در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«مهاجرت برای همه راهحل نیست. اصلا برای این که زندگی بهتری داشته باشی و به آنچه در آرزویت است دست پیدا کنی لازم نیست مکانت را عوض کنی. شاید اگر بیشتر تلاش کنی و خواستههایت معقولانهتر باشد در همان جایی که زندگی میکنی بتوانی بهشتی که برای خودت تصور کردهای را به دست بیاوری.
وقتی به کانادا مهاجرت کردم، هدفم زندگی بهتر و راحتتر برای اعضای خانوادهام بود. میخواستم آنچه را نتوانسته بودم در مملکت خودم به دست بیاورم در این کشور داشته باشم. اطلاعات اشتباهی که من از زندگی در این مملکت وسیع داشتم با آنچه واقعیت بود تفاوت زیادی داشت که بعدها متوجه آن شدم. با خودم عهد بسته بودم هر طور شده زندگی خوبی فراهم کنم تا خانوادهام راحت زندگی کنند. میخواستم بعد از حدود 40 سال زندگی و امکانات کمی که همواره در اختیارم بود تغییری ایجاد شود و من هم مثل دیگران پیشرفت داشته باشم، اما کار آسانی نبود. از کشورم مکزیک خارج شدم و به امید کار بهتر به کانادا رفتم، اما هر چه در ذهنم بود خواب و خیالی بیش نبود. راه سختی در پیش داشتم که آوارهام کرد.»
خوزه آنتونی مرد چهل و سه سالهای است که بهاتهام قتل بیل استون پنجاه ساله به 40 سال حبس محکوم شده است. این مرد که همه عمر خود را در مکزیک زندگی کرده و چند سال قبل برای مهاجرت به کانادا رفته بود، متهم شد بهدلیل حسادت به همکارش با ضربات محکم میله فلزی او را دچار ضربه مغزی کرده و سبب مرگش شده است؛ اتهام قتلی که راه فراری از آن وجود ندارد و آنتونی که تا قبل از این ماجرا هرگز آزاری به کسی نرسانده بود باید دستکم 40 سال حبس پشت میلههای زندان را به جان بخرد.
آرزوهایم بر باد رفت
«میخواستم هر طور شده تغییری در زندگیام ایجاد کنم و این تحول را فقط در جابهجایی میدیدم. فکر میکردم اگر از مکزیک که کشوری فقیر بود و کار چندانی برای من وجود نداشت خارج شوم اوضاع بهتری در کانادا در انتظارم خواهد بود و میتوانم جلوی فرزند و همسرم سربلند بیرون بیایم. وقتی وارد این کشور گسترده شدم یکراست سراغ دوستانی رفتم که به من گفته بودند میتوانند کمکم کنند.
من چند سال در پروژههای ساختمانهای در حال ساخت کار کرده بودم و آشنایی زیادی با این کار داشتم. یکی از دوستان نزدیکم که در یک پروژه بزرگ تونلسازی کار میکرد به من پیشنهاد داد سراغ صاحبکارش بروم و از تجربیاتم برایش بگویم.
من که میدانستم با وجود تجربهام میتوانم او را قانع کنم، به سراغش رفتم و همان طور که فکرش را میکردم خیلی زود توانستم مشغول به کار شوم. او به من گفت چند ماهی را باید مثل همه کارگران و با حقوق حداقلی در پروژه به کارهای سخت مشغول باشم تا ثابت کنم میتوانم کارهای مهمتری را هم انجام دهم. برای من که در مملکتم دیگر کاری برای انجام دادن نداشتم همین هم تغییر خیلی خوبی بود. درآمد ناچیزی داشتم، اما راضی بودم و تقریبا تمام درآمدم را برای همسر و فرزندم میفرستادم.
امید به زندگی بهتر، سبب میشد تمام تلاشم را بکنم و به آینده خوشبین باشم. گرچه کار در پروژه اصلا آسان نبود، اما تلاشهای شبانهروزی و کمخوابیهایم بالاخره ثمر داد و من مسئول کارگران یک بخش این پروژه بزرگ شدم. این برایم قدم بزرگی بود که میتوانست کمکم مرا به آنچه در ذهن داشتم برساند. میخواستم وقتی اوضاع مالی بهتری پیدا کردم خانوادهام را هم به کانادا بیاورم و آنها را هم در شرایط نسبتا خوبی که داشتم شریک کنم.
بعد از مدتی همسر و دخترم هم به صورت غیرقانونی و با سختی زیاد بالاخره به کانادا رسیدند و دیگر همه چیز برایم خوشایند بود. خیالم راحت بود که میتوانم آنها را از لحاظ مادی کاملا تامین کنم و این برایم اهمیت زیادی داشت. همان طور که فکرش را میکردم دخترم خیلی زود با محیط اخت گرفت اما همسرم گاهی از شرایطمان ابراز ناراحتی میکرد.
وضع مالیمان روز به روز رو به بهبودی میرفت و شادی دخترم ارزش زیادی برایم داشت. ماهها از پی هم میگذشت و زندگی ما هر روز بهتر میشد. چون نسبت به حقوق بسیار ناچیزی که در مکزیک میگرفتم وضع مالی بهتری پیدا کرده بودم. من خوشحالتر و راضیتر بودم و از تصمیمم رضایت کامل داشتم، اما یک اتفاق کوچک همه چیز را تغییر داد؛ اتفاقی که شاید اگر عکسالعمل وحشیانهای از من سر نمیزد نتیجهای بهتر داشت و اینچنین مرا و خانوادهام را برای همیشه داغدار و بیچاره نمیکرد.»
مرگ رقیب در بامداد
جدال فیزیکی میان آنتونی و استون صبح زود یک روز زمستانی درگرفت. آنتونی که بعد از حدود دو سال کار در پروژه احساس میکرد احترام بیشتری دارد وقتی متوجه شد مردی آمریکایی که تنها چند روز قبل استخدام شده کار او را گرفته و بسرعت رو به پیشرفت است، عصبی شد. میخواست با همان رویه قبل ادامه دهد و بتواند روزبهروز پیشرفت کند، اما حضور یک رقیب کار را سخت میکرد. درگیری آنها حدود ساعت 4 صبح رخ داد و از آنجا که کسی در اطراف نبود، هیچ کس نفهمید در این درگیری چه کسی با میلهای فلزی به سر استون کوبیده و سبب مرگ مغزیاش شده است. ساعاتی بعد از حادثه و وقتی هوا روشنتر شد و بدن نیمهجان استون پشت انبوهی از مصالح پیدا شد، پلیس وارد ماجرا شد و تحقیقات خود را آغاز کرد. آنتونی به عنوان فردی که همه میدانستند از حضور استون راضی نیست مورد بازجویی قرار گرفت، اما در نهایت اعتراف کرد ضربه سهمگین را او به سر همکارش وارد کرده است؛ اتهامی که حکم سنگینی در پی خواهد داشت.
حضورش نحس بود
«همه چیز خیلی خوب پیش میرفت و بر وفق مراد بود. من پیشرفت خوبی از لحاظ کاری داشتم و توانسته بودم ثابت کنم اهل کارم و میتوانم از پس همه چیز بربیایم. همسرم چندان از مهاجرتمان راضی نبود، اما وقتی اشتیاق من و دخترمان را میدید سکوت میکرد و نظر نمیداد. با خودم فکر میکردم اگر اوضاع به همین شکل پیش برود من تا چند سال آینده زندگی نسبتا مرفهی خواهم داشت و به آرزویم میرسم، اما یک اتفاق همه چیز را تغییر داد.
من که سعی میکردم هر طور شده بهترین باشم، با حضور مردی آمریکایی که لاابالی بود، اما با صاحبکارمان آشنایی داشت همه برنامههایم را بر باد رفته دیدم. او جای مرا گرفته بود و با همه سعی و تلاشش میخواست خودش را به همه ثابت کند. حضورش نحس بود و از بودنش عذاب میکشیدم. مدام با او درگیری لفظی داشتم، اما سعی میکردم خودم را کنترل کنم تا این که آن روز کذایی فرارسید. من شیفت صبح زود بودم و حدود ساعت 5/3 از خانه خارج شدم تا ساعت4 سر پروژه حاضر باشم. وقتی رسیدم، هوا هنوز تاریک بود و دستانم از سوز سرما بیحس شده بود. به نزدیکی اتاقم که رسیدم دیدم استون آنجا ایستاده و گفت کار امروز هم به او سپرده شده است. از شدت عصبانیت حالم را نمیفهمیدم. چطور میتوانست در این مدت کم این طور خودش را جا کند و همه آرزوهایم را از بین ببرد؟
به خودم که آمدم با او گلاویز شده بودم و با وجود دستان یخزدهام سعی میکردم هر طور شده به او ضربه بزنم. بالاخره با دیدن میلهای در گوشه کارگاه آن را برداشتم و به سمتش حمله کردم. یک ضربه کافی بود تا روی زمین بیفتد و من تازه متوجه شوم چه اشتباهی کردهام، اما کار از کار گذشته بود.
او نقش زمین بود و من فورا از محل دور شدم تا این که متوجه شدم او بر اثر ضربه مغزی جانش را از دست داده و پس از دستگیری به همه چیز اعتراف کردم. مهاجرت هرگز برایم خوشبختی نیاورد و از کردهام پشیمانم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: