زیاده‌خواهی بیچاره‌مان کرد

نام و وضعیت تاهل: سمانه ـ الف، متاهل سن: 44 سال تحصیلات: دیپلم اتهام و محل دستگیری: کلاهبرداری‌ ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۵۱۸۰۲۴

سمانه کودکی و نوجوانی آرامی داشت. او خودش تائید می‌کند که در خانه پدری مشکل خاصی او را زجر نمی‌داد و شرایط برای آرامش وی مهیا بود: «پدرم کارمند بانک بود و مادرم در یک مهدکودک کار می‌کرد. ما فقط دو بچه بودیم. من و برادرم هیچ کمبودی نداشتیم؛ چه از نظر مالی و چه از نظر محبت و این جور چیزها. همه چیز خیلی خوب و آرام بود. البته بعضی وقت‌ها مشکلاتی پیش می‌آمد که آن هم طبیعی است و در هر خانواده‌ای پیدا می‌شود. مثلا کلاس دوم دبیرستان که بودم با پسری دوست شدم. پدرم وقتی فهمید خیلی عصبانی شد و سیلی محکمی به گوشم زد و سه روز هم اجازه نداد مدرسه بروم».

زن زندانی ادامه می‌دهد: «درسم نه زیاد خوب بود و نه بد. شاگرد معمولی بودم و بدون دردسر دیپلم گرفتم. پدر و مادرم خیلی دوست داشتند من دانشگاه بروم. اتفاقا قبول هم شدم، اما در یک شهرستان دور. برای همین هم نرفتم. هم پدرم مخالف بود و هم خودم. راستش از زندگی در شهری دیگر می‌ترسیدم. سال بعدش اصلا قبول نشدم و بعد هم دیگر کنکور ندادم. همان موقع بود که برایم خواستگار آمد».

خواستگار سمانه از طریق آشنای خانوادگی مشترک، با دختر جوان آشنا شده و او را برای ازدواج مناسب دیده بود. متهم توضیح می‌دهد: «با این که عاشق فرهاد نبودم، ولی از او بدم هم نیامد. پدرم هم کمی تحقیق کرد و گفت به نظر نمی‌رسد پسر بدی باشد. او در یک بنگاه کار می‌کرد. خلاصه این که عقد و عروسی برگزار شد و ما زندگی مشترکمان را شروع کردیم. من در خانه هیچ کاری نداشتم بکنم و اوایل خیلی حوصله‌ام سر می‌رفت، تا این که کم‌کم کاری برای خودم دست و پا کردم. در واقع فرهاد به من کار داد. او و یکی از دوستانش خانه‌ای کلنگی را شریکی خریده بودند و می‌خواستند آن را بسازند. آنها به من وکالت کاری دادند و من همه کارهای اداری‌اش را انجام دادم. خیلی برایم سخت بود و کلافه می‌شدم. کسی به حرفم گوش نمی‌داد و خودم هم راه و چاه را نمی‌دانستم، اما سر ساختمان دوم راحت‌تر بودم و بعد از آن چم و خم کار دستم آمد.»

سمانه و شوهرش بعد از مدتی به سود زیادی رسیدند و سبک زندگی‌شان تغییر کرد. او می‌گوید: «فرهاد دیگر در بنگاه کار نمی‌کرد. وضعمان خوب شده بود و همه چیز داشت درست پیش می‌رفت، تا این که سر یک آپارتمان در مهرشهر کرج حسابی ضرر کردیم. ساختمان بعدی هم که در خیابان هاشمی تهران ساختیم کاملا ورشکسته‌مان کرد. دلیلش هم نوسان قیمت مصالح و رکود وضع مسکن بود. بعد از آن کاملا درمانده شده بودیم. فرهاد چند آپارتمان را زیر قیمت فروخت تا بدهی‌هایش را بدهد. بعد از آن به کسی بدهی نداشتیم، اما وضع خودمان خراب شده بود و دیگر نمی‌توانستیم مثل سابق ریخت‌وپاش کنیم.»

زن و شوهر که به زندگی مرفه عادت کرده بودند در شرایط سخت حاضر نشدند کمی تحمل کنند تا بار دیگر به خواسته‌هایشان برسند. سمانه می‌گوید: «هم من و هم شوهرم خیلی ناراحت بودیم و عذاب می‌کشیدیم. دیگر پول کافی هم برای سرمایه‌گذاری جدید نداشتیم و فرهاد می‌گفت دلش نمی‌خواهد از اول شروع کند و با یکی دیگر شریک شود. او از چند نفر از دوستانش که در بنگاه کار می‌کردند یک شیوه کلاهبرداری را شنیده بود و به من پیشنهاد داد این کار را بکنیم. نمی‌خواستم قبول کنم، اما او راضی‌ام کرد و قرار شد فقط به اندازه سرمایه لازم برای یک ساختمان جدید این کار را ادامه بدهیم. او مغازه‌ای را اجاره کرد. بعد من خانه‌ای را با رهن کم و اجاره زیاد کرایه کردم و همان را به یکی دیگر رهن کامل دادم. چهار بار این کار را انجام دادیم تا این‌ که گیر افتادیم و حالا هر دو بازداشت هستیم. باز جای شکرش باقی است بچه‌ای نداریم که این وسط آواره و سرگردان شود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها