داستان زنی که به اجبار ازدواج کرد

واقعیت‌های زندگی را پذیرفته‌ام

آتناـ ک به جرم ایراد ضرب وجرح عمدی 10 ماه را در زندان گذراند و وقتی آزاد شد زندگی‌اش را از نو شروع کرد. انگار که تازه متولد شده است. او می‌گوید: شوهرم را باچاقو زدم، شانس آوردم که زنده ماند. من به زور ازدواج کرده بودم. 19 ساله بودم که پدرم مرا به پسر همسایه‌مان داد، از او خوشم نمی‌آمد و همیشه با هم درگیری داشتیم. او معتاد بود و زندگی را برایم سیاه کرده بود. در همان یک سال زندگی مشترک چند بار قهر کردم ولی پدرم با طلاق مخالف بود تا این‌که آن دعوا پیش آمد و وقتی شوهرم شروع کرد به کتک زدن من، از آشپزخانه چاقویی برداشتم و ضربه‌ای به او زدم. البته خودم او را به بیمارستان رساندم اما بعد دستگیرم کردند و بعد از کلی کشمکش به دیه محکوم شدم.
کد خبر: ۴۸۴۰۹۷

آتنا دیه را نپرداخت و با شوهرش توافق کرد. او می‌گوید: قرار شد از هم جدا شویم و او مهریه‌ام را به جای دیه بردارد. در تمام این گرفتاری‌ها تنها بودم و پدرم حاضر نشد کمکم کند. او هم مثل شوهرم اعتیاد داشت و اصلا برایش مهم نبود چه بر سر بچه‌هایش می‌آید. وقتی هم از زندان بیرون آمدم، باز هم تنها بودم و مجبور شدم خودم گلیمم را از آب بیرون بکشم.

زندانی سابق داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: بعد از آزادی، به خانه پدرم رفتم اما او از بودن من در آنجا راضی نبود. برای همین تصمیم گرفتم خانه مستقلی برای خودم پیدا کنم؛ برای این کار باید دوباره ازدواج می‌کردم و دوست نداشتم خودم را در یک بدبختی دیگر گرفتار کنم. برای همین دنبال کار گشتم، 12 سال قبل که من از زندان آزاد شدم، شرکت‌های خدماتی اینقدر زیاد نبود اما با بدبختی توانستم چند خانه را پیدا کنم و به عنوان کارگر در آنها مشغول به کار شوم و بعد از مدتی هم خانه‌ای پیدا شد که می‌توانستم به صورت کامل در آنجا بمانم.

یعنی پیرزنی بود که باید از او مراقبت می‌کردم البته دخترآن زن شناسنامه‌ام را گرو گرفت. از شانس بد من، آن زن بعد از دو ماه فوت کرد و من چاره‌ای نداشتم جز این‌که دوباره به خانه پدری برگردم.

آتنا برای رهایی از شرایط سخت زندگی، تمام تلاشش را به کار گرفته بود. او می‌گوید:وقتی دیدم رفتارهای پدرم را نمی‌توانم تحمل کنم، یک اتاق در جنوب شهر کرایه کردم؛ خوبی‌اش این بود که پول پیش زیادی نمی‌خواست اما باید بیشتر کار می‌کردم تا بتوانم از پس کرایه بربیایم. بعد از مدتی شکر خدا مشتریانم زیاد شد، چون کارم را خوب انجام می‌دادم. به هر خانه‌ای که می‌رفتم، برایم چند مشتری دیگر پیدا می‌شد.

زندانی سابق در تمام این سال‌ها به عنوان نظافتچی کار کرده است و می‌گوید با همه سختی‌ها از زندگی‌اش راضی است: هیچ‌وقت به فکر ازدواج نیفتادم و سرم به زندگی خودم گرم بود. با این‌که کارهای خدماتی سخت است و آدم را خسته می‌کند ولی برایم این مهم است که روی پای خودم بایستم و محتاج دیگران نباشم. من حاضرم هر سختی‌ای را به جان بخرم به شرط این‌که بتوانم استقلال داشته باشم البته وقتی به گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم خیلی فرصت‌ها را از دست داده‌ام. اگر پدرم مرا مجبور نکرده بود با مرد معتادی ازدواج کنم، چه بسا الان خانواده‌ای خوب و صمیمی داشتم ولی به هر حال آدم باید با واقعیت‌ها کنار بیاید و من هم همه اینها را قبول کرده‌ام.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها