در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نشسته گریه به چشمان بیریای همه
و خنده دست تکان میدهد برای همه
شکسته پشت درختان باغ در باران
نشسته خانه ما بیچراغ در باران
در انزوای چه فصلی زمین پراندوه است؟
چه رفته است که گویند خنده مکروه است؟
زمان اگرچه گذر کرد و عمر میساید
هنوز بوی تبر از درخت میآید
***
درخت اگرچه نبودهست آشنای تبر
ولی شدهست به صد حیله مبتلای تبر
به جرم داشتن سایه، جرم سرسبزی
هنوز میرسد از باغها صدای تبر
میان کوچه رگبرگهای توتستان
زمان گذشت ولی مانده ردپای تبر
خدا کند که ببینیم عاقبت یک روز
درخت را که نشستهست در عزای تبر
***
منم که در قدم گلفروش میمیرم
سر بریده خود را به دوش میگیرم
مپرس اینکه چرا نوجوانمان پیر است
مپرس اینکه چرا گریهام سرازیر است
کسی رسید و خبر از غروب یاران داد
دوباره دست دلم را به دست باران داد
شبی که چهره گلها غبار غم دارد
دلم برای شکستن چه چیز کم دارد؟
قبیلهای که به درد طناب میخوردند
و حق خون خدا را چو آب میخوردند
از آن کویر عطشخیز آب را بردند
به بزم باده سر آفتاب را بردند
چنین که میگذرد روزگار معلوم است
حسین ـ مرد همیشه ـ هنوز مظلوم است
محمود اکرامیفر / شاعر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: