امروز شهروندی از خوانندگان روزنامه ـ که در یک ماستبندی در اطراف کرج کار میکرد ـ تلفن زد که در مورد حقوق نمایندگان مجلس حرف بزند، میانه حرفهای پرغصهاش گفت ما اینجا یک آینه دق روزانه داریم...!
کرج، این شهرستان کوچک و حاشیهای تهران که حالا خودش «متن» شده است، حکایت دیگری دارد، نزدیکی به تهران، باغات و زمینهای پرآب و هوای خوش باعث شده، منظرههای جالبی در کرج دیده شود که میتواند ذهنیت «بالاشهر ـ پایینشهر» را به هم بریزد.
معمولا کارگاه ماستبندی باید نزدیک گاوداریها باشد، گاوداریها هم طبعا در خارج از شهرها، همان جایی که باشگاههای سوارکاری هم در همین بیابانها و مراتع اطراف شهر تاسیس میشود، مد این سالهای مایهدارهای دهه 90!
در کرج این اتفاق زیاد میافتد که «باشگاه سوارکاری» کنار «ماستبندیها» ساخته شود، اینطور میشود که میبینی لکسوس و بنز و پورشه و بوگاتی کنار موتور گازی و وانت نیسان پارک شده است، دیوار به دیوار یکدیگر فقیرترین کارگرها و حاشیهنشینها در کنار سرریز مرفهین تهرانی، یک جور همزیستی مسالمتآمیز، شاید هم نامسالمتآمیز!
جوابی نداشتم به آن خواننده گرامی بدهم، فقط به این نتیجه رسیدم که باشگاههای سوارکاری که حتما جمعشدنی نیست، ولی شاید به مرور قیمت زمینهای اطرافش بالا برود و صاحب ماستبندی، بساطش را جمع کند و برود دورتر... حاشیهتر! کارگرانش هم دیگر چشمشان به لکسوس و پورشه و اسب و... نیفتد و دیگر هر روز انعکاس همه غمها را در این آینه دق روزانه و مجذورکننده درد نبینند!
بهمن هدایتی / جامجم
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.