در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ریموت کنترل را دستش میگیرد و از آنجا که جدول برنامههای ماه رمضان را فوت آب است، خودش خوب میداند کدام شبکه، چه ساعتی چی پخش میکند و نیازی نیست ما به خودمان زحمت بدهیم و فکر کنیم قضیه چند چند است و الان کجا را نگاه کنیم، بهتر است. در این میان، همینطور از افطار پای سفره نشستهایم تا آخر سریالها و به قول آقای معلم همین است که روزه به ما میسازد بس که افطاری میخوریم و تلویزیون نگاه میکنیم و میوه میخوریم و تلویزیون نگاه میکنیم و شام میخوریم و تلویزیون نگاه میکنیم و بعدش هم احساس میکنیم خستهایم زود میخوابیم که سحر خواب نمانیم. خانوادگی سریال دیدن درست مثل این میماند که خانوادگی سینما بروی، خانوادگی پارک بروی و خانوادگی بخواهی خرید کنی.
منظورم این است که همه درباره همه چیز نظر میدهند و تو خواهی نخواهی رشته کار از دستت در میرود. اما در این میان، نقدهای مادربزرگ آنقدر جانانه است که اتفاقا باید باشد و ما اصلا هم ناراحت نمیشویم که درست سر بزنگاه و آن موقعی که دارد دیالوگ حساس سریال گفته میشود، چیزی بگوید. خوبی سریالهای تلویزیونمان این است که چندان دیالوگ حساسی هم ندارند و به همین علت است که ما اصلا ناراحت نمیشویم از صحبتهای انتقادآمیز و گاه و بیگاه مادربزرگ. مثلا همین دیشب بود که مادربزرگ همین طور پرید وسط صحبتهای خانم بازیگر و گفت: «یکی نیست بگوید میخواهی چه کار؟ حالا من هشت تایش را دارم چه گلی به سرم زدهاند؟ غیر از این که جوانیام را دادند به باد و هل پوچ هم دستم ندادند!» و نگاه میکند به ما که مات و مبهوت نگاهش میکنیم و ادامه میدهد: «دروغ میگویم؟ همین خود تو چه کار کردهای برای پدر و مادرت که اینجور حق به جانب نگاهم میکنی؟!»
مادر میانجیگری میکند: «مادر جان حق با شماست. چشم و رو ندارد. شما حرص نخورید و بیزحمت صدای تلویزیون را کمی زیاد کنید ببینیم بالاخره بچه را گرفتند یا نه» تا به خودمان بیاییم میبینیم در حال نگاه کردن سریال شبکه یک هستیم و مادربزرگ بدجور در فکر فرو رفته است و بیمقدمه از پدر میپرسد: «جعفر! من هم اگر آلزایمر بگیرم دیگر رمز چمدانم خاطرم نمیماند؟» پدرم با آرامشی وصفناپذیر میگوید: «مادرجان این آلزایمر نیست که این آقا گرفته، حافظهاش را از دست داده است.»
مادربزرگم میگوید: «چه فرقی میکند؟ این هم یادش نمیآید! اصلا فراموشکاری را دوست ندارم. به نظر شما این هم کما میرفت بهتر نبود؟ بعد روحش از این خانه به آن خانه میرفت و توی خواب این و آن و ما از کنجکاویاش لذت میبردیم؟» پدر معتقد است اتفاقا این از دست دادن حافظه هم بد چیزی نیست بخصوص اگر فراموش کنی چهار تا بچه داشتهای و باقی قضایا! خواهر بزرگه اما میگوید همان بچهدار نشدن بهتر است. بالاخره این طوری آدم تکلیفش با زندگی مشخص میشود و میفهمد شوهرش چقدر دوستش دارد! مادربزرگ میگوید: «شوهر تو هم اگر سابقهدار بود، بچهدار هم که نمیشدی پاسوزت میشد!» فکر نمیکنم در هیچ خانهای این همه سریالها را جدی بگیرند که در خانه ما جدی گرفته میشود! به این فکر میکنم که بعضی وقتها خانوادگی سریال دیدن هم خیلی خوشایند نیست.
بیدلیل نیست که خاله اکرم اینها به محض پولدار شدن شوهر خاله برای هر اتاق خواب یک تلویزیون خریدند. اینطوری بنیان خانواده هم آسیبی نمیبیند.
پروانه عبداللهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: