درک اجتماعی مرهم درد بیماران

می‌گویند اگر بیماری‌اش با همین سرعت پیشرفت کند چیزی نمی‌گذرد که از این دنیا برود. خودش این را نمی‌داند، اما اطرافیانی که از وقت محدود او برای زندگی باخبرند دست به هر تقلایی می‌زنند تا شاید روزهای عمرش را بیشتر کنند.
کد خبر: ۵۰۴۶۵۰

اما او روزها را به سختی می‌گذراند و اگر هرچه زودتر تقویم عمرش ورق بخورد، دلگیر نمی‌شود. اطرافیان هم ته‌دلشان تمام شدن رنج او را می‌خواهند، اما دلشان طاقت نمی‌آورد تا به مرگ تدریجی او زل بزنند و دست روی دست بگذارند.

ولی همه مثل آنها فکر نمی‌کنند. او خودش شنیده که بعضی‌ها می‌گویند خرج‌کردن برای درمان چنین آدمی، هدر دادن پول است. او دیده که بعضی‌ها به جای همدردی با او برای خانواده‌اش دل می‌سوزانند که این همه سال چنین بیماری را تر و خشک کرده‌اند. او گاهی اوقات به همین دلایل عذاب وجدان گرفته است چون به چشم خودش آدم سرباری است که به هیچ دردی نمی‌خورد.

اما مگر تقصیر اوست که بیمار شده؟ مگر ابتلا به یک بیماری صعب‌العلاج انتخاب خودش بوده؟ او هم برای آینده‌اش برنامه‌های قشنگ داشته است، اما چه می‌دانسته که روزی بدنش تا این حد رنجور و ناتوان می‌شود؟

با سررسیدن مرگ مشکلی ندارد، اما دردش این است که وقتی بیمار شد و از پا افتاد دیگران از او مقصری ساختند که همه را به دردسر انداخته. درد او نگاه‌های نامهربان آدم‌هایی است که بدن از ریخت افتاده‌اش را برنمی‌تابند و مثل موجودی عجیب‌الخلقه تفسیرش می‌کنند.

او یادش نمی‌رود آن روزهایی را که خانواده‌اش برای پیدا‌کردن داروهای گرانقیمت این بیماری همه‌جا را زیرپا می‌گذاشتند و سرانجام اگر آن را در بازار سیاه دارو پیدا می‌کردند، پولشان کفاف خریدن نمی‌داد.

وقتی در اوج بیماری، درد می‌کشید آرزو داشت که مثل گذشته به پارک برود، روی نیمکت بنشیند و هوای تازه را به ریه‌ها بفرستد، اما خوب خبر داشت که فضای شهر مناسب آدم‌هایی مثل او نیست. با آن پاهای کج شده که نای راه رفتن نداشت قادر نبود از پله‌ای بالا برود یا چاله چوله‌های پیاده‌رو و خیابان را رد کند. با آن سرعت لاک‌پشتی‌اش می‌دانست اگر بخواهد عرض خیابان را طی کند حتما موتورسوار یا راننده یک ماشین برایش بوق‌های ممتد می‌زند و فریاد می‌کشد مگر کوری و نمی‌دانی اینجا جای با ناز خرامیدن نیست؟

می‌داند آدم‌هایی مثل او که زندگی چهره زشتش را نشانشان داده به خاطر بیماری، حق زنده ماندن را نیز از دست داده‌اند؛ چه رسد به لذت زندگی‌کردن را. به چشم دیگران اگر بیماران صعب‌العلاج یا آنها که به صورت مادرزاد بیمار به دنیا آمده‌اند، هرچه زودتر نفس‌شان بند بیاید و به دنیای دیگر بروند برای همه بهتر است بخصوص برای خودشان که همیشه زجر می‌کشند.

آدم‌های دیگر برای این بیماران نسخه مردن می‌پیچند در حالی که درک نمی‌کنند حتی بیمارترین انسان‌ها نیز به زنده ماندن و زندگی‌کردن علاقه دارند. آنها این نسخه تلخ را برای بیماران می‌پیچند در حالی که نمی‌دانند انسان تا زنده است باید به احترام انسان بودنش در رفاه باشد و تا نفس می‌کشد به حداقل آرزوهایش برسد؛ بخصوص آنهایی که می‌دانند برای ادامه حیات فرصت کمی دارند و یکی از همین روزها بدون این‌که از لذت درک اجتماعی برخوردار شده باشند، غزل خداحافظی را خواهند خواند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها