در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مینو خانوادهای سالم و آرام داشت، اما بعد از ازدواج گرفتار توفانی بزرگ شد. او میگوید: «سه برادر دارم و یک خواهر البته یکی از برادرها ناتنی است. چون مادرم زن دوم پدرم بود. پدرم کارگر سادهای بود درست است که پولدار نبودیم، اما این طور هم نبود که به نان شبمان محتاج باشیم. من خیلی زود ازدواج کردم و همین ازدواج هم این بلاها را سرم آورد».
زن زندانی داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «اصلا مدرسه و درس خواندن را دوست نداشتم برای همین کلاس سوم راهنمایی ترکتحصیل کردم همان موقعها عاشق مجید شدم. او برادر همسایهمان بود و خیلی به خانه برادرش سر میزد و ما چند بار اتفاقی همدیگر را دیدیم و بعد او برایم نامههای عاشقانه مینوشت. بالاخره هم قرار شد ازدواج کنیم. البته برادرانم با ازدواج ما مخالف بودند».
اعتیاد به مواد مخدر، دلیلی بود که برادران مینو برای اعلام مخالفتشان به زبان میآوردند. متهم ادامه میدهد: «برادرانم میگفتند برادر مجید معتاد است مجید پنج برادر داشت که ظاهرا چهار نفرشان اعتیاد داشتند. برادرانم میگفتند چنین خانوادهای برای وصلت مناسب نیست. میگفتند این ازدواج آخر و عاقبت ندارد، اما من آن موقع درست فکر نمیکردم. عشق عقلم را از من گرفته بود برای همین با این که پدرم هم حرف برادرانم را تایید کرد من گفتم میخواهم با مجید ازدواج کنم و بالاخره هم به هدفم رسیدم البته خانواده خودم طردم کردند و مثلا یکی از برادرانم همین حالا هم حاضر نیست با من حرف بزند».
مجید کارمند بود، اما مدتی بعد از ازدواج از محل کارش اخراج شد. مینو میگوید: «او زیاد ماموریت میرفت و در همین ماموریتهایش هم معتاد شد. شاید قبلا هم اعتیاد داشت و من نفهمیده بودم خلاصه این که وقتی اعتیادش شدید شد او را اخراج کردند و از آن به بعد چارهای نداشت جز این که از راه موادفروشی خرجمان را دربیاورد تا این که او را گرفتند و به زندان افتاد».
مینو بعد از زندانی شدن شوهرش در دام اعتیاد افتاد. خودش ماجرا را این طور شرح میدهد: «خانه یکی از برادران شوهرم زندگی میکردم. آن موقع اصلا حال خوبی نداشتم سردردهای شدید و مشکلات روحی خیلی اذیتم میکرد. او هم برای این که حالم خوب شود به من مواد داد و کمکم معتاد شدم. از آن به بعد دیگر معنی زندگی را نفهمیدم همیشه فکر و ذکرم مواد بود. این کوفتی از سم هم بدتر است. سم یکدفعه آدم را میکشد، ولی مخدر ذره ذره این کار را میکند».
متهم روی صندلی جابهجا میشود و ادامه میدهد: «مدتی که گذشت برادرشوهرم را گرفتند. یک روز ماموران ریختند خانهاش و او را با خودشان بردند چون در کار خرید و فروش هم بود بعد از آن وضع من خرابتر شد دیگر کسی نبود که موادم را بدهد خرج خورد و خوراک هم به جای خود. خانواده خودم نمیدانستند اعتیاد دارم اگر میفهمیدند زندهام نمیگذاشتند برای همین نمیتوانستم به خانه پدرم برگردم دیگر چارهای برایم نمانده بود جز این که خودم خردهفروشی را شروع کنم این طوری هم مواد خودم جور میشد و هم پول برای کارهای دیگر پیدا میکردم».
مینو مدتی از این راه زندگی کرد تا این که بالاخره دستگیر شد او میگوید: «پدرم وقتی موضوع را فهمید شوکه شد او میگوید من بچهاش نیستم میگوید اصلا دختری به اسم مینو ندارد. او یک عمر با آبرو زندگی کرد و من همهاش را به باد دادم باز شکر خدا بچه نداریم وگرنه بدبخت میشدم. بچه هایی که پدر و مادرشان هر دو در زندان و عموها هم همگی معتاد. باز از این جهت شانس آوردم حالا هم که در بازداشت هستم و تکلیفم روشن نیست. ای کاش حرف خانوادهام را گوش میدادم و با مجید ازدواج نمیکردم».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: