌تری را هم تجربه می‌کردیم. در آن روزها من و دختر کوچکم باهم شام ساده‌ای می‌خوردیم، به پارک می‌رفتیم، بازی می‌کردیم و بدون نگرانی در خانه قشنگ‌مان زندگی می‌کردیم؛ زندگی‌ای ساده ولی با عشق و محبت.

برای همین هم وقتی با برایان ازدواج کردم، احساس کسی را داشتم که از زندان آزاد شده است؛ حالا می‌توانستم نفس بکشم و راحت زندگی کنم. البته خانواده جدید ما از همان ابتدا چهار نفری بود؛ چون من و برایان هر کدام یک بچه داشتیم که با ما زندگی می‌کردند، اما حضور آنها نه‌تنها مشکلی برای ما ایجاد نکرده بود، بلکه باعث شده بود یک خانواده ایده‌آل داشته باشیم؛ خانواده‌ای که همدیگر را دوست داشتند و با عشق و احترام کنار هم زندگی
می‌کردند.

خیلی‌ها به من می‌گفتند که نمی‌توانم با برایان و دخترش بسازم یا ملینا نمی‌تواند آنها را تحمل کند، اما برعکس نظر آنها، ملینا عاشق خواهرش شده بود و برایان را بیشتر از پدر خودش دوست داشت. او همیشه به من می‌گفت: کاش پدر من هم مثل برایان بود؛ برایان می‌دونه چطور باید زندگی کنه، اما پدر فقط بلد بود پول جمع کنه!

من هم همین حس را داشتم. برایان به من آرامش می‌داد و باعث می‌شد زندگی تلخ گذشته‌ام را فراموش کنم. برای همین هم همیشه خودم را مدیون او می‌دانستم و دلم می‌خواست بیشتر به او کمک کنم. دوست داشتم همیشه همراهش باشم و نقش همسری ایده‌آل را در زندگی‌اش بازی کنم.

نمی‌دانم تنهایی و تجربه تلخ گذشته‌ام باعث شده بود بیشتر به برایان علاقه‌مند شوم یا رفتار خوب او بود که من را به او نزدیک‌تر می‌کرد، اما در هر صورت من و ملینا دوست داشتیم به برایان و دخترش بیشتر از قبل محبت کنیم و آنها هم می‌خواستند در کنار ما، بودن در خانواده‌ای شاد را تجربه کنند.

بنابراین از همان ماه‌های اول پس از ازدواج با برایان، هر چهار نفر ما در کنار هم به خواسته‌هایمان رسیدیم و همه شاد و آرام کنار هم زندگی ‌کردیم.

مترجم: زهره شعاع

منبع: guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها