روایتی تئاتری از خیابان ارباب جمشید، هالیوود ایران یا کوچه خاطرات سینما

خیلی‌ها اینجا به‌پای سینما سوختند

پرده بالا می‌رود، از صدای زدن دست‌ها روی ظرف‌ها و از تماس ظرف‌ها با میزهای کهنه چوبی، صدایی ممتد برخاسته است و تا بالا رفتن کامل پرده ادامه دارد. سمت راست، صحنه کوچه باریکی است و 2 پنجره بزرگ ساختمانی قدیمی روبه‌روی تماشاچی خودنمایی می‌کند.
کد خبر: ۴۸۱۵۵۴

صدای بالا و پایین پریدن ظرف‌ها همچنان ادامه دارد؛ آهسته، آهسته‌تر، آرام، آرام‌تر و آنقدر صدا ضعیف می‌شود که به پس‌زمینه می‌رود. کارگرانی که با لباس‌های کار دور میزهای چوبی، دیزی‌شان را به گوشت کوبیده تبدیل می‌کنند، درباره این کوچه جز این نمی‌دانند که نامش ارباب جمشید است، اگرچه به روزگاری، سالی، ماهی، از این پیشتر اهل سینما نامش را هالیوود ایران گذاشته بودند. شاید امروز خیابان «خاطره‌های اهل هنر» بهترین عنوان برایش باشد؛ خیابانی که تاکنون بیش از هزار فیلم در آن ساخته شده و ساکنانش به رسم مألوف همنشینی و همسایگی با هنر، عاشق سینما شدند.

پرده اول

راوی روایت می‌کند: صلات ظهر یکشنبه روزی است. 2 پنجره بزرگ ساختمان قدیمی داخل آن را نشان می‌دهند، اما درونش را نه. درونش را باید از اهالی‌اش پرسید؟ نه، باید کاوید. مهمان‌نواز هستند، اما حوصله‌ای برای پاسخ نمانده است.

بیشتر از 50 سال همین قهوه‌خانه قدیمی که سیگار و قلیان در آن ممنوع شده پاتوق اهالی سینما بوده است. خیلی‌ها از همین قهوه‌خانه ستاره سینما شدند و خیلی‌ها هم در همین قهوه‌خانه پای سینما سوختند. نامش «مهر» است و خاطراتش به گنجی می‌ماند که بخشی از تاریخ سینمای ایران را شامل می‌شود. پس جای آن دارد که در فهرست آثار ملی ثبت شود. همه این اطلاعات نتیجه همان بازکاویدن است. پشت میز دخل قهوه‌خانه مهر پیرمردی حدود 70 سال، شاید هم بیشتر نشسته است. آقا روح‌الله از 50 سال پیش تا الان پشت میز دخل همین قهوه‌خانه با گریه‌های اهل هنر اشک ریخته، با غم آنها ناخشنود شده و با خنده‌هایشان قند را در دل خود آب کرده است. حالا هم نگران سرنوشت و گرفتاری‌هایشان است.

در روزگاری نه‌چندان دور این قهوه‌خانه محل آمد و شد ستارگان هنر بود. چه کارگردان‌ها و بازیگران بزرگی که دیزی را بهانه می‌کردند برای این‌که ساعتی بی‌دغدغه کنار هم بنشینند. آقا روح‌الله از کسانی مثل مرحوم خسرو شکیبایی، مرحوم علی حاتمی، جمشید هاشم‌پور، مهدی فخیم‌زاده، فردین، ایرج قادری، سیروس الوند، جمشید مشایخی، فرامرز قریبیان، ابوالفضل پورعرب، داوود رشیدی، عزت‌الله انتظامی، علی نصیریان و... نام می‌برد. آقا روح‌الله از روزهایی که خیابان منوچهری هنوز سنگفرش نشده بود و اسب و قاطر به جای اتومبیل در آن رفت و آمد داشت طوری حرف می‌زند که انگار همین دیروز بود: «آب نداشتیم اینجا. هنوز تهران لوله‌کشی نشده بود، تازه این محل جزو محلات خوب و لردنشین بود. با گاری آب می‌آوردند و می‌فروختند. غیر از یکی دو مغازه و این قهوه‌خانه در این خیابان تا چشم کار می‌کرد دفاتر و استودیوهای فیلمسازی بود.» کوچه سوت و کور است، نه جنبنده‌ای راه می‌رود و نه صدایی شنیده می‌شود. فقط آفتاب سوزان است و سکوت. پرده پایین می‌آید.

پرده دوم

صدای کف و هورای تماشاچیان نمی‌آید. صندلی‌ها خالی است. پرده بالا می‌رود. چه ازدحام و چه سر و صدایی! انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش این کوچه سوت و کور و خاموش بود. راوی گره‌گشایی می‌کند. قرار است خاطرات دیروز را ورق بزنیم، صدای پای قیصر می‌آید، زینال بندری همین دور و برهاست، آن یکی را ببین حتما خوب می‌شناسیدش و...

وسط کوچه جمعیتی از صبح ازدحام کرده‌اند. قرار است فلانی بیاید. عکاس‌های دوره‌گرد روی درآمد امروز حساب کرده‌اند: «ببین وقتی اومد من می‌رم کنارش اگر هم نتونستم نگهش دارم تو همون جوری که من کنارش هستم عکستو بگیر.» عکاس قول می‌دهد این کار را بکند، معلوم نیست دوربین آنالوگش ظرفیت انداختن این همه عکس را با این سرعت داشته باشد، اما پیش خودش فکر می‌کند هر عکس را 5 ریال هم که بفروشم، کلی کاسبم. صدایی از سرکوچه که خوب هم شنیده نمی‌شود غوغایی به پا می‌کند. جمعیت به آن سمت می‌دوند، شانس بیاورند آقای فلانی امروز حالش خوب باشد و حوصله داشته باشد با تک‌تک این آدم‌ها سلام و احوالپرسی کند.

کم‌کم بعضی از این آدم‌ها پشت صحنه برای خود کاری دست و پا کردند. برخی از آنها را می‌گذاشتند تا دیگران را آرام کنند، مثلا مراقب باشند کسی حین فیلمبرداری حرف نزند، از جلوی دوربین رد نشود و نظم کار را به‌هم نریزد. دو سه نفری هم بودند که بیش از بقیه با گروه تولید باب آشنایی را باز کردند. اینها بازیگران فرعی یا سیاهی‌لشکر فیلم‌ها را سر کار می‌بردند. از میان همین جمعیت مشتاق... این 3 نفر مرحوم کریم چهل و یک، که نام واقعی‌اش کریم نبی‌نژاد بود، حسن دکتر و حسن چیچو بودند.

خلاصه که اینجا خیابان خاطرات است. مردمان این کوچه یک روز به خودشان آمدند دیدند عاشق شدند، عاشق سینمایی که به آنها نیاز داشت، اما زیاد تحویلشان نمی‌گرفت... یار ناز کرد و اینها نیاز...

اهالی محل هر روز شاهد رفت و آمد هنرپیشه‌های معروف بودند. امروز نامشان را سوپراستار گذاشته‌اند. آقا روح‌الله می‌گوید: «اینها که می‌آمدند و مردم دورشان جمع می‌شدند دل جوان‌ترهای جویای نام غنج می‌رفت و آرزو می‌کردند روزی مثل آنها شوند. تازه موقعیت محله و خیابان ارباب جمشید این‌طور بود که اهالی آن خواسته یا ناخواسته مشاغل سینمایی را برای خود انتخاب کردند. می‌توان مردم یک شهرک در جوار معدن را سرزنش کرد که چرا همه به نوعی در معدن کار می‌کنند؟ یکی کارگر معدن است، یکی مهندس، یکی در آزمایشگاه کار می‌کند و دیگری... مردم خیابان ارباب جمشید هم اگر عاشق سینما شدند برای این بود که سینما آنها را انتخاب کرد. شاید مناسبات آن روزها هم که هیچ شباهتی به مناسبات این روزها ندارد بی‌تاثیر نبود. وقتی می‌خواستند فیلمی بسازند هر کسی می‌آمد و گوشه کاری را می‌گرفت و خیلی از بچه‌های سوخته به پای سینما همان‌هایی هستند که دوست داشتند هنرپیشه شوند، اما کارشان را با پشت صحنه شروع کردند.»

هالیوود ایران در آن روزها حال و هوایی داشت که خوش‌نشین‌ترین خیابان‌های امروز تهران آن حال و هوا را ندارد. غیر از ساکنان ارباب جمشید مردم محله‌های دیگر هم اگر می‌خواستند هنرپیشه مورد علاقه‌شان را از نزدیک ببینند به این خیابان می‌آمدند.

پرده سوم

راوی سخن می‌گوید: ارباب جمشید سال 1267 در یزد به ‌دنیا آمد. او یکی از زرتشتیان ثروتمند و سرمایه‌دار تهران بود که خانه‌ای بزرگ و باغی درندشت در حوالی خیابان علاءالدوله و لاله‌زارنو داشت که این باغ بزرگ بعدها خیابانی شد به نام خود او. ارباب جمشید نخستین‌ نماینده زرتشتیان‌ در مجلس‌ شورای ملی و از بنیانگذاران‌ بانک‌ ملی ایران‌ بود. راوی از ساکنان سال‌های نه‌چندان دور ارباب جمشید می‌گوید، آنها که تا امروز نیز هستند: زمان گذشت و زندگی شهرنشینی و میل به بالا پریدن کار خود را کرد. خیلی‌ها که پریده بودند کمتر سراغ دوستان قدیمی می‌افتادند، برخی دفاتر فیلمسازی به نقاط دیگر شهر کوچ کرد و برخی هم تعطیل شد. حالا دیگر قهوه‌خانه مهر و خیابان ارباب جمشید پاتوق همیشگی کسانی بود که خود را سیاهی‌لشکر می‌دانند و انگار تلاش خیلی‌ها برای هنرور نامیدن آنها فایده‌ای ندارد.

آنها به این خیابان و این قهوه‌خانه طوری تعصب دارند که انگار شناسنامه‌شان است. اصلا به قول خودشان تا چند سال پیش اینجا جمع می‌شدند و اگر کسی می‌خواست در کاری از آنها استفاده کند همین جا سراغشان می‌آمد. پاتوق هنروران یا به قول خودشان سیاهی‌لشکرها در خیابان ارباب جمشید سال‌هایی بیش از 2 دهه برپا بود و اتفاقا این محل و ساکنانش بارها سوژه فیلمسازان شدند. سال‌ها گذشت، عشق به سینما از پایشان انداخت و دستشان را نگرفت. چرخ زندگی نچرخید، اما ساکنان ارباب جمشید میل به کوچیدن نداشتند. پس حوالی همین خیابان، نزدیک سینما، نزدیک خاطراتشان، نزدیک آرزوهایشان شغل‌های دیگری را هم انتخاب کردند. یکی دستفروشی کرد و دیگری دکه سیگار فروشی راه انداخت.

صدای یک آه شنیده می‌شود. گوینده مردی است که ظاهر می‌شود و تا وسط صحنه می‌آید و باز‌می‌گردد. زیر لب غرولند می‌کند: چرا ما به آرزوهایمان نرسیدیم؟ ای کاش فراموشت کنم بی‌معرفت...

پرده آخر

دکتر می‌نوازد. پشت به تماشاچی، یکتا پیراهن، با ریش و موی نتراشیده، انگار خسته است. راوی با لباس سفید بر تن به سوی او می‌رود:

نصف شب است دیگر دکتر...

راوی با تماشاچی سخن می‌گوید: اشتباه نکنید، او دکتر شوایتزر نیست، حسن دکتر است. پیانویی هم در کار نیست، دکتر زخمه بر ساز می‌زند.

راوی بار دیگر رو به سوی دکتر می‌کند:

نصف شب است دیگر...

دکتر یکه می‌خورد، بدون این‌که سر بچرخاند می‌گوید:

برای من ساعت 6 است. حالا بچه‌ها می‌آیند. کارها عقب‌مانده. اگر آماده نباشم کارگردان عصبانی می‌شود. هنرپیشه نقش اول را که به خاطر من معطل نگه نمی‌دارند...

راوی این‌بار با لحنی قاطع نهیبش می‌زند:

اما دیگر نصف شب است... باید خوابید. دیگر خبری از کارگردان و هنرپیشه نقش اول نیست... باید خوابید.

دکتر در حال برخاستن می‌گوید: باشد... اما مثل خوابیدن آفتاب...

می‌خواهد بلند شود، اما نگاتیوهای پخش شده روی زمین به پایش گره خورده و توان برخاستنش نیست. همان‌طور نشسته رو به تماشاچی دست و پایش را نشان می‌دهد و به آیینه روبه‌رو نگاه می‌کند:

من؟... یک هیزم‌شکن... یک دستفروش... تنها... همه چیز الا یک سینماگر بزرگ...

صدای چرق چرق دوربین‌ها در فضا می‌پیچد، عکاس‌ها عکس می‌گیرند. پرده پایین می‌آید.

صدای راوی در ازدحام کوبیدن گوشت‌ها و مناظره ظرف‌ها با میزهای چوبی به سختی شنیده می‌شود: حالا دیگر از آن خیابان و نام و نشانش فقط خاطراتی باقی‌مانده و بس. اما بامعرفت‌های سینما هنوز هم این خیابان را فراموش نکرده‌اند. هنوز هم برای پیدا کردن بی‌نشان‌های سینما بهترین نشانی همین خیابان ارباب جمشید است.

فاطمه رحیمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها