در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شهاب کلاس دوم دبیرستان بود که ترکتحصیل کرد. او علاقهای به تحصیل نداشت و به دلایلی مدرسه را رها کرد. او میگوید: «از یکی از بچهها دزدی کرده بودم و لو رفتم ناظممان هم گفت باید پدرم را خبر کنم. نمیخواستم این کار را بکنم چون میدانستم پدرم کتکم میزند. برای همین از فردایش دیگر مدرسه نرفتم. قبل از آن هم دزدی کرده بودم، اما هیچ وقت نفهمیده بودند. بعد از آن هر روز از خانه بیرون میزدم و برای خودم در خیابانها ول میچرخیدم تا وقت تعطیلی مدرسه برسد و به خانه برگردم. شانس آوردم که آخرهای سال بود و بعدش تابستان شد و من در آن مدت پدرم را راضی کردم که دیگر درس نخوانم.»
متهم، فرزند ارشد خانواده است و با این بهانه که میخواهد حرفهای را یاد بگیرد توانست پدرش را راضی کند. او میگوید: «پدرم شوفاژکار است. البته مغازه ندارد. او گفت بروم وردست خودش کار یاد بگیرم، اما من نمیخواستم پیش او باشم برای همین گفتم میخواهم بروم توی بازار موبایل او هم مخالفت نکرد. آشنایی داشتم که چند وقتی در مغازه او پادویی کردم، اما باز هم به خاطر سرقت یک گوشی اخراج شدم و بعد از آن دیگر سر هیچ کاری نرفتم و شروع کردم به دزدی از ماشینها تا این که گیر افتادم پدرم به هر دری زد تا این که بعد از حدود یک سال توانست مرا بیرون بیاورد.»
شهاب بعد از آن به جای اصلاح رفتار اشتباهش به همان رویه سابق ادامه داد: «دیگر شبها دیر به خانه میرفتم و بیشتر وقتم را با خلافکارها میگذراندم. پدرم اوایل غر میزد، اما بعد قضیه برایش عادی شد. مادرم هم که اصلا نمیتوانست حرفی بزند. من از راه خلاف خرجم را درمیآوردم و هر کاری که به پستم میخورد انجام میدادم البته بیشتر شرخری میکردم. در آب کردن مال دزدی هم اوستا شده بودم و مالخرهای زیادی را میشناختم، اما همیشه به فکر این بودم که کار بزرگی انجام بدهم. یکی از بچهها پیشنهاد قاچاق داد، اما نمیخواستم توی این خط بیفتم. خودم هم هیچ وقت سراغ کشیدن مواد نرفتم البته مشروب زیاد میخوردم، آنقدر که عقلم را از دست میدادم و چند باری هم در حالت مستی دعواهای بدی کردهام».
مرد زندانی بالاخره بعد از مدتی با یکی از دوستان دوران زندانش همدست شد و شروع به کیفقاپی کرد. او میگوید: «رفیقم که آزاد شد پیدایم کرد و قرار شد کیفقاپی کنیم، اولش باید موتور سرقت میکردیم. این کار خیلی راحت بود. ما هر چند وقت یک بار موتورمان را عوض میکردیم تا گیر نیفتیم. بیشتر از زنها سرقت میکردیم چون نمیتوانستند مقاومت کنند و بیشترین چیزهایی که گیرمان میآمد پول نقد و گوشی موبایل بود که گوشیها را میفروختیم، البته بعضیهایشان هم به درد نمیخورد.»
متهم درباره نحوه دستگیریاش میگوید: «یک شب گشت به همدستم ایست داد، او فرار کرد، اما بعدش گیر افتاد. او چند روز بعد من را هم لو داد و ماموران آمدند سر وقتم. تازه گیر افتادهام. پدرم را خبر کردهام، اما گفته دیگر کمکی به من نمیکند. گفته برادرم هم از من یاد گرفته و میخواهد ترکتحصیل کند، اما من چه تقصیری دارم مگر من به او گفتم درس نخواند.»
شهاب در پایان صحبتهایش میگوید: «آدم وقتی دو بار زندانی شد دیگر به همه چیز عادت میکند. خیلیها هستند که چند بار زندانی شدهاند من هم میترسم همینطوری شوم و دیگر اصلا نفهمم زندگی یعنی چه. همین الان هم نگرانم چون کسی بیرون از اینجا کارهایم را پیگیری نمیکند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: