گفت‌وگو با زنی که به خاطر چک به زندان رفت

همدلی شوهرم، مشکلاتم را کم می‌کند

مهشید ـ الف زنی 42 ساله است که در زندگی سختی‌های زیادی کشیده و دشوارترین و تلخ‌ترین تجربه او دو سال ماندن در زندان است، آن هم به گفته خودش به گناه ناکرده و به خاطر پیشامدی ناخواسته. او در گفت‌وگویی کوتاه، داستان زندگی‌اش را تعریف کرده است.
کد خبر: ۴۹۰۹۱۵

چطور شد به زندان افتادی؟

ـ ماجرا مال 13 سال قبل است. من 20 سال داشتم که با پسرخاله‌ام ازدواج کردم. او آن موقع دارایی زیادی نداشت اما با تلاش زیاد مغازه‌ای خرید و بنگاه معاملات املاک راه انداخت. بعد به سرش زد خودش هم ساخت و ساز کند اما چون پولش نمی‌رسید از چند نفر به عنوان مشارکت در ساخت پول گرفت و به همه‌شان هم چک داد. البته چک‌ها به نام من بود. خلاصه این‌که در این کار ضرر کرد و دار و ندارش را از دست داد و بعد هم شاکیان چک‌ها را به اجرا گذاشتند و من به زندان افتادم.

شوهرت برای آزاد کردن تو کاری نکرد؟

ـ اول از همه مغازه را فروخت اما این کافی نبود چون غیر از آنهایی که مشارکت در ساخت داشتند، ما به مصالح‌فروش و بنا و خلاصه همه‌کس بدهکار بودیم. من دو سال در زندان ماندم تا این‌که آخرین طلبکار هم پولش را گرفت البته نه همه‌اش را. شوهرم با آنها صحبت کرده و به هرکدام فقط اصل پولشان را داده و برای سود رضایت گرفته بود.

دو سال زندان چطور گذشت؟

ـ این‌که گفتن ندارد. معلوم است زندان چقدر زجرآور است. آدم اگر جرم و گناهی کرده باشد پیش خودش می‌گوید دارم تاوان پس می‌دهم اما یکی مثل من که هیچ تقصیری ندارد، واقعا برایش سخت است.

از این‌که شوهرت باعث شد تو به زندان بیفتی، چه احساسی داشتی؟

ـ شوهرم مقصر نبود او که از عمد این کارها را نکرده بود. زیرورو شدن قیمت مسکن و چند مشکل دیگر و گیر کردن کارها در روال اداری دست به دست هم دادند تا حسن ورشکسته شود. درست است که حبس را من کشیدم اما او هم کمتر از من زجر ندید. تمام آن دو سال خودش را به آب و آتش زد تا زندگی‌مان را نجات بدهد.

آن زمان بچه نداشتید؟

ـ هنوز هم نداریم. یعنی به خاطر بعضی مشکلات نمی‌توانیم بچه‌دار شویم. یک بار خواستیم حضانت یکی از پرورشگاهی‌ها را بگیریم که به خاطر مشکل زندان من قبول نکردند.

بعد از آزادی چه اتفاقی برایت افتاد؟

ـ از همان روزی که آزاد شدم، به حسن قول دادم پا به پایش کار می‌کنم تا هرچه را که از دست داده‌ایم، دوباره به دست بیاوریم اما این حرف گفتنش آسان است. بعد از یک ماه فهمیدم مشکل کلیه پیدا کرده‌ام. من هیچ وقت سرکار نرفته بودم و تازه قصد داشتم شغلی برای خودم پیدا کنم، اما آن درد لعنتی نگذاشت.

مشکل خانه نداشتید؟ شوهرت آن زمان چه کار می‌کرد؟

ـ ما از همان اول طبقه بالای خانه پدرشوهرم زندگی می‌کردیم و خدا را شکر از این نظر مشکلی نداشتیم. شوهرم هم در بنگاه یکی از دوستانش مشغول شده بود و خرج خورد و خوراک‌مان درمی‌آمد. اما دیگر آن رفاه و آسایش قبلی را نداشتیم. آدم وقتی مالی را از دست می‌دهد، همیشه حسرتش را می‌کشد ما هم می‌خواستیم دوباره پیشرفت کنیم اما نشد.

چرا نشد؟

ـ من آن اوایل نتوانستم سرکار بروم. یک سال بعد از آزادی‌ام هم پدرشوهرم فوت کرد و خواهرها و برادران حسن، خانه را فروختند تا سهم ارثشان را بگیرند. ما با سهم خودمان فقط توانستیم جای کوچکی در فردیس کرج بخریم. شوهرم هر روز به تهران می‌رفت و می‌آمد تا این‌که در یک تصادف در جاده اندیشه حسابی صدمه دید و شش ماه خانه خوابید چون هردوپایش شکست. از آن به بعد همه چیز خراب‌تر شد.

در این مدت زندگی‌تان را چطور تامین می‌کردید؟

ـ دیگر چاره‌ای نبود جز این‌که من سرکار بروم. در یک شیرینی‌پزی در کرج مشغول شدم. من از قبل چیزهایی بلد بودم و آنجا کاملا حرفه‌ای شدم. بعد هم که شوهرم توانست راه برود، در یکی از بنگاه‌های فردیس مشغول شد.

الان چه کار می‌کنید؟

من هنوز در کار شیرینی‌پزی هستم. البته در تهران. شوهرم هم ماشین خریده و با آن مسافرکشی می‌کند. هر روز صبح مرا به سرکارم می‌رساند و در تهران مسافر جا به جا می‌کند. آخر وقت هم دنبالم می‌آید. ما با هم همراهی و همدلی داریم و همین هم باعث می‌شود هر سختی‌ای را بتوانیم تحمل کنیم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها