شیشه به این روزم انداخت

نام: فرزانه، ب ـ متاهل سن و تحصیلات: 33 سال ـ دیپلم اتهام و مکان: کلاهبرداری ـ‌ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۴۹۷۲۴۴

فرزانه در خانواده‌ای معمولی زندگی می‌کرد. او یک خواهر و یک برادر دارد و پدرش نیز با مردی در یک میوه‌فروشی شریک بود. او می‌گوید: در خانواده‌‌مان مشکلی وجود نداشت و تا وقتی در خانه پدرم بودم، زندگی خوب و آرامی داشتم. بعد از این‌که دیپلم گرفتم، کنکور دادم، ولی قبول نشدم. بعد هم شوهر کردم.

همسر فرزانه از دوستان خانوادگی‌شان بود و هر دو طرف به این وصلت رضایت داشتند. زن زندانی می‌گوید: مجید را از خیلی سال قبل می‌شناختم. خانه آنها کرج بود و معمولا آخر هفته‌ها یا ما به خانه آنها می‌رفتیم یا آنها به تهران می‌آمدند. وقتی از من خواستگاری کرد دلیلی برای مخالفت نداشتم. تازه ته‌دلم هم او را دوست داشتم. مجید 5 سال از من بزرگ‌تر بود و در یک باشگاه بدنسازی کار می‌کرد.

دو خانواده به فرزندان‌شان کمک کردند تا بتوانند زندگی مشترک را آغاز کنند، اما این زوج بتدریج اسیر گردابی سهمگین شدند. فرزانه توضیح می‌دهد:اول مجید معتاد شد و بعد هم من. مجید از طریق یکی از دوستانش با شیشه آشنا شد و وقتی من فهمیدم مواد می‌کشد برای این‌که کاری به کارش نداشته باشم، من را هم معتاد کرد. از آن به بعد زندگی‌مان به هم ریخت. خدا را شکر که بچه نداشتیم. شوهرم را از باشگاه بیرون کردند و بی‌کار و بی‌پول ماندیم. تا مدتی پدرهایمان کمک‌مان می‌کردند. آنها از اصل ماجرا خبر نداشتند، اما همین که بو بردند معتاد شده‌ایم، دیگر حاضر نشدند یک ریال هم پول به ما بدهند و کم‌کم مجید وارد کارهای خلاف شد. زیاد از کارهایش سردرنمی‌آوردم. اهمیتی هم برایم نداشت. یک بار او را گرفتند و به زندان افتاد. در آن مدت اوضاع من خیلی به هم ریخت.

زن زندانی سرش را پایین می‌اندازد و در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: در مدتی که شوهرم حبس بود. پدرم سراغم آمد و گفت کمکم می‌کند که ترک کنم. راستش من هم کمی تلاش کردم، اما نشد. یعنی فکر کنم از ته دل نخواستم یا نمی‌دانم چه دلیلی داشت که بعد از چند روز دوباره سراغ شیشه رفتم و پدرم وقتی موضوع را فهمید، گفت دیگر حاضر نیست اسم من را به زبان بیاورد. او می‌گفت من مایه سرشکستگی‌اش هستم و آبروی او را همه جا برده‌ام.

مدتی بعد با آزادی مجید، زن و شوهر تصمیم گرفتند برنامه‌ای برای آینده‌شان طراحی کنند. فرزانه می‌گوید: مجید در زندان چیزهایی شنیده و کارهایی یاد گرفته بود. او می‌گفت تا کی برای چند تومان پول باید اسیری و گرفتاری بکشیم. ما باید کاری کنیم که یکدفعه بارمان را ببندیم و خودمان را بالا بکشیم. آن وقت می‌توانیم راحت زندگی کنیم. من هم با حرف‌های مجید موافق بودم. حقیقتش آن موقع به چیزی غیر از موادمخدر فکر نمی‌کردم. مجید هم شرایطی مثل من داشت. کار بزرگی که شوهرم می‌گفت تا مدت‌ها به تورمان نخورد و او با همان خرده خلاف‌ها کمی پول گیر می‌آورد.

مدتی بعد، زمان اجرای نقشه بزرگ فرارسید و مجید از همسرش خواست با او همدستی کند. زن زندانی ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد: مجید با یک خلافکار کله گنده دوست شده بود. آن طرف ملکی را پیدا کرده بود که صاحبش ایران نبود. صاحب ملک یک زن بود. دوست مجید پیشنهاد داد با مدارک جعلی آنجا را بفروشیم. این طوری به هر نفر پول زیادی می‌رسید. من هم قبول کردم که خودم را به جای صاحب ملک جا بزنم. کارهای جعل را دوست مجید انجام داد. بعد با کمک مجید برای آنجا مشتری پیدا کردند و ترتیب کارهای دیگر را دادند و من هم در بنگاه حاضر شدم. پول خوبی را به‌عنوان بیعانه از خریدار گرفتیم و بعد هم دیگر سراغ او نرفتیم. طرف تا مدت‌ها خبر نداشت چه کلاهی سرش رفته است. برای همین خیلی طول کشید از ما شکایت کند. بعد هم چون مجید و دوستش سابقه‌دار بودند با چهره‌‌نگاری گیر افتادند و من را هم لو دادند.متهم ادامه می‌دهد: فعلا بلاتکلیف هستم، اما می‌دانم باید مدت زیادی را در حبس بمانم. همه این بلاها را شیشه سرم آورد و حالا خیلی پشیمانم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها