در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی از شوخطبعی و خاص بودنش حرف میزنیم به یاد عکسالعملهای عجیب و حرفهای به یادماندنیاش میافتیم؛ وقتی دو سه فصل پیش در قامت سرمربی راهآهن به همه رسانهها اعلام کرد اگر این تیم را در لیگ برتر نگه ندارم خودم را از برج میلاد پایین میاندازم یا همین پارسال که با قاطعیت قول داد آلومینیوم را به لیگ برتر بیاورد و گفت اگر این اتفاق نیفتد خودم را در خلیجفارس میاندازم تا طعمه کوسهها شوم! اما تمام اینها در شرایطی است که خودش درباره بارزترین ویژگی شخصیتیاش تنها به این جمله اکتفا میکند: «من آدم سادهای هستم.» جالبتر اینکه وقتی از او در مورد مهمترین حادثه زندگیاش میپرسیم هیچ یک از خاطرات فوتبالی که در ذهنمان است و انتظار شنیدنش را داریم، نمیشنویم: « سال81 بود که سرمربی تیم فوتبال شموشک نوشهر بودم. آخر هفته تصمیم گرفتم برای دیدن خانوادهام به مشهد بروم. اتفاقاً آن سال زمستان سردی هم بود و با وجود اصرار اطرافیان مبنی بر اینکه با ماشین شخصیام نروم، همان شب به راه افتادم. برف سنگینی آمده بود و من هم زنجیر چرخ نداشتم. گردنه بدرانلو در محور بجنورد پوشیده از برف بود، اصلاً نفهمیدم چه شد که یکدفعه تعادل ماشین از دستم در رفت و بعد از سر خوردن روی برفها منحرف شدم و به درهای که تقریباً پنجشش متر عمق داشت، پرت شدم. خدا را شکر خودم آسیب جدی ندیدم، اما در آن لحظه اصلاً فکر نمیکردم نجات پیدا کنم و با خودم گفتم اکبر کارت تمومه. چند ساعتی همان پایین ماندم تا این که بالاخره یکی از این ماشینهای برفروب جاده خیلی اتفاقی من را دید و نجاتم داد. خدا خواست و زنده ماندم والا آن حادثه به صورتی بودکه جانبهدربردن از آن جز خواست خدا غیرممکن بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: