در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جواد با یکی از دوستانش شروع به سرقت از دخل مغازهها کرد، بعد هم سرقت رادیوپخش خودروها را در برنامهاش قرار داد تا اینکه دستگیر شد. او میگوید: پدرم وقتی به کلانتری آمد چنان سیلی محکم به گوشم زد که هنوز هم دردش را احساس میکنم. خلاصه اینکه به زندان افتادم. او کارهایم را دنبال نکرد و برایم رضایت نگرفت تا اینکه بالاخره بعد از یک سال و نیم رد مال را انجام داد و من آزاد شدم.
جواد هرچند در کانون درس خوانده ولی از دیگر همسن وسالهایش عقب افتاده بود. او میگوید:اگر به زندان نمیافتادم مثل بقیه دیپلم میگرفتم، دانشگاه میرفتم و آن وقت اختیارم دست خودم بود اما از وقتی آزاد شدم تازه زندان برایم شروع شد.
پدرم دیگر اجازه نمیداد جز برای مدرسه از خانه بیرون بروم، پای دوستانم را هم از خانهمان برید. روزهای خیلی سختی بود. از کانون سختتر بود. من در کانون خیلی مشکل داشتم، آن موقع فکر میکردم گروه خونم به بقیه نمیخورد اما حالا میفهمم همه آن فکرها کشک و به دردنخور بود.
زندانی سابق داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: به هر ترتیبی که بود دیپلم گرفتم و بعد هم به سربازی رفتم. تازه آن موقع بود که از زندان خانگی راحت شدم. قبلا خیال میکردم وقتی اختیارم دست خودم آمد چه کارها که نمیکنم اما بعدش دیدم حقیقتا برنامه خاصی ندارم. دو سال سربازی را هم به بطالت گذراندم و بعد از آن هم کار و باری نداشتم. کنکور دادم، ولی قبول نشدم. 18 سال قبل مثل حالا نبود که آدم راحت دانشگاه قبول شود.
رابطه جواد و پدرش مدتها به حالت طبیعی برنگشت. او میگوید: مادرم هم از من دلخور بود و دیگر هیچ کدامشان به من مثل سابق اعتماد نداشتند. خیال میکردم پدرم پولی میدهد تا برای خودم کار و کاسبی راه بیندازم، اما خیالم اشتباه بود و او گفت حاضر نیست هیچ کمکی بکند و باید خودم از صفر شروع کنم. یک شب نشستم و حسابی فکر کردم. اگر میخواستم همین طور عاطل و باطل زندگی کنم، به جایی نمیرسیدم. خطای دوران نوجوانیام باعث شده بود از تمام امکانات خانوادگی محروم شوم، پس باید خودم شرایط را به نفع خودم تغییر میدادم. این بود که در یک آموزشگاه ثبتنام کردم و گواهی سختافزار کامپیوتر گرفتم. بعد هم در مغازهای در بازار... مشغول به کار شدم.
جواد کارش را از همان مغازه شروع کرد و حالا برای خودش مغازهای دارد. او میگوید:پنج سال همین طوری کار کردم تا اینکه پدرم بالاخره قبول کرد برایم مغازهای بخرد. او میخواست باور کند من اهل کار هستم و سر به راه شدهام. وقتی به این باور رسید مغازه را برایم خرید البته هنوز هم آنجا به نام خودش است.
زندانی سابق حالا خودش پدر شده است. او میگوید:ازدواج دلگرمیام را بیشتر کرد، حالا هم دو پسر دارم دوقلو هستند از آن بچههای شلوغ که از سر و کول آدم بالا میروند. شبها که خسته به خانه برمیگردم با اینکه حال تکانخوردن ندارم وقتی مجبورم میکنند با آنها بازی کنم. تازه معنی زندگی را میفهمم. حالا همه چیز رو به راه شده است و امیدوارم اتفاقی که برای من افتاد برای بچههایم تکرار نشود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: