داستان آن پسر 16 ساله!

بسختی تا نیم‌تنه خود را درون سطل زباله فرو برده بود، دنبال چیزی می‌گشت شاید! او هر روز با چرخ‌دستی‌اش که یک کیسه گونی بزرگ روی آن قرار داشت، می‌آمد و به درون سطل می‌رفت. آن نوجوان در حالی که سرش هنوز داخل سطل زباله بود تکه‌های کاغذ، پلاستیک و فلزی را به بیرون پرتاب می‌کرد. صورتش را که از میان زباله‌ها بیرون آورد خودش نیز همرنگ زباله شده بود.
کد خبر: ۴۷۸۹۵۸

کمرش را راست کرد و با نگاهی نگران دور و برش را خوب پایید. با سرعت زباله‌هایی را که از سطل خارج کرده بود درون گونی قرار داد. سپس یک بطری آب را از روی چرخ‌دستی‌اش برداشت و با همان دستان ـ که چیزی از رنگ پوست در آن دیده نمی‌شد ـ آب را تا آخر و یک جرعه سرکشید.

به او نزدیک شدم.، 16 سال داشت و اهل افغانستان بود. بسختی سخن می‌گفت؛ اصلا دوست نداشت چیزی بگوید، چون وقتش گرفته می‌شد و احتمال داشت یکی دیگر زباله‌های بازیافتی کوچه مجاور را جمع کند. می‌پرسم این زباله‌ها را کجا می‌بری؟ پاسخ می‌دهد به بازیافت می‌فروشم.

می‌خواهد برود، دسته چرخ را از پشت سر خود می‌گیرد، چند قدم پیش نرفته ناگهان می‌ایستد و به عقب بازمی‌گردد. ماموران شهرداری! این را با صدایی آرام گفت. می‌گویم به تو کاری ندارند و او توضیح می‌دهد شرکتی که من زباله‌ها را به آنها می‌فروشم، یک شرکت قانونی است، اما من اجازه کار ندارم، چون افغانی‌ام. او برای ثابت کردن حرف خود، کارت سفیدی را از جیب درمی‌آورد که تنها اثر یک مهر آبی در آن به چشم می‌خورد. در ادامه می‌گوید اگر گیرشان بیفتم چرخ‌دستی‌ام را می‌برند آن‌وقت مجبورم کیسه‌های گونی را به دوش بگیرم. او برای 10 دقیقه در کوچه‌ای بن‌بست می‌ماند و از سر اجبار به پرسش‌هایم پاسخ می‌دهد.

این زباله‌ها را کیلویی چند می‌فروشی؟ «کاغذ کیلویی 50 تومان، پلاستیک 200 تومان و چیزهای فلزی را هم کیلویی 500 تومان از ما می‌خرند.» با این وضعیت روزی چقدر درآمد داری؟ «بستگی داره چند کیلو جمع کنم، ولی روزی 25 تا 30 هزار تومان گیرم می‌آد.» چرا بدون استفاده از دستکش و ماسک کار می‌کنی؟ «دست‌هام عرق می‌کنه، هوا گرمه. ماسک دارم داخل گونیه!». چند ساله این کار رو انجام می‌دی؟ «2 شایدم 3 سال». تا حالا ماموران شهرداری تو رو گرفتند؟ «دنبالم کردند، اما نتونستند منو بگیرند!»

«آقا چرا این سوال‌ها رو می‌پرسی؟» به او گفتم برای روزنامه می‌خوام. فوری و با اشتیاق می‌پرسه «روزنامه داری بهم بدی، خوب می‌خرند ازم!» می‌مانم برای پاسخش. شاید او فردا، سخنان نخوانده و ندیده خویش را میان یکی از همین سطل‌های شهر پیدا کند! بدون عکس، بدون رنگ... او می‌رود با نگرانی، با پوستی به رنگ پلاستیک و کاغذ و فلز، با ناله‌های آرمیده در دل و جان، اما چشمان زیبایی دارد این پسر...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها