سپهری از تصادفی نام میبرد که جان سالم به در بردن از آن را یک جور عمر دوباره گرفتن از خداوند میداند: سال 83 در جاده چالوس در حرکت بودیم که تصادف کردیم.
با این اتفاق ماشینمان چپ کرد و دوسه دور چرخید و به سمت دره حرکت کرد. تا اینکه یک تپه سر راهمان سبز شد و ما روی آن افتادیم و دوباره توانستیم به جاده برگردیم. اما حادثه باز هم ادامه داشت! در اثر این اتفاق کوه ریزش کرد و یک خودروی پیکان مسافرکش به ما خورد. بعد ماشین ما کاملا جمع شد و من پرت شدم صندوق عقب.
جالب اینجاست تمام کسانی که در آن پیکان نشسته بودند هر کدام دچار حادثهای چون شکستن دست یا پا شدند اما ما هیچچیزمان نشد! با این حال حادثه بدی بود و پایین دره را که نگاه میکردیم لاستیک ماشین و تکههای اوراق شده خودرو را میدیدیم و فکر میکردیم ممکن بود ما هم جزو همانها باشیم...
در اثر این اتفاق شوک عجیبی به من وارد شد به طوری که تا یک روز هیچ چیز را به یاد نمیآوردم، حتی نشانی خانهمان را! یادم هست وقتی به جایی رسیدیم و میخواستم نان را داغ کنم، هزاربار نان را بردم روی گاز گذاشتم، سوخت و دوباره از اول و تکرار همین ماجرا! واقعا خدا خیلی به ما کمک کرد و لطفش شامل حال ما شد و زنده ماندیم و حالا هم هر وقت از آن مسیر رد میشوم حالم بشدت بد میشود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم