یک فنجان فلسفه با دکتر نصر

دکتر سیدحسین نصر به سال 1312 در تهران دیده به جهان گشود. پدرش سید ولی الله ، پزشک بود. مردی که بنیانگذارش می توان خواند; پزشک حاذقی که اولین موسسه اداره آموزش و پرورش به شمار آمده است.
کد خبر: ۵۳۵۲۱

دکتر نصر در محفل و خانواده ای رشد و تعالی یافته است که ایمان و عرفان دوشادوش در کنار ادبیات و هنر ایران زمین گام نهاده است.
اگر از دکتر نصر درباره پدرش سید ولی الله بپرسید، بغض گلویش را می گیرد و اشک در چشمانش حلقه می زند.
می گوید او اولین معلم من بود. محفل سید ولی الله ، مامنی بوده است که اغلب شاعران ، حکما، هنرمندان و فلاسفه صدسال گذشته ایران در آن آمد و شد داشته اند و تردیدی نیست که دکتر سید حسین نصر بسیار به این محفل مدیون است.
نصر فارغ التحصیل دانشگاه تهران است. علاوه بر این که لیسانس فیزیک را از دانشگاه ماساچوست گرفته و در دانشگاه هاروارد در دو رشته فیزیک و ریاضی به دکتری رسیده است.
گرایش دکتر نصر بیش از همه فلسفه و تاریخ علوم بوده است و آثاری که تاکنون از او خوانده ایم ، خالی از هیچکدام از این آموخته ها نیست.
در معرفی بیشتر او همین بس که آخرین شماره از کتاب بزرگ «کتابخانه فلاسفه زنده»(library in philosphy) که یکی از مهمترین اسناد فلسفه در غرب است به شخصیت و آثار دکتر نصر اختصاص یافته است.
در کنار بزرگانی نظیر، انیشتین، ژان لویی، برتراند راسل، سارتر، یاسپرز و دیگران.
ما درباره شخصیت و آثار دکتر با او حرف زده ایم. وقتی که در دانشگاه جورج واشنگتن در دفتر کارش نشسته بود و به قول خودش در انتظار این گفتگو بود.
چه خوب است که همین جا از منشی و مدیر دفتر دکتر نصر سرکار خانم زینت سیرت سپاسگزاری کنیم که بدون همکاری ها و هماهنگی های او، این گفتار فراهم نمی شد.


از همان آغاز دریافتید که فلسفه در ایران پس از شناخت کامل تاریخ فلسفه به رشد و کمال خواهد رسید و کتاب سه حکیم مسلمان هم محصول همین اندیشه است.
من همواره به تاریخ فلسفه علاقه مند بوده ام. به عنوان تجلی حقایق فرازمانی در قلمرو زمان و مکان ، تاریخ فلسفه آینده را روشن می کند.
تاریخ فلسفه بازشناسی ، خرد گذشته است. اندیشه و کسانی که در آن اندیشه ها زیسته اند، فلاسفه ای که در مکتبی رشد کرده اند و خود صاحب مکتبی شده اند.
اصولا تاریخ فلسفه نویسی به سبک جدید، در آلمان قرن نوزدهم آغاز شد. فلاسفه اسلامی در قدیم علاقه زیادی به فلاسفه پیشین داشته اند.
چنانچه در آثار ابن القفتی ، محمد شمس الدین شهرزوری و در آثار ملاصدرا هم دیده می شود و کتابهای جداگانه ای هم درباره اندیشه نحل و ملل قدیم ، چه یونانی و چه درباره دوران اولیه اسلام وجود دارد.
ولی این آثار به شکل دیگری دسته بندی می شوند و تاریخ فلسفه در آلمان قرن نوزده ، رنگ جدیدی به خود می گیرد تا این جا که تاریخ فلسفه فلسفه های غیرغربی به نگارش درآمده است.
فلسفه هند، فلسفه اسلامی ، چینی و...، همه اینها زیر سایه همین جریان است. من به سهم خودم در این راه کوشیده ام ، پنجاه سال می شود. از اوان جوانی.

تلاش شما این بوده است که به فلسفه اسلامی از دیدگاه خودمان بنگرید؛
کاملا، نه از دیدگاه غربی ها، در عین حال که از کلیه منابع و نظرات موجود در دنیای غرب سود ببریم و حتی انتقادات آنها نیز قابل توجه بوده است.
کتاب سه حکیم مسلمان ، جزو کتابهای اولیه من است و متن چند سخنرانی من در دانشگاه هاروارد. این کتاب هم تاریخ فلسفه اسلامی است ، هم تشریح فلسفه حیاتمند اسلامی.
با این کلام هم آغاز شده که حضرت علی (ع) فرمودند: ((انظر الی ما قیل ولا تنظر الی من قال)) می خواستم نشان بدهم درست است که تاریخ هست و بروز دارد، اما مکتب ها مهمترند; اندیشه و نگرشهایی که جریان داشته اند و هر کدام به مکتبی ختم شده اند.
مکاتب طی قرون باقی می مانند اما اشخاص از بین می روند. تقلید از غربی ها نبود، بلکه از دیدگاه ایرانی به آن پرداخته شده بود; حاصل میراث عقلانی و برای احیای این میراث.
تلاش کردم تا این اندیشه ها را نسبی نکنم. بی آن که مبتنی به زمان خاصی شود. چنانچه اندیشمندان ما چنین اندیشیده اند. تلاش من این بوده است که دیدگاه سنتی خودمان در این کتاب حفظ شود. چنان که در کتاب دیگرم ((تاریخ علوم اسلامی)) چنین کرده ام.

شما از دانشگاه هاروارد در سه رشته تاریخ ، علوم و فلسفه دکتری خودتان را دریافت کردید و خیلی زود متوجه شدید که هنر و ادبیات را نمی باید از گرمای این آتش دور داشت و شما چنین کردید، هنر و ادبیات به اندیشه و حتی نوشتار شما راه یافت و می توان براحتی دریافت که مثال ها و نکته های برجسته آثار شما از استعارات و کنایه های ارزشمند ادبی به دور نیست.
هر فیلسوفی از مثال هایی سود می برد که به دید فلسفی و تجربیات درونی و انسانی شان ارتباط دارد.

و به جامعه ای که در آن زندگی می کنند؛
همین طور است. به عنوان مثال من از کودکی که هستی فکری خودم را مدیون پدر و مادرم می دانم ، در خانواده با ادبیات غنی فارسی آشنا شدم.
به شکلی که در کودکی شاهنامه را خواندم و بعد دیوان حافظ و دواوین شعرای نامدار ایران را.
از همان سالها من در میان این آثار و افکار شاعرانه غوطه ور بودم، علاقه وافری هم به زیبایی داشتم. موسیقی ایرانی و هر نوع زیبایی ، بعد که بزرگتر شدم ، حتی قبل از رفتن به دانشگاه Mit و رفتن به دانشگاه هاروارد وقتی که فیزیک و ریاضیات می خواندم ، چیزی که مرا به ریاضیات جلب می کرد، زیبایی عقلانی این معادلات ریاضی بود.
یعنی شکوه و زیبایی ریاضیات (mathematical elegance). ریاضی دانان می دانند من چه می گویم.
همان وقتها بود که به هنر علاقه مند شدم، آن هم هنر سنتی. همان زمان که دانشجوی Mit بودم ، عصرها به دانشگاه هاروارد می رفتم و در موزه دانشگاه با یکی از بزرگان تاریخ هنر، درسهای هنر را پیگیری می کردم.
به هنر مدرن چندان علاقه نداشتم. در آنجا هنر سنتی تمام تمدنهای بزرگ را فرا می گرفتم. مقدار زیادی دانش از این راه کسب کردم. همچنین آشنایی نزدیک از طریق دیدن تصاویر و...

شما در ایران که بودید بسیار به سنت و شاخه های وابسته به آن توجه کردید و حتی اگر هم اکنون پژوهشگران در ایران از بحث سنت و تجدد سخن می گویند، محصول تلاشهای شماست.
شما بودید که برای اولین بار پسوند سنت را به مقولاتی چون هنر و شاخه های دیگر افزودید، هنر سنتی ، اندیشه سنتی و... آن هم در زمانی که خیلی ها در این زمینه ها سکوت کرده بودند و سخنی نبود.

مقوله ((هنر سنتی)) یکی از ساخته ها و پرداخته های من است. البته کوشش می کنم کلمه سازی نکنم ، اما برای اولین بار این اصطلاح در سالهای 8-1337 که تازه به ایران آمده بودم به کار برده شد که خوشبختانه با استقبال همه مواجه شد.
قهوه خانه سنتی و موسیقی سنتی و... همه این افزوده ها، از تکرار زیاد این کلمه در همان سالها سرچشمه می گیرد. این علاقه به هنر در سرشت من بود و بعد هم اعتقاد دارم هر کسی که با فلسفه و متافیزیک سروکار دارد، گرایش عجیبی به زیبایی دارد.
اگر یادتان باشد، افلاطون گفته بود که ((زیبایی ، تلالو یا هاله حقیقت است.)) یعنی اگر حقیقت خورشید باشد، هاله پیرامون خورشید، زیبایی است. این در زندگی من سهم مهمی دارد و من همیشه با شعر سروکار داشته ام.

تا آنجا که می دانم ، شما شعر هم می گویید؛
از جوانی شعر می گفتم. مقداری از شعرهای من در ایران از بین رفت اما در امریکا، دیوان اشعار من به انگلیسی چاپ شده است و هم اکنون هم هرازگاهی شعر می گویم و این عجین شدن با هنر که فرمودید، جزو همین تجربه پرورش من بوده است و هم علاقه باطنی و درونی من.
به همین جهت هم هست وقتی که شروع به نوشتن کردم ، تنها به فلسفه اکتفا نکردم. کتابهایی درباره هنر نوشته ام که یکی از آنها با نام ((هنر و معنویت اسلامی)) به زبان فارسی ترجمه شده است و هم در نوشته های دیگرم هیچ وقت آن جنبه از حیات و تجربه های انسانی که مربوط به هنر است را نادیده نگرفته ام.
یادم هست رساله دکتری ام را که می گذراندم، رساله سنگینی با عنوان ((نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت)) و به زبان انگلیسی با نثری شاعرانه بود، تا حدی که دانشمند معروف دانشگاه هاروارد که متخصص فلسفه قدیم بود به من گفت من خیلی رساله دکتری گذراندم ولی رساله دکتری به شعر نگذرانده بودم.

پروفسور، به زیبایی اشاره کردید. من درباره گذشته می خواهم بدانم ، این که این زیبایی ها در گذشته شما از چه مسیری تاثیر گرفته است؛
آنچه می دانم ، مرحوم پدرتان سید ولی الله خود از مشایخ صوفیه بود و تعلق خاطر زیادی به ادبیات عرفانی و عرفان داشت. مطمئنا پدر در آینده شما بی تاثیر نبوده است.

باری زیبایی هایی که درباره آنها سخن رفت ، همین زیبایی های پیرامون هستند که شخصیت و اندیشه خلق می کنند.
پدرم دکتر سید ولی الله نصر، واقعا نه به خاطر این که پدرم بود، ولی واقعا مرد حیرت آوری بود. آنهایی که شاگرد ایشان بودند، به او می گفتند ((اوستاد اوستادان)).
اولا ایشان طب قدیم را بخوبی می دانست و در طب جدید هم طبیب معروف و طبیب دربار بود. در دوره قاجاریه ، از آنجا که فقرا را بیشتر درمان می کرد، وضع مالی چندان درستی نداشت. در عین حال ادیب فحلی بود. یکی از استادان ادب فارسی بود. او یکی از بنیانگذاران آموزش و پرورش فرهنگ ایران بود.
ایشان تا اواخر دوران پهلوی اول وزارت فرهنگ ، اوقاف و آموزش را که یکجا بود، اداره می کرد و بسیار به ادبیات و شعر فارسی علاقه مند و پایبند بود.
از دیگر سو اساتیدی همچون مرحوم بدیع الزمان فروزانفر و جلال الدین همایی می آمدند و از ایشان سوال می کردند. بعد هم در فلسفه ، فیلسوفی واقعی بود. من خیلی مرهون ایشان هستم.
هر چند من 12 ساله بودم که ایشان فوت کرد، ولی سن ایشان بسیار از من بیشتر بود. مثل پدربزرگ من بود. چون دیر در زندگی ازدواج کرده بود، 55 سال از من بزرگتر بود.
او در رتبه اول خداوند اخلاق بود و باطنی کردن اخلاق و تزکیه نفس را من اول از ایشان یاد گرفتم.

فوت ایشان هم یک نمونه از کرامات اخلاقی ایشان است.
بله ، فکر می کنم داستان فوت ایشان فراموش شده است. ایشان از منزل پدربزرگ من پیاده می آمد. یک بعدازظهر تابستان ، تمام خیابان ها خلوت بود و یک دوچرخه سوار با سرعت به ایشان برخورد می کند.
پدر می افتد داخل جوی آب ، و لگن خاصره اش می شکند. از قضا این دوچرخه سوار، یکی از شاگردان خود ایشان بوده است. پدرم به ایشان می گوید فورا برو و از این جا دور شو که اگر پیدایت کنند، مجازات خواهی شد.
او رفت و ایشان بیش از یک ساعت داخل همان جوی ماند. بعد که ایشان را پیدا کردند و آوردند به خانه ، همان شکستگی منجر به ذات الریه و فوت ایشان شد.
یک روز بعدازظهر نخست وزیر به خانه ما آمد و اصرار کرد کسی که چنین کاری را با شما کرده است ، باید دستگیر شود و هر کاری کرد که پدرم بگوید، ایشان هیچ نگفت.
او چنین انسانی بود. نمونه اخلاقی حیرت آوری که من اصلی ترین دوران زندگی ام را با او گذراندم. ایشان به من یاد داد که چگونه باید طالب علم بود.
کتابخانه عظیمی داشت که هزاران جلد کتاب در آن بود. کتابهایی به زبان فرانسه ، فارسی عربی و... ایشان هر شب بدون استثنا مطالعه می کرد و من را وادار می کرد که درس بخوانم.

از کودکی به فلسفه هم توجه داشتید. یادتان هست اولین پرسش فلسفی شما چه زمانی بود؛
در همان کودکی ، روزی از پدرم پرسیدم اگر زمین نبود، آسمان هم نبود، ما کجا می بودیم؛ این مساله عجیب و غریب در سن هفت سالگی یکی از سوالات من از پدر بود.
ایشان اولین معلم فلسفه من بود. چنان که فرمودید، ایشان به عرفان و تصوف بسیار علاقه داشت و با مرحوم صفی علیشاه نشو و نمای بسیاری داشت.
به همین دلیل در عرفان زبده بود. اسلامی را که من از مادر و پدرم ، یاد گرفتم همیشه رنگی درونی و عرفانی داشت.
احترام به ادیان دیگر، تسلط بر نفس و تزکیه که هدف اسلام هم همین است.

جناب پروفسور نصر، اساس زیبایی ، زیبایی درون است. در دین ما آن زیبایی مد نظر است که از شرع گرفته شده و بیرونی شده است. می بینیم که در ادبیات فارسی به خاطر همین پروسه بالندگی هایی داشته ایم.
اگر بدقت نگاه کنیم ، شاید بتوانیم بگوییم فلسفه و ادبیات تشیع بیشترین نمود را در جهان اسلام دارد. شما با من هم عقیده اید؛

البته در تمام ادیان ، نقطه تمرکز و نقطه تاکید بیش از هر چیزی روی زیبایی درون است و اسلام همین نکته را در کلمه ((حسن)) خلاصه کرده است. هم به معنای خوبی است و هم به معنای زیبایی.
ما هم حسن صورت داریم و هم حسن درون و محاسن که صوفیه و عرفا از آن صحبت می کنند درواقع زیبایی درون است که در عالم برون تجلی می کند.
این دو مکمل همدیگرند و بالاترین زیبایی ، زیبایی درون انسان است. چون روح انسان را بزرگترین هنرمند یعنی خداوند به او بخشیده است ; چنان که خود فرموده است: ((ما روح خود را بر خاک دمیدیم و انسان را به وجود آوردیم.))
ما اگر بتوانیم آن فطرت خودمان را باز بیابیم ، آن گونه که خداوند ما را خلق کرد، در این صورت اوج زیبایی است.
چون اثر صانع و بزرگترین هنرمند است. اینجاست که بر همه چیز تجلی خواهد کرد. خداوند هم عالم را در نهایت زیبایی آفریده است.
اگر نگاه کنید، زشتی های اطراف ما، همه ساخته بشر است اما طبیعت همیشه زیباست. واشنگتن و تهران ندارد. قطب شمال و جنوب یا جنگلهای سیبری و مناطق خشک آفریقای شمالی.
زیبایی طبیعت حیرت آور است. این از دید فلسفه عرفانی تذکاری است از قدرت صنع خالق و آن حدیث معروف که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد (الله جمیل و یحب الجمال ) متجلی است هم در صنع انسان و هم در صنع عالم کبیر.
برای این که ما از زیبایی برون بهره بگیریم باید خودمان به زیبایی درون رسیده باشیم. خداوند این آزادی را به ما داده است که یا به آن زیبایی دست یابیم یا نه، با زشتی و پلیدی زندگی کنیم.
بسیاری هستند که از فرط غوطه وری در امیال دنیوی از زیباترین مناظر براحتی می گذرند و غروب خورشید را به لذات جسمی ترجیح می دهند.

و اما ویژگی های ادبیات و فلسفه ایرانی به تشیع اشاره کردید. باید بگویم در ایران ادبیات و فلسفه صوفیه و عرفانی بیش از اصطلاح تشیع بروز و نمود دارد.
ادبیات صوفیانه ما توانسته است این زیبایی درونی و معنوی ما را بین عامه مردم پراکنده کند. یا کار بردی کند...
به اصطلاح ، کاربردی کند، مردم ما نهایت ارادت را به حافظ و عطار و مولوی و دیگر بزرگان دارند. اینها همه شیعه نبودند، بلکه بیشتر عارف و صوفی بودند.
چون اصولا تصوف ، با بعد درونی انسان سر و کار داشته است. ادبیاتش هم، همیشه آن زیبایی درون را در آثار خود و دنیای برون منعکس می کند.

پروفسور، رویدادهای زندگی هر فیلسوف و هنرمندی در اندیشه و روش او متاثر است. بدین معنا که فلسفه شما زاده گذشته شماست.
فلسفه جاویدان خرد مبنای اغلب مباحث شماست و به نظرم رویدادها و تعلق خاطرات شما را می توان در این اندیشه جست.

جز این نیست. اجازه بدهید برگردیم به حرفی که سقراط گفت. او گفت که من حرفه مادرم را دارم و مادرش ماما بود.
گفت ، کار من این است که آن فرزند عقلانی را که در وجود شاگرد من است ، به دنیا بیاورم.
این حرف سقراط جواب شماست. هر انسانی دارای فطرتی است و سرشار از استعدادهای گوناگون و فطراتی از فطرت در خمیره وجودشان هست.
برخی چون انیشتین با دست نمی توانند کار کنند و درعوض معادلات حیرت آور ریاضی و فیزیک را حل می کنند و برخی برعکس. در انگلیسی بحثی هست که می گویند تربیت یا طبیعت (Nature یا Narture). به عقیده من این بحث عبثی است. هر دو مهم هستند.
انسان نمی تواند اسبی را تربیت کند که نهنگ شود، ولی می تواند اسبی را تربیت کند که تندتر بدود. تربیت عامل مهمی است برای به منصه ظهور رساندن آن امکانات درونی . این امکانات در همه یکسان نیست.
مثلا من یک برادر دارم که 3 سال از من کوچکتر است ، هاروارد را تمام کرد و زمین شناس است. ولی او هیچ وقت علاقه ای که من به فلسفه داشته ام را نداشته است.
این سعادت بزرگ را خداوند به من داد و مسوولیت سنگینی را هم به دوش من گذاشت که الان پس از 70 سال من باز هم صبح تا شب چیز بنویسم و سخنرانی کنم و حرف شما را می پذیرم که تربیت من در ایران و تحصیلاتی که در امریکا داشتم کمک کرد که این استعداد شکوفا شود.
در فلسفه ((جاویدان خرد)) جهان از درون نگریسته می شود و مختصات درون به بیرون سرایت می کند.

شما حدود بیست سال از ایران دور بوده اید و در این مدت تقریبا به تمام کشورهای عربی و کشورهای اسلامی سفر کرده اید. در کشورهای عربی چگونه با فلسفه برخورد می شود؛
همان مباحث بارها بحث شده قدیم است یا به جامعه سرایت کرده و زنده است؛
مقداری باید به تاریخ نگریست. به استثنای عراق که یک سرزمین بود بین دنیای عرب و دنیای ایران. در این سرزمین سنت فلسفه اسلامی پابرجا بود، در نجف و شهرهای دیگر، تا زمان ما که آیت الله سیدمحمدباقر صدر، فیلسوف نامی که در دوران صدام حسین به همراه خواهرش اعدام شد; متفکر بسیار بااستعدادی که نامش جاودانه خواهد ماند.
به استثنای عراق ، در سایر ممالک اسلامی ، تدریس فلسفه اسلامی از قرن هفتم و هشتم اندک اندک از بین رفت.
ابن خلدون هم که آخرین متفکر بزرگ عرب به شمار می آمد، در مقدمه کتاب معروف خود نوشته است : ((علوم عقلی از این دیار رخت بربسته است.)) در قرون دیگر گذشته ، کلام فلسفی در این ممالک رایج بود و الجرجانی ، تفتازانی و عضدالدین ایجی هنوز در آنجاها خوانده می شود و حتی در الازهر مصر تدریس می شود.
از آن سو هم عرفان عربی و همچنین عرفان ابن عربی پیروان بسیاری داشته است ولی فلسفه اسلامی که از الکندی و فارابی و شیخ الرئیس ابوعلی سینا و مکتب اسپانیا و سهروردی به دست ما رسیده بود، در این ممالک مطرود شد ; اما در قرن نوزدهم ، جمال الدین اسدآبادی ، تنها کسی است که در تهران شاگرد مکتب ملاصدرا بود، فلسفه می خواند.
حتی وقتی که از تهران می رفت و کتابخانه اش را به کتابخانه مجلس داد و این چنین کتابخانه مجلس آغاز به کار کرد، دست خط ایشان روی این کتابها هست. بویژه حواشی ایشان بر کتاب اسفار.
جمال الدین به قصد فعالیت های سیاسی از ایران رفت و بعد ساکن مصر شد. در آنجا هم هر از گاه در دانشگاه الازهر تدریس می کرد.
هم او بود که تدریس فلسفه را در مصر احیا کرد، آن هم در مهمترین مرکز فکری دنیای عرب.
پس از قرنها این انقطاع شکست و پس از آن اندک اندک مباحث فلسفی در دنیای عرب آغاز شد. پس از سید جمال الدین پژوهشگران بسیاری پیدا شدند که اینان به مباحث فلسفه اسلامی علاقه نشان می دادند.
از آنجا که اغلب این پژوهشگران در فرنگستان درس خوانده بودند، به فلسفه اسلامی می گفتند فلسفه عربی. ابراهیم مذکور، عبدالرحمن البدوی ، اینها دانشمندان بزرگی بودند، اما تربیت یافته یک مکتب استوار فلسفی نبودند.
مثل دانشمندان غربی بودند که فلسفه اسلامی را فرا می گرفتند. منتهی عرب زبان بودند و مسلمان. این جریانات تلالو خوبی داشت تا به حکومت رسیدن جمال عبدالناصر، که متاسفانه تلالو این مکتب رو به افول نهاد.

جناب پروفسور نصر، در مصر دیگر چه کسانی هستند که به فلسفه می پردازند؛ حسن حنفی هست که گرایش چپی دارد و نشریه یسارالاسلامی را منتشر می کرد و انسان قابل توجهی است.

در دهه 50 حرکتی آغاز شد توسط شما و مرحوم هانری کربن. این حرکت در ایران تاثیر فوق العاده ای داشت. آیا در کشورهای عربی تاثیری داشت؛
پروفسور ایزتسو هم بود. شروع کردیم به اشاعه فلسفه دیرین اسلامی ، یعنی فلسفه بعد از ابن رشد، سهروردی ، مکتب ملاصدرا و میرداماد و... تعدادی از فلاسفه عرب نسبت به این حرکت عکس العمل نشان دادند.
این فلاسفه آمدند و گفتند فلسفه بعدی اسلامی ، فلسفه واقعی نیست ، نوعی تصوف است که رنگ فلسفی دارد و گفتند که فیلسوف اصیل اسلامی ابن رشد است و چون خردگرا به معنای غربی آن {راسیونالیست} بوده است ، قابل اشاره است و مابقی خیر.
چند نفر مثل الجابری که یک فیلسوف مراکشی است ، شروع به نوشتن کردند، نهضت دیگری در ممالک عربی شروع شد با نام ((احیای ابن رشد)) به عنوان خداوند خردگرایی به صورت غربی.
مرحوم ذکاءالملک در ایران کلمه راسیونالسیسم را به خردگرایی به کار می برد که بسیار لغت درستی است.
خردگرایی از دوران دکارت به این سو، چنان شروع شد و افرادی را در خود پرورش داد که شدیدا با عرفان ، تصوف و اصولا با میراث عقلانی اسلامی در تضادند.
هر چند هم اکنون در مصر علاقه های فراوانی نسبت به فلسفه اسلامی دیده می شود، حتی نسبت به ملاصدرا که البته بیشتر مدیون همان حرکت بنده و هانری کربن و دیگر دوستان است.
متاسفانه تماس مستقیم من با ایران حداقل در این دو دهه گذشته وجود نداشته ، ولی من با کشورهای عربی بویژه مصر رفت و آمد دارم.
من هر سال به مصر می روم و اکنون کاملا محسوس است که تا چه اندازه فلسفه اسلامی پیشرفت کرده است. مخصوصا که بسیاری از کتابهای من به زبان عربی چاپ شده است و موسسه الاهرام که یک روزنامه عصر در مصر است ، تصمیم گرفته کلیه آثار مرا به زبان عربی منتشر کند و آن جنبه چپ گرایی که در دهه پنجاه و شصت میلادی پس از آمدن جمال عبدالناصر بروز داشت و به سوسیالیسم عرب معروف بود، جای خودش را به خردگرایی غربی داده است.

آیا در ممالک عربی ، فلسفه توانسته یا در پی آن هست که به جامعه تسری پیدا کند. یا خیر؛
در جوامع سنتی ، آنهایی که بانی حکمت و خرد هستند و نفوذشان در جامعه به مراتب از نفوذ فلاسفه غربی بیشتر است ، بله.
کسانی مثل دکارت یا کانت پیدا می شوند که نه تنها در دوران خود که در دوران های دیگر هم نفوذ گسترده ای در جامعه پیدا می کنند; ولی الان مثلا نفوذی که ویتگنشتاین در ترافیک واشنگتن دارد صفر است.
حتی در زندگی در این شهر که پایتخت امریکاست ; در حالی که مثلا در دوران قدیم ، فلاسفه بزرگ ایران یا هند نماینده حکمتی بودند که به اشکال مختلف در تمام جامعه منعکس بود. چه حکمت عملی ، چه حکمت نظری. عملی بیشتر، نظری کمتر.
اما اکنون در دنیای اسلام، به علت ضعف فکری که در دویست سال گذشته ایجاد شد، از آن نفوذ کم شده است ; اما هنوز مثلا نفوذ علامه طباطبایی در ایران در دوران خودشان به مراتب بیشتر از نفوذ دریدا در فرانسه است ، مهمترین فیلسوف پسامدرن فرانسه.
اما در ممالک عربی ، مقداری اوضاع با ایران متفاوت است. در ایران بانیان تفکر بیشتر حکما و علما بودند و در علوم مختلف (عقلی و نقلی) در جامعه سنتی نفوذ داشتند. در ممالکت عربی این نفوذ بیشتر در زمینه سیاسی بود.
استدلال هایی برای رسیدن به نوعی ((الشتراکیه عربیه )) یعنی نوعی حرکت عربی ، مثل حرکت حسن حنفی در مصر.
اما فلاسفه جدید عرب ، به دنبال حرکت دیگری هستند با عنوان ((سکولاریزه کردن جامعه عرب )) اینها هم نقش کمی ندارند و گاها اندیشه های پرنفوذی هستند.
در ایران ما هم وضع به همین منوال است. یعنی عده ای که می خواهند جامعه را سکولاریزه کنند، دنیاگرایان (به قول فرهنگستان گیتی گرا) در جامعه نفوذ خوبی دارند. اگر به گذشته دقت کنیم ، فرنگ رفتگان قدیم که تازه از اروپا آمده بودند شروع کردند به ترجمه کتابهای فلسفی بزرگی همچون کتابهای دکارت و کانت و دیگران.
از دوران قاجاریه تا بعد، همین افراد اندک اندک در تربیت دو نسل پس از خود تاثیر گذاشتند و آموزش و تربیت آنها بی تاثیر نبود. دیدگاه های این افراد هم غیر از فلسفه سنتی ماست.
به هر جهت اندیشه فلسفی به گونه ای در همه جوامع و به صورتی غیر مستقیم نفوذ و تاثیر دارد. الان نبرد بزرگی در ایران بین معتقدان به دانشهای اسلامی و دانشهای غربی ، یعنی جهان بینی سنتی خودمان و آنهایی که می خواهند افکار غربی را در لباسی اسلامی نمایش دهند وجود دارد. تمام اینها جوانب فلسفی پراهمیتی دارد.

آیا از این تقابل ها در فلسفه تطبیقی و در مباحث موجود در غرب حمایت می شود یا خیر؛
در غرب نزاعی بین جهان بینی عهد رنسانس حاکم بر غرب و جهان بینی تجدد و مدرنیسم وجود دارد که کشمکش تندی است.
از دیگر سو، در داخل غرب کشمکش جدیدی پیدا شده است بین مسیحیت ، یهودیت و افکار لاادری و بی دینی ، زادگاه همه اینها در غرب وجود دارد و فلسفه درسی و آکادمیک بویژه در ممالک انگلوساکسون {انگلیسی امریکایی} به خاطر تقید آن به فلسفه تحصلی یا ثبوتی [Positivism] و تحلیل منطقی چندان مورد علاقه نیست. بلکه فلسفه واقعی در جاهای دیگری پناهندگی پیدا می کند.
البته به خود مطالب فلسفی علاقه بسیار زیاد است و اصولا تمام شوون جامعه در اینجا بحث می شود. مثلا سقط جنین که حتی تظاهرات بزرگی هم درباره اش می شود، آیا مشروع هست یا نیست؛ درباره این موضوع هر دو طرف سعی می کنند در دفاع از خود به فلسفه پناه ببرند. یا در مبحث رابطه علم و دین هم ناچار باید به فلسفه رجوع کرد.

علاقه به فلسفه و فلسفه اسلامی در غرب روبه افزایش است ، چگونه است که در امریکا فلسفه اسلامی بیشتر در دپارتمان های زبان عربی یا خاورمیانه تدریس می شود و هنوز صورت مستقلی نیافته است؛
بحث مشکلی است. هم اکنون به فلسفه تطبیقی و فلسفه های دیگر علاقه زیاد است ، اما دپارتمان های فلسفه مثل قلعه است. مثلا در بسیاری از دانشگاه های امریکا، دپارتمان های فلسفی اجازه چنین کاری نمی دهند و بسیار کار مشکلی است. تنها مملکتی که تا حدی استثناست، فرانسه است.
آن هم به خاطر هانری کربن و شاگردانش. به این علت که گروه قابل توجهی از فلاسفه جوانتر فرانسه به دکتر کربن علاقه مند شدند نه به خاطر شرق شناسی بلکه به خاطر فلسفه اسلامی و مقدار قابل توجهی فلسفه اسلامی از قالب شرق شناسی خارج شده و شمایل مستقلی گرفته است ; اما در امریکا و انگلیس هنوز چنین اتفاقی نیفتاده است.
بنده خودم در امریکا، از دید همان فلسفه ((جاویدان خرد)) به فلسفه اسلامی می پردازم. چرا که این راه بهتری است برای دخول به حوزه فلسفه اسلامی. بحث کردن ((جاویدان خرد)) در اینجا بهترین کار برای بازشناسی فلسفه اسلامی است.

درباره اندیشه ((جاویدان خرد)) مطالب بسیاری نوشته شده و مطمئنا این اندیشه به ممالک عربی هم کشیده شده است. می خواهم بدانم در این کشورها با این اندیشه چگونه برخورد می شود؛
پیش از پرداختن به کشورهای عربی ، اجازه بدهید بگویم در ممالک دیگری چون شبه قاره هند، کشورهای مالایی و دنیای ترک زبان ، علاقه به فلسفه اسلامی (بویژه از دیدگاه من) بیشتر از ممالک عربی است.
تاکنون بیست و چهار جلد کتاب من به زبان ترکی چاپ شده است و اکنون در ترکیه نسل جدیدی در حال رشد است که بسیار به فلسفه اسلامی ، فلسفه تطبیقی و فلسفه حکمت خالده علاقه مند است.
در هند و پاکستان هم همین طور است و برای اولین بار است که در کشورهایی چون مالزی ،اندونزی و حتی سنگاپور، فلسفه اسلامی بسیار مورد توجه واقع شده است ; به گونه ای که هم اکنون نام ملاصدرا در مجامع دانشگاهی این کشورها نامی بسیار آشناست.
اما ممالک غربی استثنا هستند; آن هم به علت رویدادهای مختلف فکری و خوشبختانه این اواخر رویدادهای قابل توجهی دیده می شود.
پیش بینی من این است که در 10 سال آینده ، اولا رابطه خیلی نزدیکتری بین جهان فکری عربی و ایرانی ایجاد خواهد شد.
ثانیا توجه به بقیه فلسفه اسلامی ، یعنی از سهروردی به بعد تا حاج ملاهادی سبزواری و استاد خود بنده علامه سیدمحمد حسین طباطبایی روز به روز بیشتر خواهد شد.
و ثالثا آثار کسانی که از راه فلسفه جاویدان و حکمت خالده و فلسفه تطبیقی ، حکمت را بیان می کنند و پاسخگوی فلسفه و مکاتب غربی هستند، بیشتر از گذشته چاپ و منتشر خواهد شد و شاید همین مجله و کتاب خودتان ((سلسله الحوار)) سهم مهمی بدان کار داشته باشد; اما رمز این کار در این است که نوعی تماس جدی فکری بین مصر و ایران به وجود بیاید.
سوریه و عراق هم مهم هستند; اما مصر همیشه مرکز فکری دنیای عرب بوده است و انشاءالله اگر اوضاع به شکلی باشد که دانشمندان این دو کشور بتوانند با هم رفت و آمد داشته باشند، این تاثیر زودتر روی خواهد داد.
چرا که تشنگی در مصر فوق العاده زیاد است. تعداد افرادی که در مصر زبان فارسی می خوانند حیرت آور است. تشنگی برای معارف اسلامی و آنچه در ایران می گذرد، چه از لحاظ فکری و چه از لحاظ علمی.
من خیلی امیدوارم که این تحول در ممالک عربی هر چه زودتر ایجاد شود.

در مصر به جز حسن حنفی دیگر چه کسانی را می توان بر شمرد که در راه اعتلای فلسفه اسلامی و معرفی آن تلاش می کنند؛
آقای وحده و چند جوان دانشمند که هنوز شهرت چندانی ندارند. البته شیخ علی جمعه نیز که بتازگی مفتی اعظم دانشگاه الازهر شده است ، بسیار فیلسوف قابل اعتنایی است.

در کشورهای کوچکتر عربی مثل کویت و دیگر کشورها اوضاع چگونه است؛
در این کشورها، بیشتر توجه به علوم اسلامی است تا فلسفه ، مثلا در کویت دانشگاهی وجود دارد به نام طب اسلامی و بیشتر در علوم دقیقه مثل ریاضیات و پزشکی کار می شود.

در اوایل این گفتگو به مکتب بغداد هم اشاره شد هرچند در وضعیت کنونی چندان نمی توان صحبت کرد، اما گذشته آن قابل مطالعه است. تاثیراتی که این مکتب روی مکاتب مختلف فلسفه اسلامی ، بویژه در ایران داشت چگونه است؛
بغداد در قرون سوم و چهارم مرکز بزرگ فلسفه اسلامی بود. یعنی از ظهور ابویعقوب کندی و شاگردانش و تا دوران ابوسلیمان سجستانی در قرن چهارم.
بعد از این ، خراسان مرکزیت پیدا کرد و ابوالحسن عامری بزرگترین فیلسوف بین ابن سینا و فارابی ، اهل خراسان بود و دیگران هم اهل ماوراءالنهر و آن حوالی بودند، به همین جهت بغداد بویژه پس از حمله مغول به آن و عدم توجه مکتب بغداد به فلسفه ، از مرکزیت افتاد و در چند قرن گذشته نجف ، به دلیل این که مرکز حوزه علمیه شیعه اثنی عشری بود و با توجهی که در تشیع به فلسفه شده است ، بتدریج فلسفه راه دیگری گرفت و روی هم رفته ، افراد مهمی در این حوزه رشد کرده اند.
کتابهایی نظیر اسفار هم در محافل درسی تدریس می شد و بعضی از فلاسفه بزرگ ایران ، مثل علامه طباطبایی پس از هجرت به نجف با متون فلسفه اسلامی و حکمت اسلامی انس دیگری گرفتند و دید دیگری پیدا کردند.

هرچند که مخالفت با فلسفه در نجف بیشتر از قم یا تهران بوده است. این مخالفت ها در حوزه های ایران صورت مشخصی دارد، آیا نسبت به متون و مباحث فلسفی در کشورهای عربی به همین شکل وجود داشته است؛
باید عراق و یمن را تا حدی استثنا دانست. اصولا این مخالفت ها جنبه ایرانی یا عربی ندارد. بیشتر جنبه تشیعی و تسننی دارد.
به علت اختلاف های عمیق فکری و کلامی ; به این معنا که با گسترش کلام اشعری که بسیاری از بانیان اصلی آن هم ایرانی بودند، کسانی چون امام فخر رازی ، غزالی و غیره ، همه عرب نبودند. این کلام که به دست ابوالحسن اشعری ، در سال 300 هجری در بغداد آغاز شد، گسترش پیدا کرد.
از اینجاست که بسیاری برعکس معتزله و اشاعره با تفکر عقلانی فلاسفه مخالفت می کردند که این مخالفت در آغاز دوره اشاعره و باقلانی بسیار حاد بود و بعد اندک اندک کلام خود رنگ فلسفی به خود گرفت که به کلام جدید مشهور شد. این رویداد در خراسان توسط غزالی ، جوینی و دیگران اتفاق افتاد.
به گونه ای که اغلب این متکلمان خود فلاسفه بزرگی هم بودند مثل امام فخر رازی. بعدها هم در ایران بویژه در مکتب شیراز و اصفهان نوعی امتزاج بین کلام و فلسفه انجام پذیرفت ; اما در کشورهای عربی اوضاع به شکل دیگری بود.
در ممالک سنی مذهب بویژه در مغرب عربی مذهب فقهی مالکی ، از لحاظ فقه بسیار محافظه کارانه بود و علاقه زیادی به تفکر فلسفی وجود نداشت.
مهد تفکر فلسفی بیشتر در اسپانیا بود و گاه گاه فلاسفه بزرگ اسپانیا مثل ابن رشد به مراکش و دیگر کشورها سفر می کردند و با انقراض قدرت مسلمین در اسپانیا و با تحولاتی که توسط الموحدون در آفریقای شمالی ایجاد شد، اصولا فلسفه از قرن پنجم هجری افول کرد. جالب اینجاست که پس از این افول ، کلام بیشتر جنبه فلسفی پیدا کرد. این اتفاق در تصوف هم افتاده است.
یعنی مباحث فلسفی به کلی از بین نرفت ، بلکه وارد دو حوزه دیگر شد. یکی حوزه کلام و دیگری حوزه عرفان نظری. مثل رودخانه ای که به دریاچه ای سرازیر شود.
آب همان آب است ، اما دیگر مستقل نیست. این است که دیگر پس از ابن سبعین و ابن خلدون در قرون هفتم و هشتم هجری ما دیگر فیلسوف بزرگی در ممالک عربی به استثنای عراق و یمن نمی بینیم.
از سوی دیگر، در یمن تفکر اسماعیلی و در عراق متفکری همچون آیت الله سیدمحمدباقر صدر رشد کرد و به منصه ظهور رسید.
مرحوم صدر کسی بود که در فلسفه اسلامی بسیار شبیه مرحوم مطهری می اندیشید. کسی که ریشه در فلسفه اسلامی داشت و همچنین به موضوعات روز توجه داشت و رفتن مرحوم صدر هم بسیار برای عالم تشیع و اسلام سنگین بود.

یک پرسش دیگر، چنان که زبان در غرب زنده است ، فلسفه هم زنده است و روز به روز دگرگونی می یابد. فلسفه در ایران و حتی در کشورهای عربی ، نمود آنچنانی ندارد.
هنوز همان مباحث گذشته سنتی مورد بحث قرار می گیرد و اگر هم به فلسفه گرایشی وجود دارد، چشم در چشم فلسفه غرب است. مایلم در این زمینه با ما و خوانندگان ما گفتگویی داشته باشید.

((مردن واقعی بهتر از زندگی دروغین است.)) یعنی نفس اندیشیدن ملاک نیست ، شرط حقیقت است. باید برای حقیقت اندیشید. البته ممکن است آدمی اندیشه دروغین داشته باشد و با آن جهانی را نابود کند.
این مساله مهمی است. آنچه ما در دنیای اسلام نیاز داریم ، تفکر و اندیشه عقلانی است . یعنی احیا کردن تفکر اسلامی ، نه تفکر غربی. مثلا محمد ارکون فیلسوف الجزیره ای که در پاریس تدریس می کند، بسیار درباره این موضوع بحث می کند و می گوید عقل اسلامی باید احیا شود، ولی خود عقل را با معیارهای غربی تعریف می کند.
من اصلا با این نظر موافق نیستم. عقل باشد، نه عقلی که ما درک نکرده ایم ; عقلی که حقیقت است و ساحت گسترده ای دارد که به کنکاش تحلیلی درنمی آید.
عقل از قدرتی تلفیقی برخوردار است که می تواند مثلا عرفان را به توحید برساند و توحید یعنی تلفیق نه تشتت. به همین جهت در آغاز دو کار باید انجام شود.
اولا باید فکر کرد و ثانیا باید صحیح فکر کنیم. نفس فکر کردن سودی ندارد. از آن سو، تقلید از مبانی غربی ، نوعی ادای فلسفه است. فلسفه واقعی ، باید در عالمی که در آن هست اصالت داشته باشد. خود می بینید که فرنگی مآبان این همه درباره فلسفه غرب نوشتند و درباره غرب صحبت کردند، حتی فیلسوف درجه دهم غربی هم نشدند.
من خجالت می کشم که در مورد خودم صحبت می کنم که مثلا در این سری جدید Library inPhilosophy ، کتابخانه فلاسفه زنده در امریکا که مهمترین سند فلسفه در غرب است ، در جلدآخر خود درباره من نوشته است.
چندین جلد است که از اینشتین ، ژان لویی ، برتراند راسل ، ژان پل سارتر، گابریل مارسل ، یاسپرز در این مجلدات صحبت شده است ، جلد آخر این کتاب درباره بند بود.
به خاطر این که من فقط حرفهایی را که غربیان می زنند تکرار نمی کنم . تلاش کرده ایم اصالت این فلسفه حفظ شود.
باید غرب را شناخت و به حدی رسید که به پرسشها پاسخ گفت نه تکرار مکررات. یکی از گرفتاری های جهان اسلام در این است که بسیاری از کسانی که خود را روشنفکران دنیای اسلام می دانند، روشنفکران دنیای اسلامی نیستند.
روشنفکران درجه دهم تفکر و تمدن غربی هستند. خیلی تند صحبت می کنم ، ولی متاسفانه حقیقت همین است. باز باید تکرار کنم که در آغاز، ما می بایست در جهان اسلام بیندیشیم و از جهت دیگر به خاطر حقیقت بیندیشیم.

سیدمحمد حسینی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها