شهید شوشتری و مرصاد

درباره آخرین تیر ترکش جبهه استکبار در جنگ تحمیلی صدام علیه جمهوری اسلامی، یعنی عملیات مرصاد در سال 1367 تا کنون روایت‌های مختلفی بیان شده است، اما کمتر شنیده‌ایم که فرمانده شجاعی که دشمن منافق را در تنگه «چارزبر» (مرصاد) تار و مار کرد چه کسی بود.
کد خبر: ۵۰۹۲۶۰

در لحظه های پر التهاب پس از قبولی قطعنامه 598 از سوی ایران و آخرین هجوم دشمن بعثی به جبهه جنوبی، ماموریت سرکوب بلندپروازی احمقانه منافقین به کدام فرمانده شجاع ایرانی واگذار شد؟ این مهم تا زمان شهادت سردار سرلشکر شهید نورعلی شوشتری برای بیشتر مردم و حتی رزمندگان مکتوم مانده بود تا آنکه روایت قول شفاعت حضرت امام خمینی به سردار شهید شوشتری و رزمندگان شرکت کننده در عملیات مرصاد منتشر شد. 

آنچه در پی می آید، سخنرانی کمتر انتشار یافته‌ای است از سردار شهید نورعلی شوشتری که سال‌ها پیش در سالن ابن سینای مشهد و در جمع دانشجویان و پیشکسوتان دفاع مقدس در خراسان بیان شده است.

در آن عملیات، به توصیه مقام معظم رهبری که در آن زمان مسوولیت ریاست جمهوری را عهده دار بودند، سردار شهید شوشتری مسوولیت سرکوب عملیات «فروغ جاویدان» منافقین (مرصاد) را  برعهده گرفت و به روایت شهید صیاد شیرازی؛ فرماندهی خوبی از خود به نمایش گذاشت، تا جایی که در تماس مرحوم حاج سید احمد خمینی با وی و ابلاغ گزارش پیشرفت عملیات توسط آن مرحوم به امام خمینی (ره) حضرت امام خطاب به سردار شوشتری می‌فرمایند: «در‌این دنیا که نمی‌توانم کاری بکنم، اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعاً شما را شفاعت خواهم کرد.»

بسم الله الرحمن الرحیم
در ابتدا تبریک عرض می‌کنم ماه مبارک شعبان، هفته‎ پاسدار و جانباز را و سپس آرزوی توفیق پیروی از شخصیت‎های بزرگی که اسلام را با خون خود در جهت برخورداری جامعه بشری از فرهنگ غنی اسلام بیمه کرده‌اند دارم. درود بر روح پرفتوح شهدا و امام راحل، بنیان‎گذار انقلاب اسلامی، عرض ادب و احترام به محضر امام زمان(عج)، منجی عالم بشریت و نایب برحق‌ایشان مقام معظم رهبری، فرماندهی کل قوا حضرت آیت‎الله خامنه‎ای.

قبل از شروع موضوع اصلی جلسه، چند نکته‎ای را خدمت دوستان عرض می‎کنم. طی هشت سال دفاع مقدس بالغ بر 230هزار شهید و نزدیک به یک میلیون 800 تا 900هزار جانباز داریم، در خراسان بزرگ 23هزار شهید و نزدیک به 70 تا 80هزار جانباز داریم و جمع کثیری که در جبهه‎های حق علیه باطل حضور پیدا کردند و در روزهای غربت انقلاب و اسلام از اسلام دفاع کردند.

متاسفانه در روزهای جنگ نهادهای ذی‎ربط آمادگی و امکاناتی نداشتند که بتوانند صحنه‎های زیبایی را که رزمندگان اسلام در صحنه‎ نبرد خلق می‎کردند، ثبت کنند و به تصویر بکشند تا نسل‎های بعدی از آن‎ها برخوردار باشند. از دید یک منتقد احساس می‎کنم قلم‎به‎دستان ما تلاش زیادی در‌این مورد نکرده‎اند.

فداکاری ملت مظلوم در دوران دفاع نه ثبت و ضبط شده و نه به تصویر کشیده شده و اکثرا در سینه‎ها نهفته است. اگر امروز جامعه‎ی بشری از فرهنگ عاشورا و حماسه‎سازی عاشورا بهره می‎گیرد، خط می‎گیرد و مسیر خودش را با حماسه عاشورا تنظیم می‎کند و حرکت‎های جوشان و سازنده انجام می‎دهد، همگی به خاطر اقداماتی بوده که بعد از واقعه‎ی عاشورا در جهت حفظ آن انجام شد.

اقدامات ارزشمند امام سجاد (ع) و حضرت زینب (س) و بعد از آن تلاش علمای بزرگ و متعهدان به امامت و ولایت در جهت انتقال افتخارات و فداکاری‎ها توانسته حماسه‎ عاشورا را سینه‎ به‎ سینه زنده نگه دارد و به نسل‎های بعدی منتقل کند. برگزاری ‌این همایش شباهت زیادی با‌این اقدامات ارزشمند در جهت حفظ ارزش‎های اسلامی‎دارد.

ضمن تقدیر و تشکر، از باب تذکر عرض می‎کنم که باید تلاش کنید، واقعیت‎های صحنه‎ نبرد را به درستی به تصویر بکشید و اجازه‎ی تحریف ندهید.

به طور مثال بعضی از فیلم‎هایی که ساخته می‎شود هیچ شباهتی به واقعیت صحنه ندارد و در بعضی موارد تحریف‎های بزرگی وجود دارد. طبق فرمایش مقام معظم رهبری هم، باید از حرکت‎های انحرافی جلوگیری شود و خدشه‎ای به ارزش‎ها وارد نشود.

امیدواریم تلاش در جهت بیان واقعیت‎های جبهه‎های حق علیه باطل صورت گیرد که‌این واقعیت‎ها کم نیستند،  اگر به 23هزار شهید خراسان بیندیشیم حداقل 23هزار حماسه‎ساز در صحنه‎های نبرد وجود داشته است.

در رابطه با عملیات مرصاد که موضوع جلسه است، باید گفت که‌این عملیات تفاوت زیادی با دیگر علمیات‎ها داشت، یکی از‌این تفاوت‎ها‌این بود که هدف آن براندازی نظام بود.

علمیات‎های دیگر همچون عملیات منافقین در فکه و مهران، همگی اهداف محدودی داشتند. عملیات‎هایی که انجام می‎گرفت در جهت اهداف نظامی‎خاص بود اما عملیات مرصاد را دشمن با هدف براندازی نظام طراحی کرده بود.

مسئله مهم و تفاوت دیگر،‌این بود که اگر دشمن (منافقین) به کرمانشاه می‎رسید، به نوعی سه استان ما به طور کامل به اشغال دشمن در می‎آمد، یعنی با تصرف کرمانشاه، استان‌ایلام و کردستان هم به تصرف در می‎آمد، حتی اگر دشمن به اهدف کلی خودش نمی‎رسید‌این تصرف انجام می‎شد.

برای تصرف‌این سه استان کافی بود که دشمن جاده‎ دهلران و گردنه صلوات‎آباد را کنترل کند تا ارتباط با‌ایلام قطع شود‌، که اگر می‎توانست کرمانشاه را تصرف کند گردنه‎ صلوات‎آباد به خودی خود بسته می‎شد.

تفاوت دیگر‌ این بود که در‌این عملیات دشمن توانسته بود بالغ بر 200کیلومتر به داخل  کشور نفوذ کند، به طوری‎که جنگ به دروازه‎ کرمانشاه کشیده شد.

در دیگر عملیات‎ها به طور مثال در منطقه‎ غرب جنگ به سرپل ذهاب کشیده شد. در منطقه‎ کردستان جنگ به ابتدای مریوان کشیده شد.

به جز منطقه‎ خوزستان که دشمن تا نزدیکی دروازه‎های اهواز پیش‎رفت یعنی نزدیک به 80-70کیلومتر پیشروی و نفوذ داشت، در بقیه‎موارد عمق پیشروی دشمن خیلی کمتر بود و به شهرهای مهم نمی‎رسید و اکثرا شهرهای مرزی بود، اما‌ این علمیات تا 10 کیلومتری کرمانشاه و دو استان‌ایلام و کردستان هم کشیده شد، یعنی بیش از 200کیلومتر در عمق کشور نفوذ کردند.

و تفاوت دیگر، در‌این عملیات آمریکا، صدام و منافقین داخلی در یک جبهه مشترک بودند. در عملیات‎های گذشته هم منافقین در خدمت صدام و آمریکا بودند و به آن‎ها اطلاع‎رسانی می‎کردند ولی در‌این عملیات، در کنار آنها بخشی از ماموریت را انجام دادند. در‌ این عملیات در حین خط‎شکنی دشمن بعثی، منافقین حرکت خودشان را در عمق کشور آغاز کردند.

در آن روزها آمریکایی‎ها هم در خلیج فارس فعالیت‎هایی داشتند که حاکی از همکاری منافقین با آمریکایی‎ها بود. با نقشه‎های به دست آمده از چندتن از منافقین که در حین حمله به خط ما به درک واصل شدند، مشخص شد که منافقین، تهران را هدف اصلی قرار داده‎اند و نقشه‎ها و تقسیم‎بندی‎های تهران را در قالب لشکرهای پوشالی 30-20نفره به عنوان هسته اصلی لشکر تنظیم کرده‎اند و با فرض بر‌اینکه در کرمانشاه، همدان و بقیه نقاط کشور لشکرهای خودشان را سازماندهی می‎کنند و مردم هم از آن‎ها استقبال خواهند کرد، اقدام به انجام عملیات کردند. تمامی‌‎فعالیت منافقین با تکیه بر وعده‎ استکبار بود که اگر بتوانند در عمق کشور نفوذ کنند با حضوری که آمریکایی‎ها در خلیج فارس داشتند و آمادگی ارتش بعثی بتوانند زمینه‎ی لازم را در جهت براندازی نظام مهیا کنند.
(این مواردی را که عرض می‎کنم در جهت حفظ خاطرات آن دوران است، برای همین مجبورم از خودم هم اسم ببرم).

شبی که منافقین عملیات را شروع کردند، من و عده‎ای دیگر در جبهه‎  آبادان و در قرارگاه یونس که مربوط به نیروی دریایی سپاه بود مستقر بودیم. تا برای بازپس‎گیری بخشی از منطقه‎ ‌ایستگاه حسینیه از دست ارتش عراق عملیاتی را انجام دهیم، قرار بود شب عملیات را شروع کنیم.

نزدیک نماز مغرب بود که مقام معظم رهبری که در آن زمان در پست ریاست‎جمهوری بودند، تشریف آوردند به قرارگاه؛ سردار سرلشکر محسن رضایی هم حضور داشتند.

ایشان (آیت‎الله خامنه‎ای) از انجام عملیات برای باز‌پس‎گیری منطقه‎ای در‌ایستگاه حسینیه اطلاع داشتند و من داشتم گزارش می‎دادم خدمت آقا از انجام عملیات که چه لشکرهایی با چه خط و حدی داریم آماده می‎شویم برای انجام عملیات.

در همین حین بچه‎های پشتیبانی از غرب با من تماس فوری گرفتند که دشمن تا شهر «کرند» نفوذ کرده، من معترض شدم که «دشمن به کرند کاری ندارد و هدف خاصی آن‌جا ندارد، بروید و مطمئن شوید» و دوباره برگشتم خدمت آقا برای ادامه‎ گزارش.

موقع نماز رسید، بعد از اقامه‎ی نماز اول دوباره من را صدا کردند که تلفن فوری دارید، آقای «جان‌محمد» که مسوولیت پشتیبانی جبهه‎های غرب را در سپاه بر عهده داشتند، در کرمانشاه بودند.‌ایشان گفت «دشمن به اسلام‎آباد رسیده» متعجب شدم، گفتم: «شما یک ربع پیش به من گفتید دشمن به کرند رسیده، چطور 100کیلومتر راه را در عرض‌این مدت کوتاه پیشروی کردند و به اسلام‎آباد رسیدند؟! گزارشتان اشتباه به نظر می‎رسد».

در همین حین از پادگان اسلام‎آباد برادری با‌ایشان با خط دیگری تماس گرفت. زاغه‎های سپاه در پادگان الله اکبر اسلام‎آباد قرار داشت که‌این آقا از داخل یکی از‌این زاغه‎ها تماس می‎گرفت و گفت: «کسانی که پادگان و زاغه‎ها را تصرف کردند عراقی نیستند، دختران و پسرانی هستند که فارسی هم صحبت می‎کنند و قصد منهدم کردن زاغه‎ها را هم ندارند، بلکه زاغه‎ها را لاک و مهر می‎زنند و می‎گویند که‌این‎ها به دردمان می‎خورد!»

دوباره برگشتم خدمت آقا،‌ایشان گفتند چرا شما بهم‎ریخته‎اید؟ عرض کردم: «تلفن از‌غرب بود» گفتند«در غرب حمله شده؟» گفتم: «بله، ولی گزارشات متناقض است، نمی‎توانیم به درستی تجزیه‎تحلیل کنیم»‌ایشان در جواب گفتند: «من فکر می‎کنم که منافقین هستند، شما بروید و مطمئن شوید» من رفتم و گزارشات را گرفتم، برگشتم خدمت آقا و گفتم «بله، منافقین هستند». آقا گفتند «هدف اصلی‎شان هم تهران است».

نکته قابل توجه‌این بود که مقام معظم رهبری در همان روز اول و ساعت اول متوجه‌این مسئله شدند در حالی که ما پس از انجام عملیات و با به دست آوردن مدارکی از دشمن پی بردیم که هدف اصلی آنها از‌این عملیات تهران بود.

در ادامه، مقام معظم رهبری فرمودند: «به منطقه بروید». آقای محسن رضایی به آقا گفتند: «منطقه متعلق به برادران ارتش است و در مسئولیت سپاه نیست»، ولی آقا به بنده گفتند: «با توجه به‌اینکه شما در کرمانشاه حضور داشتید بروید و معطل نشوید.»

من هم به دستور‌ ایشان حرکت کردم. آقای ‎هاشمی‎ هم در همین اثنا از طریق برادر سردار رشید شمخانی که در کرمانشاه در خدمت‌ایشان بود، با من تماس گرفتند و گفتند که سریعا خودم را به منطقه برسانم. قرار شد راننده‎ای مرا به ‌ایستگاه امیدیه برساند که از آنجا با هواپیما مرا به کرمانشاه برسانند.

به راننده (برادر باغشنی از اهالی روستاهای نیشابور) گفتم که مرا به پادگان امیدیه ببرد و به‌ایشان تاکید کردم که دوراهی بهبهان-امیدیه را فراموش نکند.

خسته بودم و خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم در بین گردنه‎های بهبهان هستیم.‌ایشان خیلی ناراحت شد که مسیر را اشتباه آمده. خودم نشستم پشت فرمان و آمدیم به امیدیه، متاسفانه هواپیمایی که آمده بود دنبال من به اشتباه شخص دیگری به نام آقای فخرالدین حجازی را برده بود. با آقایان رشید و شمخانی تماس گرفتم و با آقای‎هاشمی‌‎صحبت کردم، ‌ایشان خیلی عصبانی شدند و گفتند «سریعا خودم را به منطقه برسانم».

به خلبان‎ها نگفته بودند که چه کسی را باید منتقل کنند، به خاطر ‌اینکه مسئله سری باشد نام مهمان را ذکر نکرده بودند و اشتباهی‌ایشان را به قصد تهران برده بودند. با هواپیما که تماس گرفتیم، خلبان گفت باید به تهران بروم و بنزین بزنم و دوباره برگردم و من مجبور شدم صبر کنم. بالاخره از امیدیه با هواپیما به قصد کرمانشاه حرکت کردیم.

در بین راه خلبان گفت: «به من دستور دادند که حق ندارید کرمانشاه بروید و باید همدان هواپیما را بنشانید» به خلبان گفتم «من باید هرچه سریع‎تر به کرمانشاه بروم شما به مسئولیت خود من بروید آنجا.»

خلبان گفت: «به شرط آنکه در برج مراقبت کسی باشد که مرا راهنمایی کند، برج تعطیل نباشد و بتوانیم بنشینیم» نزدیک کرمانشاه از برج با ما تماس گرفتند و برخلاف تصور از ورود به فرودگاه ممانعت می‎کردند و با لحن ناسزا ما را از‌این کار منع می‎کردند. چون در صورت فرود هواپیما، فرودگاه توسط دشمن بمباران می‎شد ولی ما چاره‎ای جز فرود نداشتیم. علی‎رغم مخالفت زیاد برج مراقبت، وارد فرودگاه شدیم در حالی که فرودگاه بمباران می‎شد.

کرمانشاه محشر بود، در طول دوران دفاع مقدس هیچ روزی را مثل آن روز ندیدم. جمعیت کرمانشاه و شهرستان‎های اطراف به خارج از شهر هجوم آورده بودند. صحنه‎هایی که نمی‎شود به تصویر کشید و یا بیان کرد را من به چشم می‎دیدم. همه‎ی مردم از کرمانشاه خارج شده بودند، کسی در شهر نمانده بود و کسانی که وسیله نداشتند سعی‌داشتند خانواده‎شان را به هر وسیله‎ای و به هر مقصدی، از شهر خارج کنند.

روز سختی بود. زاغه‌مهمات‎های اطراف کرمانشاه همگی منفجر شده بود. میگ‎های دشمن در آسمان شهر می‎چرخیدند. با هلیکوپتری به بیمارستان امام حسین(ع) خدمت آقای ‎هاشمی‎ رفتیم که شهید صیاد شیرازی هم آنجا بود و از آنجا به منطقه رفتیم.

قبل از رفتن به منطقه باید برای تهیه‎ی نقشه به قرارگاه نجف می‎رفتیم که با هلیکوپتر آنجا رفتیم. میگ‎های دشمن مدام بالای سر ما بودند. در عین حال مجبور بودیم به راه ادامه دهیم و جایی برای مخفی شدن نبود. در همین اثنا ، خانواده‎ی من که در قرارگاه نجف زندگی می‎کردند، با دیدن من و هلیکوپتر با خوشحالی به سمت من آمدند ولی من مجبور بودم از نزدیک شدن آن‎ها به اطراف هلیکوپتر ممانعت کنم.

بالاخره به سمت منطقه‎ی درگیری رفتیم، در آنجا خط ما مشخص بود، خط کم‎عمقی در محدوده «چهارزبر». گردان‎های مستقر در آنجا اکثرا گردان‎های آموزش‎ندیده و یا گردان‎های پشتیبانی و یا گردان‎هایی بودند که ماموریتی در آنجا نداشتند.

خط ما خط ضعیفی بود، جمعی از بچه‎های سمنان در قالب تیپ 12 قائم و جمعی از بچه‎های مجاهدین عراقی در قالب لشکر بدر و جمعی از برادران همدان؛ خط ضعیفی به عرض یک جاده با یک سری یال‎های جانبی.

در حالی که خط دشمن از گردنه‎ مرصاد (تنگه‎ چهارزبر) به صورت ستون‎های سه‎تایی و چهارتایی تا اسلام‎آباد ادامه داشت و انبوهی از جمعیت با تجهیزات بسیار قوی دیده می‎شد. گروهی خوشحال و سرمست از پیروزی سرود می‎خواندند و پرچم برافراشته بودند و در جلوی خط هم یک یا دو لشکرشان با ما مشغول جنگ بودند.

دشمن به قدری امیدوار بود که دو مرتبه توانستند خط ما را بشکنند، ولی ما توانستیم خط را ترمیم کنیم. یک‎بار که خط شکسته شد، بلافاصله دختری پشت دوشیکا با ماشین از خاکریز عبور کرد و تا جلوی قرارگاه من آمد. آیت‎الله معصومی، ‎امام‎جمعه تربت هم در قرارگاه بود. آقای شالچی و آقای اعتدالی و جمعی از بچه‎های خراسان هم آنجا حضور داشتند، من پابرهنه، گوشی بیسیم رو برداشتم و بیرون دویدم و هرکسی را که بیرون بود به سمت خط هل دادم تا خط را ترمیم کنند.

کسانی که از خط ما عبور کردند کشته شدند و اولین مدارکی که ما از منافقین به دست آوردیم، از همان دختری بود که از خاکریز عبور کرد. در‌این مدارک مشخص شد هدف اصلی آن‎ها تهران بود. روز اولی که ما در منطقه حضور پیدا کردیم از روزهای غربت انقلاب بود نیرو کم داشتیم و نیروهای موجود هم در جنوب درگیر بودند.

در منطقه‎ کرمانشاه خط بهم ریخته بود. برادران هوانیروز و نیروی هوایی با هدایت شهید صیاد شیرازی حمله می‎کردند ولی دشمن خیلی امیدوارتر بود و هواپیماهای عراقی اجازه حضور نیروهای خودی را در منطقه نمی‎دادند.

اگر کمک‎های نیروی هوایی نبود، با وضعیتی که خط ما داشت، روز اول در منطقه دوام نمی‎آوردیم. در روز اول همراه با یکی از برادران مهندسی که به‌ایشان «حجت یک‎پا» می‎گفتند و یک سری از بچه‎های مشهد، شروع کردیم به صدا زدن لشکرها از طریق بیسیم.

اولین لشکری که به ما جواب داد لشکر ویژه‎ی شهدا بود. سردار منصوری که الان فرمانده سپاه امام رضا(ع) است در میاندوآب بود که دو گردان در اختیار داشت و علی‎رغم ماموریتی که در جنوب داشت، به کرمانشاه آمد. (سردار منصوری که در زمان آن سخنرانی فرمانده سپاه امام رضا(ع) بود، پس از شهادت سردار شهید شوشتری به عنوان فرمانده قرارگاه قدس سپاه پاسداران به سیستان و بلوچستان رفته است. در حال حاضر رزمندگان لشکر پنج نصر خراسان و همرمزمان سردار شهید شوشتری راه آن شهید برای خدمت به مردم سیستان و بلوچستان را ادامه می‌دهند).

بعد سردار امین شریعتی فرمانده لشکر 31عاشورا از تبریز بود. ولی‌این نیروها نزدیک به غروب به ما پیوستند تا قبل از آن شرایط خیلی سختی داشتیم، در  وضعیت نابسامانی از خطوط دفاع می‎کردیم، دشمن پیشروی کرده بود، خط ما بهم ریخته بود و در واقع عملیات روانی بود که نیروهای ما را تضعیف می‎کرد.

از حجت و یک سری از نیروها که عملیات آفندی بر نمی‎آمد، ولی می‎شد در علمیات‎های پدافندی از آن‎ها استفاده کرد، خواستم که دوازده رده خاکریز تا کرمانشاه بزنند که اگر نتوانستیم با شرایط موجود «چهارزبر» را نگه داریم، نتوانند به راحتی به کرمانشاه برسند. چون در صورت رسیدن دشمن به خاک کرمانشاه، شرایط خیلی دشوارتر می‎شد.

پس از‌اینکه یگان‎ها به ما ملحق شدند، توانستیم عملیات را آغاز کنیم. چون یک یال از چهارزبر را دشمن گرفته بود و یال آخر دست ما مانده بود، تصمیم گرفتیم‌این یال را از دست دشمن در آوریم تا در دفاع از چهارزبر بتوانیم به یک استحکام برسیم.

بنابراین عملیات را با دو گردانی که از لشکر ویژه شهدا آمده بودند، روی یال دوم چهارزبر آغاز کردیم. در ابتدا موفقیت‎هایی داشتیم ولی در حالی که نیروهای ما از یال به کنار جاده رسیدند، به محض روشن شدن هوا منافقین که در کنار سنگ‎ها و درختان مخفی شده بودند، شروع کردند به زدن بچه‎ها. تلفات سنگینی را متحمل شدیم و الحاقی هم صورت نگرفت، مجبور به عقب‎نشینی دوگردان شدیم.‌این بود که در شب اول موفقیتی حاصل نشد.

در شب دوم نیروهای بیشتری به ما ملحق شدند، لشکر عاشورا آمد، لشکری از بچه‎های تهران آمدند و از جنوب هم لشکرهایی داشتیم و توانستیم دشمن را منهدم کنیم و در واقع کار خدا بود که عملیات مرصاد انجام شد و تفسیر واقعی جمله‎ مرصاد در ‌این عملیات در آنجا ‌اتفاق افتاد.

در ابتدا طرح و برنامه‎ای نبود که عملیات انهدام دشمن در منطقه چهارزبر صورت بگیرد. با عنایت خداوند و بنا به قضا و قدر الهی در گذشته، یگان‎هایی که هم در جنوب هم در غرب و هم در شمال‎غرب ماموریت داشتند، در‌این منطقه عقبه‎هایی برای خود در نظر گرفته بودند.

منطقه‎ چهارزبر هم خوش‎آب و هوا بود و هم به سه جبهه‎ جنوب، غرب و شمال‎غرب دسترسی داشت.‌اتفاقا ما هم در آنجا قرارگاهی احداث کرده بودیم که قرارگاه نجف نام داشت.در نهایت‌این عقبه‎ها که در گذشته در آن منطقه شکل گرفته بودند، در آن روز توانستند به لطف خدا ماموریت بسیار بزرگی را به انجام برسانند.

در واقع ارزشمندی عملیات مرصاد از‌این جهت بود که امام راحل با نفس گرم و مسیحایی خود پیام ارزشمندی را به جبهه‎ها اعلام کردند، آن هم در روزهایی که دشمن فکر می‎کرد نیروهای ما از لحاظ روحی هیچ آمادگی‎ای ندارد، و همچنین پیام مقام معظم رهبری به عنوان امام جمعه‎ تهران مبنی بر حضور ائمه‎ جمعه در جبهه‎ها و حضور خود ‌ایشان در صحنه‎های نبرد باعث تحول و حرکت و انگیزه‎ جدید در بین رزمندگان شد و ‌این روحیه ‌ایثار و فداکاری باعث جلوگیری از خطری بزرگ شد. با موفقیت ما در‌این عملیات و در واقع شکست رژیم عراق، آمریکایی‎ها و منافقین در ‌این عملیات، صدام بلافاصله قطعنامه را پذیرفت.

در ادامه عرض کنم که در روز سوم عملیات رسیدم به اسلام‎آباد، در حالی که منافقین در حال فرار بودند، بنده با یک هلیکوپتر آمدم بر روی ارتفاعی در سمت چپ تنگه‎ی بردعلی در بالای سرپل ذهاب نشستم. به طوری که دشت پل ذهاب و قصرشیرین به طور کامل از آنجا دیده می‎شد و تلفات دشمن را از آنجا مشاهده می‎کردم.

صدها تانک و تلفات سنگین دشمن دیده می‎شد که در حال عقب‎نشینی بودند. تویوتا‌های دشمن پر بود از جنازه‎هایی که در حال عقب‎نشینی بودند و جاده پر از خون شده بود. نفربرها که در حال عقب‎نشینی بودند، نفرات خودشان را سوار نمی‌کردند. آن‎چنان مضطرب بودندکه به دنبال نفربرها می‎دویدند.

به لطف خدا، با دم مسیحایی حضرت امام، حضور مقام معظم رهبری و فداکاری نیروهای رزمنده اعم از برادران ارتشی و سپاهی،‌این پیروزی بزرگ در عملیات مرصاد برای کشور و انقلاب رقم خورد که نتیجه‎‎ آن پذیرش قطعنامه و به نوعی شکست استراتژی جدید صدام (دفاع متحرک) بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها