در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دوچرخههای کهنه بیست و شش که کارگران با کلاههای لبهدار از امتداد ریلهای نمدار راهآهن میگذشتند با آن و در مه و چشمانداز پر درخت و دشتها محو میشدند.
آن روزها روز کسی نبود، جنگ بود و صدای آهنگران که بیوقفه میخواند و مردان بیوقفه میرفتند. روزهای عجیبی بود، روزهای تلویزیونهای سیاه و سفید که سینمای روس را بیش از پیش روسی میکرد و برای من شباهت شهر زادگاهم با آنچه در فیلمها میدیدم مرز خیال و واقعیت را بر میداشت... خیابانهای شهر من هر یک به نام مسیری بود که میرفت. خیابان تهران، خیابانی که رو به سوی تهران بود و ما چه بسیار که این جاده را رفتیم و آمدیم... خانه ما در این خیابان بود و من از همین خیابان به تهران آمدم، وقتی هنوز پا به نوجوانی نگذاشته بودم....
شهر من شهر کوچکی بود اما مردمانش میخواستند بزرگ زندگی کنند. یک کوچه داشتیم که همه فامیل در آن خانه داشتند. پدر بزرگم زمین دار بود اما از زمینهایش چیزی به ما نرسید جز همان خانه که یادم هست پدر و مادرم خودشان ساختند، خانهای پر از درختان نارنج، بوتههای توت فرنگی و فلفلهای سبز بیبخار. خانهای با ایوانی بزرگ و 9 اتاق که هر کدام به سمتی از حیاط باز میشد و من بالای درختهای نارنج در ظهرهای تابستان مارک تواین میخواندم... شاهزاده و گدا... و طبق رسم دهه پنجاهیام شاهزادهای بودم که گدا میشد نه گدایی که شاهزاده. اما آن روزها آنقدر هم اهل کتاب نبودم.
عصرهای جمعه بساط فوتبال گرم بود در کوچههای خاکی و تیرهای دروازهای که درختهای انار بود با هر گلی که میزدیم چه بسیار شکوفه که نمیریخت... ما میدویدیم. هراسی از زمانی که میمرد نداشتیم. تشنه و خسته با پاهایی که آب سرد حوض بزرگ اربابی خانه را میخواست خوش بودیم. برای من آن روزها فقط امروز بود و هیچ روزی برای من معنای فردا نمیداد... همه وعدههای جهان هم نمیتوانست امروز آن روزها را از من بگیرد... مادرم هر روز عصر روی ایوان بلند خانه چای با برگ دم کرده شمعدانی میگذاشت و تنها موسیقی هزار دستان بود که مرا از عصر جمعه کوچه به خانه میکشید. آخر ظهرها در کنار تیرک سوخته چراغ برق کوچه که پیش از این درخت نارنج بود مینشستیم و از خاطراتی میگفتیم که میدانستیم راست نیست اما خیالها گاهی شیرینتر از حقیقتاند وقتی هدف نیستند و ما بچههایی بودیم که خیالهایمان به جایی بر نمیخورد و توی خودمان حسرت چیزهای نداشته مان را پر میکرد....
آن روزها را هم دوست داشتم.... هم نه.... آخر نمیخواهم حسرت چیزی را بخورم که دیگر نیست. یادش بخیر مادربزرگم که میگفت این درختها بیآب شاید زنده بمانند بیباغبان نه!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: