دوست داشتن دل می‌خواهد نه دلیل

کد خبر: ۴۸۳۶۴۰

در خودم می‌ریزم. می‌شکنم، صدای شکستنم را به وضوح می‌شنوم، در من ناله‌ای به فریاد تبدیل می‌شود و از چشمانم فوران می‌کند به سمت مادرم.

مادرم با تمام دهانش آه می‌کشد، به گونه‌ای که من هم صدای آهش را می‌شنوم و هم سردی آن را روی صورتم حس می‌کنم.

ادامه می‌دهد: «دختر این زانوی صاحب‌مرده‌ات چه گناهی کرده که اینجوری تنگ تو بغل گرفتیش، خفه‌اش کردی، ولش کن، بذار بره پارک، بذار بره خیابون، بره پاساژها رو بگرده، اصلا بذار بره بیابون بچره.»

آخرین جمله‌اش را با لبخندی تمام می‌کند، به من خیره می‌شود تا پاسخ لبخندش را ببیند. اما انگار من خندیدن را فراموش کرده‌ام، شاید هم یاد نگرفته‌ام که فراموشش کنم. من با چشمان مات خودم نگاهش می‌کنم، لبخند روی لب‌هایش کمرنگ می‌شود، پشت سرش را می‌خاراند و دور می‌شود.

این حکایت هر روز من و مادرم و شاید هزاران دختر و مادر در کوچه کوچه این شهر است؛ شهری با ماشین‌ها و دیوارها و پل‌ها و جدول‌ها و گل‌های خاکستری و مردمی که فقط سپر عقب ماشین جلوتر از خودشان را با دقت نگاه می‌‌کنند.

این حکایت بسیاری از جوانان و نوجوانان است که اندوه بی‌شمارشان را در جیب‌ها و کیف‌هایشان می‌گذارند و می‌برند به خیابان و با دوستان خودشان پشت یک میز در زیر نور کمرنگ کافه به تقسیم می‌نشینند.جوانانی که به خودشان هم بدهکار نیستند و احساس طلبکاری‌شان از زمین و زمان همه را به ستوه آورده است.

راستی چه شده است که چاردیواری ما که بعضا اختیاری نیست با آن همه بدون دیوار و اپن بودنش نمی‌تواند ما را به هم برساند. نمی‌تواند تنهاییمان را به جمع پیوند بزند.

هر دو پیش هم، اما دور از همیم آخر

تو مرا نمی‌فهمی، من تو را نمی​دانم

چه شده است که در دیروزهای نه‌چندان دور خانه‌های کوچک و پردیوار دل‌های بزرگ را تربیت می‌کرد و امروز آشپزخانه‌های اپن و دیوار‌های متحرک خانه‌ها نمی‌تواند دست‌هایمان، دل‌هایمان و نگاهمان را به هم گره بزند.

آیا حدیث حاضر و غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

چه شده است که هر کداممان به ریسمان نداشته خودمان چنگ زده‌ایم. چه بر سرمان آمده است، زندگی به فرادا را به زندگی به جماعت ترجیح می‌دهیم، بر ما چه رفته است که دیدن صفحه خاکستری مونیتور کامپیوترمان را بر صورت مهربان و سرشار از لبخند مادرمان ترجیح می‌دهیم، این «تلخند» را باید به لبخند برسانیم و آنگاه از دلمان بدویم تا اولین نفری که با تمام دلش به ما سلام می‌کند.

بس است این همه برای دوست داشتن دیگران دنبال دلیل گشتیم و غافل بودیم از این که دوست داشتن دل می‌خواهد نه دلیل.

به خودمان برگردیم، به دلمان که هنوز تا خدا دو رکعت بیشتر فاصله ندارد. به زلالی روح و بلندی اندیشه‌مان بازگردیم.

باید یکی از این روزها از زندان تنهایی خودمان پر بکشیم تا سرشاخه‌هایی که به امید دیدن ما در باد گیسو یله کرده‌اند، پر بکشیم تا آسمانی که ردپای هیچ پرنده‌ای را نگه نمی‌دارد، تا بلندی برجی که دیروزمان را با عظمت به رخمان می‌کشد. یادمان هست که:

راستی:

چه شد که حرف صمیمانه را نفهمیدیم ‌/‌ چه شد نجابت پروانه را نفهمیدیم

هزار سنگ به گنجشک‌ها زدیم، اما ‌/‌ دلیل ماندن در لانه را نفهمیدیم

اصلا بهتر است خیلی از چیزها را ندانیم و نفهمیم. به دلمان برگردیم، دلیل لازم نیست.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها