در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مجتبی ظریفیان یا همان عمو مهربان بچهها از آن دست مجری بازیگرهاست که توانسته خودش را در دل بچهها جا کند. متولد 1359 است و دامپزشکی خوانده، اما میگوید اگر باز هم به عقب برگردد همین راه را میرود تا مجری برنامه کودک شود.
کودکیهای عمو مهربان چگونه بود؟
بسیار شر و شیطان بودم. من جزو مجریهایی نیستم که به بچهها بگویم نکن! من شیطنت میکردم اما به کسی آزار نمیرساندم. شیشه خانه کسی را نمیشکستم، اما از دیوار راست بالا میرفتم. با پسرعموها و پسرخالههایم یک تیم هفتهشت نفره داشتیم که جمع میشدیم و با هم بیرون از خانه بازی میکردیم. چون آن وقتها بازیهای رایانهای نبود. تفنگ بازی، جنگ بازی و فوتبال بازی میکردیم. بازی خیلی آراممان فوتبال بود.
خاطره جالبی در ذهنتان مانده؟
ما در لواسان بودیم و آنجا خیلی برف میآمد. شاید نزدیک نیم متر. در آن برف فوتبال بازی میکردیم و کلی لیز میخوردیم. خانه ما در سرپایینی شدید و بعد از پلههای بسیاری بود. شاید حدود 200 متر. ما برفها را میکوبیدیم و از بالا تا پایین را سُر میخوردیم.
یک بار هم با یک سطل ماست و یک آرمیچر مثلا یک لباسشویی ساختیم که باعت شد برق من را بگیرد. شیطنتهای خودم را همیشه داشتم.
پس شما وقت زیادی در خانه نبودید که بخواهید تلویزیون ببینید؟
بله، تلویزیون نگاه میکردم اما خیلی کم. چون آن زمان برنامهسازی چندانی برای کودک نمیشد. بعد از ظهری بودم. وقتی تعطیل میشدیم خودم را سریع به خانه میرساندم تا تلویزیون ببینم. صدای «مِگ مِگ» هنوز در خاطرم هست. برنامه کودک ما فقط یک ساعت بود که خانم خامنه اجرایش میکرد.
کدام برنامهها خیلی در خاطرتان مانده است؟
همان برنامههای خانم رضایی و خانم خامنه و کلاه قرمزی. ایرج طهماسب فوقالعاده است و از بچگی دوستش داشتم و حالا هم همین طور، چون بچگیهای ما را ساخت. نمیشود گفت کدامشان. آنقدر کم بود که نمیشود گفت کدامشان را بیشتر دوست داشتم.
هیچ وقت فکر میکردید روزی خودتان در صدا و سیما کار کنید؟
بگذارید یک چیز جالب برایتان بگویم. پسرخالههایم از من بزرگتر بودند و به کارهای فنی علاقه زیادی داشتند. یک بار با هم یک سینما راه انداختیم. با یک کاغذ سفید صفحه نمایش ساختیم و با خانهسازی صندلی. حتی به تماشاگران خیالی بلیت هم فروختیم و وقتی مثلا سینمایمان پر شد برای آن تماشاگران خیالی فیلم به نمایش گذاشتیم. اما راستش را بخواهید هیچ وقت در کودکی رویای کار کردن در تلویزیون را نداشتم. تا زمانی که تئاتر کار کردم و آن وقت بود که ورود به تلویزیون برایم هدف شد.
چه شد عمو مهربان بچهها شدید؟ خودتان این اسم را انتخاب کردید یا برایتان انتخاب کردند؟
اولین تجربه تلویزیونی من در «موتور امداد» بود. در آن برنامه شهرام لاسمی یا همان قلقلی حضور داشت و مکمل بازی من بود. دو روز در هفته من با تیپهای مختلف در موتور امداد بازی میکردم. بعد از یک سال به دلیل جنبوجوشهایم کمر درد شدیدی گرفتم و مجبور شدم دیسکم را عمل کنم. همین مساله باعث شد نتوانم به اندازه قبل سر صحنه جنب و جوش کنم. تا یک مدت مجبور بودم بایستم، آن هم با یک کمربندآهنی!
آقای حبیبی همان موقع تهیه کنندگی برنامه «صبح بخیر بچهها» را به عهده داشت و از من خواست هر طور شده در برنامه او باشم. قرار شد من عمویی باشم که صبحها برای بچهها مسابقه اجرا میکند. یک زمانی قرار بود اسم خانم رضایی در برنامهها خاله مهربان یا مهربان باشد، اما شب قبل از اجرای برنامه، ساعت 12 شب قرار شد من به اسم عمو مهربان مقابل دوربین بروم. همان شب یک شعر هم گفتیم و آهنگ رویش گذاشتیم که میگفت «آهای بچهها، بیایید تماشا، عمو مهربان رسیده از راه.» از اینجا بود که عمو مهربان شکل گرفت؛ عمویی که نمیتوانست زیاد تحرک داشته باشد و باید یک جا میایستاد و مسابقه اجرا میکرد.
برای برنامه موتور امداد چگونه انتخاب شدید؟
مجبورم برای جواب دادن به این سوال کمی به عقب برگردم. خانم رضایی یا همان خاله رویا، بازی من را در یک تئاتر بزرگسال دیده بود و مرا برای کارش انتخاب کرد. بعد از آن من با ایشان کار تئاتر کودک کردم تا اینکه سال 87 خانم رضایی طرح سریالی را به شبکه دو برد. خانم کرامتی طرح را میخواند و میگوید باید بازیگری را که این نقش برایش نوشته شده است، ببیند و همچنین از خانم رضایی میخواهد اگر میتواند برای موتور امداد هم بنویسد و در یکی از برنامهها، نقشی را هم برای من بنویسد. این طوری بود که من وارد شبکه دو شدم.
اولین حضورتان در یک برنامه زنده سخت نبود؟
من چند سال تئاتر کودک کار کرده بودم و همین مساله باعث میشد شناخت خوبی از کودک داشته باشم. بچههای خردسال تق و توق و بزن و بکوب را خیلی دوست دارند و اتفاقا اولین نقشی که بازی کردم یک آدم دست و پاچلفتی بود. همین که بچهها میخندیدند باعث میشد بفهمم دارم کارم را درست انجام میدهم. استرس داشتم، اما نه خیلی زیاد. همان روز اول که برنامه را اجرا کردم از طرف شبکه به ما زمان دادند و برنامه گرفت. بعد از مدتی هم اعلام کردند ببیننده برنامه از 20 درصد به 80 درصد رسیده است.
شما که کار نمایش را دوست داشتید چرا دامپزشکی خواندید و از همان اول به سراغ تئاتر نرفتید؟
همیشه فکر میکردم باید دکتر بشوم و رویای دکتر شدن در سرم بود. اما پزشکی قبول نشدم و دامپزشکی قبول شدم. چهار اتفاق برایم در سال 80 افتاد. اول اینکه دانشگاه قبول شده بودم و باید درس میخواندم. فوتبال را در حد باشگاههای تهران انجام میدادم و همین طور تئاتر را به صورت حرفهای دنبال میکردم. همچنین کار هم میکردم! حدود یک سال همه این کارها را با هم پیش میبردم، اما تصمیم گرفتم بجز درس که باید میخواندم فقط یکی دیگر از کارها را دنبال کنم که تئاتر را انتخاب کردم.
اما مجری بودن با بازیگر بودن خیلی فرق میکند.
بچهها یک حس مشترک دارند که ما آن را تکذیب میکنیم، آن هم حس مشترک شیطنت کردن است. این حس هم در دخترخانمهاست و هم در آقا پسرها. اگر بخواهی این حس را نادیده بگیری با تو یکدست نمیشوند. اگر آنها را در برنامه نادیده بگیری و فقط بخواهی آنها تماشاگر کار تو باشند خسته میشوند و آن وقت کار کردن سخت میشود. ما با هم شیطنت دسته جمعی میکنیم! مثلا در برنامه آشپزی این بچهها بودند که بازی میکردند و عمو مهربان فقط زنجیر بین آنها بود. خیلیها میگفتند این بچهها را انتخاب کردهاید. اما اصلا این طور نبود و ما فقط از بچهها میخواستیم خودشان باشند و همین باعث شد برنامه پر بیننده باشد و خیلی هم لذت بخش بود.
راستی برنامه آشپزی چه شد؟
یک مقدار مسائل اقتصادی باعث شد نتوانیم ادامه بدهیم. برای همین تصمیم گرفتیم با برنامه «با ما بیا» برگردیم تا در یک شرایط دیگر، باز برنامهای مثل آشپزی را ادامه دهیم. «پسرخالهها» طرح جدیدی است که نوشتهایم و خدا را شکر تصویب شده است. به محض اینکه شرایط مهیا شود حتما عملیاش میکنیم. میخواهیم در آن برنامه همه شیطنتهای کودکانه را به نمایش بگذاریم، اگر خدا بخواهد.
وقتی هر روز تعداد خالهها و داییها و عموهای تلویزیون بیشتر میشود، ماندن کمی سخت میشود.
اصلا این طور نیست. واقعیت این است که نمیخواهم به هر وسیلهای بمانم و هیچ وقت هم ادا در نیاوردهام. کسانی که من را از نزدیک میشناسند حتما به شما خواهند گفت من همان طوری هستم که جلوی دوربین میروم. بیشتر از آن که لازم باشد برای بچهها نقش بازی کنی باید با آنها صادق باشی. بچهها انتخاب میکنند. شاید شما روی آنتن بمانید، اما آنها اگر دوست نداشته باشند شما را نمیبینند به همین راحتی!
خدا را خیلی شاکرم که با همه محدودیتهایی که بوده است با مخاطب ارتباط برقرار کردهایم، چه با کودکان، چه با پدرها و مادرهایشان و حتی پدربزرگها و مادربزرگهایشان حتی با فرهنگهای مختلف. این مساله خیلی برایم مهم است.
در «با ما بیا» تصمیم دارید چه حرف تازهای بزنید؟
در با ما بیا سعی کردیم با کمترین امکاناتی که فعلا در دستمان بود لبخند را به لب بچهها بیاوریم. فضای کوچکی برای اجرا داریم. اما سایت با ما بیا را به آدرس www. bamabia.ir راهاندازی کردیم تا بتوانیم خدمات بیشتری به بچهها و خانوادههایشان ارائه کنیم. اسم برنامه با ما بیاست و میخواهیم واقعا بچهها را با خودمان همراه کنیم. آنها عکس بگذارند و ما نمایش بدهیم. موضوع بدهند و ما راجع به آن حرف بزنیم. شاید خیلی از موضوعاتمان هم تکراری باشد، اما میخواهیم با یک نگاه جدید به این مسائل نگاه کنیم. مثلا وقتی داشتیم راجع به ترس حرف میزدیم درباره انواع ترس حرف زدیم و برای اینکه طنزش کنیم گفتیم یکی از مدلهایش این است بعضیها که میترسند موهایشان سیخ میشود. همین جا از گروه کودک و نوجوان شبکه دو، از بچههای پخش، خانم رضایی کارگردان، مهدی داستانی نویسنده، علیرضا امینیان تدوینگر، سعیده پورقمبر و احسان آئینی محققهای کار و برادران علیزاده که کارهای گرافیکی برنامه را به عهده دارند خیلی تشکر میکنم و خیلیهای دیگر!
چقدر از اجراهایتان فیالبداهه است؟
هیچ مجریای فیالبداهه روی آنتن نمیرود و چنین کاری هم درست نیست. در با ما بیا که از عکس هم به قول شما استفاده میکنیم کاملا یک متن از قبل نوشته شده داریم و با همان هم پیش میرویم. اما فیالبداهه حرف زدن جزئی از مجریگری است و اگر نداشته باشی برنامه بیروح میشود. من جزو مجریهایی هستم که زیاد از بداهه استفاده میکنم.
تا کی میخواهید عمو مهربان باشید؟
این سوال خوبی نیست، چون جوابش دست من و شما نیست. همین که عمو مهربان توی خیابان به کودکی سلام میکند و او غش غش میخندد، من خدا را شکر میکنم یا پدربزرگی که من را عمو صدا میکند. عمو یا خاله بودن افتخار خیلی بزرگی است و خیلی لذت بخش. تا وقتی دوستم داشته باشند و بتوانم دلشان را به دست بیاورم. خیلی وقتها پیامکها را چک میکنم و میبینم حتی کسانی که از ما انتقادی کردهاند آنقدر محترمانه و خوب است که دلم میخواهد زنگ بزنم و از تکتکشان تشکر کنم.
اینکه بچهها شما را الگوی رفتاری خودشان قرار میدهند، چقدر نگرانتان میکند؟
خیلی. یک خیلی بزرگ. حتی در برابر بزرگترها هم مسئولیت برایمان ایجاد کرده است. مثلا نمیشود اخم کنی، چون سریع میگویند تو که در برنامه آنگونه هستی چرا حالا این طوری هستی. مراقبم کاری نکنم که کسی الگوی بدی از من بگیرد و همه سعی ما بر این است کارهایی را انجام دهیم که الگوهای خوب و مناسبی برای بچهها باشد. به تئاترهای کودک میرویم یا مثلا در خیریهها شرکت میکنیم که نشان دهیم این کارها خوب است.
برای خودتان چه آرزویی دارید؟
امیدوارم لایق این همه محبت بچهها و خانوادههایشان باشم و از من راضی باشند.
آرزویتان برای بچهها چیست؟
امیدوارم همیشه در آرامش زندگی کنند و به خاطر هرچیزی که دارند خوشحال باشند و بچهای را نبینیم که به خاطر نداشتن چیزی ناراحت باشد. فکر میکنم خوشحال بودن و شاد زندگی کردن بهترین راه بندگی خداست.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: