در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند مرد دور میز چوبی زهوار دررفتهای نشسته و سرها را درهم فروبردهاند. رگهای از نور لامپ مرکز دایره را انگار سوراخ کرده است. مردان با صدایی آهسته صحبت میکنند. دود سیگار هوا را انباشته است. کوچکترین صدایی سرها را به طرف پنجره میچرخاند. آنها در حال برنامهریزی هستند، نقشهای پیچیده برای انجام جرمی بزرگ. وقتی صحبت از تبهکاران به میان میآید شاید یکی از تصویرهایی که در ذهن شکل میگیرد همین صحنه باشد، اما واقعیت این است که بسیاری از مجرمان چندان هم از هوش و البته شانس بهره نبردهاند تا کارهایشان را طبق برنامه، دقیق و منظم انجام بدهند. اعترافات این سارقان نشان میدهد برای پیشگیری از سرقت و محافظت از اموالمان لازم نیست کوه جابهجا کنیم یا کارهای عجیب انجام بدهیم، فقط کافی است کمی احتیاط به خرج بدهیم، آن وقت خیلی از این دزدها به بنبست میخورند و از دزدی منصرف میشوند. یکی از این مجرمان بدشانس و البته بیفکر مردی به نام حمید است که 30 سابقه کیفری دارد و آخرین مرتبه توسط ماموران کلانتری گاندی تهران بازداشت شد. او میگوید: «در خیابانها پرسه میزدم، با پیدا کردن خانههای خالی از سکنه از دیوار بالا میرفتم و سرقت میکردم. آخرین بار از روی لوله گاز وارد خانهای شدم و در حال دزدی بودم که یکدفعه دیدم برخلاف انتظارم صاحبخانه در منزل است. از ترس پا به فرار گذاشتم، اما موقعی که میخواستم از دیوار به پایین بپرم پایم شکست و گیر افتادم و چند روزی را هم در بیمارستان بودم.»
یکی دیگر از این دزدان مردی به نام نادر است که همراه دوستش وارد یک انبار ضایعات در مشهد شد، آن دو مشغول جستجو بودند که یکدفعه سر و کله صاحب انبار پیدا شد و هر دو پا به فرار گذاشتند. نادر از دیوار بالا رفت و به محوطه کناری که کارخانه رب بود پرید، اما فکر کرد آنجا هم برایش امن نیست، بنابراین به محفظهای که در محوطه بود، پناه برد. ساعتی بعد صاحب انبار ضایعات که همدست نادر را گیر انداخته بود، برای دستگیری دزد دوم به جستجو پرداخت و متوجه شد متهم داخل محفظه برق کارخانه رب رفته است، از آنجا که احتمال داشت این مرد کشته شود، از آتشنشانی کمک خواسته شد، اما امدادگران بعد از بیرون آوردن نادر متوجه شدند او بر اثر برقگرفتگی جانش را از دست داده است. همدست نادر میگوید: «نادر مشکل عصبی داشت و خیلی هم ترسو بود و آخر هم همین ترس کار دستش داد.»
«منصور» یکی دیگر از مجرمانی است که سهمش از هوش نزدیک به صفر است. او برای دزدی از خانهای در شمال تهران وارد آنجا شده بود و داشت با خیال راحت وسایل به دردبخور را گلچین میکرد که یکدفعه خودش را در برابر مرد صاحبخانه دید و فرار را بر قرار ترجیح داد، اما موقع گریختن آنقدر دستپاچه شده بود که وقتی به حیاط رسید به جای رفتن به کوچه به زیرزمین دوید و در آنجا پناه گرفت. صاحبخانه هم در کمال خونسردی در زیرزمین را قفل و پلیس را خبر کرد. منصور میگوید: «من از منازل شمال تهران دزدی میکردم و همیشه دنبال خانههای بدون حفاظ و تجهیزات میگشتم، اما دفعه آخر بدشانسی آوردم.»
اینکه از قدیم گفتهاند: «بار کج به مقصد نمیرسد»، بیحکمت نیست غیر از اینکه تقریبا تمام تبهکاران بالاخره روزی رسوا میشوند و چوب کارهایشان را میخورند، بعضیها هم هستند که اصلا فرصت نمیکنند کارشان را تمام و کمال انجام بدهند. سارقی چند وقت قبل برای سرقت گوسفندان به یکی از روستاهای اطراف سبزوار رفت و هفت راس گوسفند زبانبسته را بار ماشینش کرد تا فرار کند، اما هنوز چند متری بیشتر از روستا دور نشده بود که یکباره خودرویش خاموش کرد و سارق بدشانس هرچه تلاش کرد نتوانست آن را روشن کند. ماشین خراب شده بود و ماموران پلیس وقتی از راه رسیدند و آن اوضاع را دیدند، متهم را بازداشت کردند.
«محمد» سی و یک ساله از مجرمان سابقهداری است که 20 مرتبه به زندان محکوم شده، اما هیچ وقت درس ادب نگرفته و هر بار خیال کرده، این دفعه میتواند موفق شود و خودش را از مجازات برهاند، اما دفعه آخر چنان گیر افتاد که به خواب هم نمیدید. او یک شب به آپارتمانی در شهرک آپادانا دستبرد زد و مبلغ 109 هزار تومان وجه نقد، چند قطعه طلا، دو عدد گوشی تلفن همراه، کارت عابربانک و دو عدد ساعت مچی را جمع کرد و در کولهبارش ریخت تا سر فرصت از آنها استفاده کند، او بعد از دزدی قصد داشت به خانه برگردد که یاد کرایه عقبافتاده خانهاش افتاد و به خودش گفت بهتر است به یک آپارتمان دیگر هم دستبرد بزند. دزد طمعکار بعد از شناسایی خانهای که ساکنانش حضور نداشتند از بین میلههای حفاظ پنجره وارد ساختمان شد و وسایل کوچک و باارزش را برداشت، اما وقتی میخواست از همان راه خارج شود بین نردهها گیر کرد و هرچه زور زد نتوانست خودش را نجات بدهد. در نهایت ماموران گشت پلیس از راه رسیدند و او را تا بازداشتگاه همراهی کردند.
«علی» سی و چهار ساله از دیگر مجرمانی است که خیلی به مهارت خودش در کیفقاپی مینازید و خیال میکرد هیچکس نمیتواند جلویش را بگیرد تا اینکه حادثه غیرمترقبه او را به پشت میلههای زندان کشاند. علی که به کراک اعتیاد دارد، روز دستگیری کیف زنی را در جنوب تهران قاپید و گاز داد تا فرار کند. مردم که این صحنه را دیده بودند او را تعقیب کردند و علی هم سرعتش را بیشتر کرد تا با لایی کشیدن فرار کند، اما هنوز صد متری بیشتر دور نشده بود که یکدفعه به ماشینی کوبید و نقش بر زمین شد. بعدش هم که معلوم است چه اتفاقاتی برای این سارق افتاد. در بین برخی افراد این باور رایج شده است که تبهکاران هوش بالایی دارند و به همین دلیل نیز میتوانند نقشههایشان را طراحی و اجرا کنند، در حالیکه بیاحتیاطی خود مالباختگان دلیل اصلی موفقیت سارقان است و این موضوع ربطی به هوش مجرمان ندارد، مثلا چگونه میتوان فردی را باهوش تلقی کرد که خودرویی که با آن سرقت میکردند، بنزین نداشت. منوچهر ـ چهل ساله ـ و دو همدستش به سوپرمارکتهای تهران میرفتند و با معرفی خود بهعنوان آشپز یا مسئول خرید موسسات بزرگ یا هیاتهای مذهبی مقدار زیادی جنس را از مغازه برمیداشتند و داخل ماشین میگذاشتند تا بظاهر بعد از اتمام بار زدن اجناس پول آن را حساب کنند، اما از غفلت فروشنده استفاده و فرار میکردند.
آخرین طعمه این باند میگوید: «دو نفر از سارقان داخل مغازه آمدند و نفر سوم پشت فرمان نشسته بود. یکی از دزدان خودش را رستوراندار معرفی کرد و پس از سفارش مقدار زیادی جنس از کارگر من خواست آنها را در صندوق عقب ماشینشان بگذارد. من مشغول حساب کردن قیمت اجناس بودم که یکدفعه دیدم آنها فرار کردند، من هم همراه همسایهها دنبالشان دویدم تا اینکه چند متر جلوتر خودرو متوقف شد و توانستیم آنها را دستگیر کنیم، بعد هم معلوم شد آنها بنزین تمام کردهاند.»
این اتفاقات فقط به ایران منحصر نمیشود و تبهکاران در همه جای دنیا به چنین عاقبتهایی گرفتار میشوند. مردی چهل و هشت ساله که برای دزدی وارد خانهای در مکزیکوسیتی شده بود، وقتی دید صاحبخانه از راه رسیده است، سریع خودش را زیر سقف کاذب یکی از اتاقها پنهان کرد، اما سقف یکهو فروریخت و او هم زخمی و دستگیر شد. سارقی بیست ساله نیز که برای دزدی وارد خانهای در شهر «آهوس» آلمان شده بود، وسط کار خوابش برد و وقتی صاحبخانه رسید و او را دید، پلیس را خبر کرد. در موردی دیگر جوان هجده ساله کالیفرنیایی به خانهای دستبرد زد و یک گوشی تلفن همراه دزدید. او روز بعد با هم گوشی به یک موسسه تاکسیرانی تلفن زد و درخواست ماشین کرد، غافل از اینکه اپراتور موسسه همان مالباخته است. آن مرد به محض دیدن شماره تلفن خود روی صفحه نمایشگر تلفن از موضوع باخبر شد و ضمن هماهنگی با پلیس توانست دزد بدشانس را به تله بیندازد.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: