خرمگس

همه غم‌های عالم را خبر کن!

درست یادمان نمی‌آید، آخرین باری که به جاده زدیم کی بود، اما از آن روز‌هایی که عقب اتومبیل پدرمان می‌نشستیم و زل می‌زدیم به زمین‌ها و کوه‌های بلندی که تند‌تند از کنار ما می‌گذشتند، سال‌ها می‌گذرد، سال‌ها می‌گذرد از آن روزهایی که مدام از خودمان می‌پرسیدیم این کوه‌ها و درخت‌ها که با این سرعت از ما دور می‌شوند، کجا می‌روند؟
کد خبر: ۴۹۶۸۵۲

1 - صندلی عقب پیکان سفید پدرمان نشسته بودیم و نصفه شبی با زمزمه آرام رادیو دل به خیال دریا داده بودیم، صورتم را به شیشه ماشین چسبانده بودم و از خنکی آن لذت می‌بردم، در طول سفر یک کلمه هم حرف نمی‌زدم، همسفر خوبی نبودم، الان هم نیستم. صدای رادیو بلندتر شد، پدرم گفت: «عجب!» گوینده رادیو گفت: ‌«منجیل و رودبار لرزید» و بعد گفت:‌ «صدها نفر از هموطنان ما زیر آوار...» سفر زهرمارمان شد. از فردای آن روز کار رسانه‌ها شروع شد، اول از همه عکس‌ها و مقاله‌هایی که فقط غم و اندوه ما را بیشتر می‌کردند و بعد از آن سمینار و میزگرد و همایش و... بعد حرف، حرف از ساختمان‌های فرسوده و شهرسازی غیر اصولی و... در آخر شنیدن وعده‌های مسئولان بابت کمک‌هایی که قرار بود بشود و نشد، بابت کارهایی که قرار بود انجام شود و نشد، بابت قول نظارت بر ساختمان‌های تق و لقی که ساخته می‌شدند و کماکان می‌شوند و...

اکنون از منجیل و رودبار خاطره‌ای مانده و انبوهی از ساختمان‌های لرزان که...

2 - مثل همه سفرهایمان، روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم و این بار دل در گروی کویر داشتیم، ارگ جدید، ارگ قدیم.

بزرگ‌تر شده بودیم، اما طبق عادت با کسی همصحبت نمی‌شدیم، گفته بودیم همسفر خوبی نیستیم. شب بود و باز صورتم را به شیشه ماشین چسبانده بودم و باز از خودم می‌پرسیدم کوه‌ها با این سرعتی که از ما دور می‌شوند، کجا می‌روند؟ با وجود من بد سفر، تنهاترین مونس پدرم در دل کویر رادیویی بود که فقط موج اف ام آن کار می‌کرد، با نوای سحرانگیز پیانوی استاد معروفی در آسمان‌های پرستاره کویر سیر می‌کردم که دوباره پدرم گفت: «عجب!» و گوینده رادیو گفت: «بم، فرو ریخت» باز هم سفر طبق معمول هر چیز دیگری در این سال‌ها زهرمارمان شد. خوب می‌دانستیم که از فردا دوباره کار رسانه‌ها شروع می‌شود و دوباره چاپ عکس و مقاله و دوباره سمینار و میزگرد و... . بعد حرف، حرف از ساختمان‌های فرسوده و شهرسازی غیراصولی و... و در آخر شنیدن وعده‌های مسئولان بابت کمک‌ها و کارهایی که هیچ‌وقت انجام نمی‌گیرد، بابت قول نظارت بر ساختمان‌های تق و لقی که ساخته می‌شدند و کماکان می‌شوند و...

الان از بم به غیر از دل‌های شکسته خاطره‌ای مانده و انبوهی از ساختمان‌های لرزان که...

3 - باز هم جاده، باز هم سفر، باز هم من بد سفر اما این بار پشت فرمان اتومبیل و پسرم روی صندلی عقب، لابد صورتش را به شیشه ماشین چسبانده و از خنکی آن لذت می‌برد و مدام از خودش می‌پرسد که این کوه‌ها و درخت‌ها که بسرعت از ما دور می‌شوند، به کجا می‌روند؟ اما من آنقدر بزرگ شده‌ام که بفهمم این کوه‌ها و درخت‌ها سرجایشان هستند و این ما هستیم که هر روز از همه چیز دورتر می‌شویم! بگذریم، باز هم بهترین همسفر ما رادیویی است که این بار همه موجهایش کار می‌کند و باز هم گوینده‌ای که دوباره کام ما را تلخ کرد و گفت: «زلزله آذربایجان را لرزاند». این بار مهم نبود که سفر مثل هر چیز دیگری در این سال‌ها زهرمارمان شده بود، اما باز هم می‌دانستیم که از فردا آرشیو روزنامه‌ها پر می‌شود از عکس بدبختی مردم و باز مقاله و سمینار و میزگرد و... بعد حرف، حرف از ساختمان‌های فرسوده و شهرسازی غیر اصولی و... و در آخر وعده، وعده مسئولان که « خانه‌های زلزله‌زدگان را دو ماهه می‌سازیم» که امیدواریم بسازند تا باز اول مهر کانکس‌ها مدرسه بچه یتیم‌های جامانده از آوار نباشد.

4 - بعد از زلزله تهران! شاید ما دیگر نباشیم، اما آیا کسی هست بعد از این‌که گوینده رادیو گفت: «تهران، فرو ریخت» در ادامه مطلب ما بنویسد... باز هم زلزله‌... باز هم مسئولان، باز هم وعده و... .

مهیار عربی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها