در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«او لیاقت زندگی را نداشت. در واقع اگر بخواهم بهتر بگویم او لیاقت هیچکدام از نعمتهای اعطایی خدا را نداشت. پدرم مردی بود که سالهای سال خانوادهاش را زجر داد و کوچکترین احساس گناهی هم نکرد.
آنقدر از او متنفر بودم که گاهی اوقات با خودم فکر میکردم همه آن افرادی که میگویند تنفر تنها احساس شدید منفی به کسی است، حتما تجربهاش را نداشتهاند. احساسم به او دیگر فقط بد آمدن نبود. حسی غریب با توانایی بالا و قدرتی بیانتها بود که سبب میشد همه وجودم به لرزه درآید.
من اصلا از روی احساسات شدید قتل را انجام ندادم حتی خیلی خوب میدانستم که مجازات گناه بزرگی که مرتکب میشوم، میتواند چوبه دار باشد اما باز هم برایم مهم نبود. تنها به آن فکر میکردم که انتقام زندگی جهنمی که همه سالهای عمرم را در آن سپری کرده بودم، از پدرم بگیرم. هیچکس جز او مسبب بدبختیهای من و 3 برادر کوچکم نبود. او مادرم را چنان بیمار کرد که در نهایت خودکشی کرد و مرا در بهت و ناباوری فرو برد. من اگر از زجری که خود و 3 برادرم کشیدیم هم بگذرم برای مادرم هم که شده باید انتقام میگرفتم و جز مرگ او، چیزی آرامم نمیکرد. او باید کشته میشد تا به جزای اعمال حیوانی اش میرسید.»
کریستال برم دختر 22 سالهای است که به اتهام به قتل رساندن پدر 50 ساله خود، جان، دادگاهی شده و حکم 35 سال حبس را دریافت کرده است. این دختر که از قتل پدرش اصلا متاسف نیست و آن را حق او میداند، متهم است پس از خریداری یک اسلحه پیشرفته در فرصتی مناسب در پارکینگ منزلشان به سوی پدرش شلیک کرده و متواری شده است. جان که از مشکلات بسیاری از جمله استفاده بیش از حد الکل و مواد مخدر رنج میبرد، بلافاصله پس از شلیک، جانش را از دست داد و ماموران پلیس پس از کشف جسد توسط 3 پسرش پرونده قتل او را تشکیل دادند.
تحقیقات خیلی زود ثابت کرد که تنها کسی که طی سالهای اخیر از این مرد بارها ابراز تنفر کرده و میتوانسته مرگش را رقم بزند، دختر بزرگ او کریستال است که از سالها قبل و زمان خودکشی مادرش وظیفه نگهداری از 3 برادرش را به عهده دارد و بسختی زندگی میکند.
احساس تنفر شدید و انزجار از پدر میتوانست دلیل قانع کنندهای برای قتل باشد و در نهایت کریستال اعتراف کرد که اسلحهای خریده و مردی را که سبب بدبختی او، مادر و 3 برادرش شده یعنی پدرش را برای همیشه به سزای اعمالش رسانده است.
«سالها پیش به مادرم گفتم که از پدرم جدا شود و برای همیشه به بدبختیای که دچارش بودیم، پایان دهد. اما انگار نمیتوانست. نمیدانم چطور بود که با همه زجری که از پدرم میکشید، باز تحملش میکرد و مثل بیماریای که به جانش افتاده باشد، با خودش میجنگید. تولد برادرهایم نه تنها اوضاع زندگیمان را بهتر نکرد بلکه همه چیز بدتر شد. دیدن مشاجرات هر روزه لفظی آنها مثل آواری بود که هر ساعت برسرم خراب میشد و راه خروجی برای زندگی پرتنش ما وجود نداشت. فکر طلاق آنها همه تنم را به لرزه درمیآورد اما میدانستم تنها راه نجات همه ما همین است. اما بیفایده بود. مادرم زیر بار نمیرفت و حاضر نبود از مردی که از او و 4 فرزندش به هر طریقی سوءاستفاده میکرد و بدترین آزارها را میرساند جدا شود. انگار مادرم معتاد پدرم بود تا بالاخره هم یک روز بر اثر افسردگی شدید جان خودش را گرفت و همه چیز را به بدترین شکل ممکن رها کرد. من ماندم با 3 برادر کوچک و پدر دیوانهای که بویی از انسانیت نبرده بود.
پرخاشگری پدرم روز به روز بیشتر میشد و کمکم کار را به جایی رسانده بود که با هر بحث و جدلی روی من و برادرهایم دست بلند میکرد. رفتارش غیرقابل کنترل شده بود و میفهمیدم آنقدر از الکل و مخدر استفاده کرده که دیگر سلولهای مغزش درست کار نمیکند.
مرگ مادرم آخرین تیر خلاص برایش بود و مثل دیوانهای که در قفس گرفتار باشد، مدام با ما کلنجار میرفت. فکر میکرد با آزار ما میتواند عذاب وجدانی را که من میدانستم دچارش است، از خودش دور کند و برای همین از هیچ کاری دریغ نمیکرد. دعوا، فحش و کتک و ناسزا خوراک هر روز من و 3 برادرم بود که بیپناه مجبور بودیم
به زندگی با او ادامه دهیم.»
قتل پدر توسط دختر
ماموران پلیس با تماس پسر بزرگتر خانواده راهی خانه آنها شدند. به گفته این کودکان که بشدت ترسیده بودند، آنها پس از بازگشت از مدرسه با بدن خونین پدرشان که روی زمین افتاده بود مواجه شده و با پلیس تماس گرفته بودند. خواهر بزرگتر این سه پسر که ظاهرا در محل کارش به سر میبرد، فورا در جریان قرار گرفت و پلیس بازجویی از او را آغاز کرد.
کریستال که ابتدا هرگونه اطلاعاتی در مورد مرگ پدرش را انکار و ابراز بی اطلاعی میکرد، درنهایت زمانی که ماموران متوجه شدند او روز حادثه چند ساعتی را از آرایشگاه محل کارش خارج شده و دوباره بازگشته اعتراف کرد. او به خرید سلاح و شلیک به سوی مردی که آرامش را از او، مادر و 3 برادرش گرفت، اعتراف کرده و از مرگش ابراز خوشحالی کرد. با این اعترافات جای شبههای در پرونده وجود نداشت و کریستال که پدرش را از عمد و با گلوله کشته بود، راهی دادگاه شد تا در موردش تصمیمگیری شود.
برادرهایم راحت شدند
«تحمل مردی که روز به روز بیشتر اعتیاد پیدا میکرد و رفتارهایش غیرعادیتر میشد، کار آسانی نبود. پدرم حرکات دیوانهواری از خودش نشان میداد که تا به حال از او ندیده بودیم. مصرف الکلش دهها برابر شده بود و دیگر کمتر وقتی وجود داشت که او تحت تاثیر مواد مخدر قرار نداشته باشد. بعد از مرگ مادرم، او انگار کاملا دچار جنون شده و هیچ کنترلی روی رفتارش نداشت. هر چه سعی میکردم او را آرام کنم تا شاید متوجه رفتارهایش باشد بیفایده بود. تصور میکردم خودش هم دلش میخواهد به همین شکل زندگی کند و ما را این چنین عذاب بدهد.
رفتارهایی که با برادرانم داشت، بیش از هر چیز دیگری عذابم میداد. میدانستم مادرم گرچه ما را ترک کرده اما همواره نگران سلامتی 3 پسربچهای است که باقی گذاشته و من مسوولیت نگهداری از آنها را به عهده داشتم. هر چه بیشتر سعی میکردم اوضاع را بهتر کنم، نتیجه بدتری میگرفتم. دفاع از برادرانم سبب میشد بدتر کتک بخورند و از همه چیز فاجعهتر پدرم حتی با وجود سن و سالی که من داشتم حتی روی من هم دست بلند میکرد. میدانستم این وضع نمیتواند اینطور دوام بیاورد، این بود که فکر کرده و تصمیمی را که سالها قبل در ذهن داشتم، عملی کردم.
دوست صمیمیام حاضر بود مبلغی پول به من قرض بدهد تا از خانه پدرم فرار کنم. او میگفت حاضر است کمکم کند تا از شرایطی که دارم راحت شوم اما من فقط فکر خودم نبودم و نگرانیام 3 برادر کوچکترم بودند. این بود که به جای فرار اسلحهای خریدم تا با آن انتقام مادرم را از مردی که زندگیاش را از او گرفت، بگیرم. تنها چند دقیقه مرخصی از محل کارم کافی بود تا بسرعت به خانه برگردم و مردی شیطان صفت را تنها گیر آورده و کار را یکسره کنم. وقتی به او شلیک کردم میدانستم که زندانی میشوم و همه آیندهام تباه خواهد شد، اما لااقل سه برادرم را از زجر بیپایان نجات داده بودم و همین برایم کافی بود.
وقتی گلوله را شلیک میکردم، به چشمهایش خیره شدم. همان التماسی را در نگاهش دیدم که برادرانم زمان کتک خوردن داشتند و من هرگز نتوانستم در برابر پدرم از آنها دفاع کنم. برای یک بار هم که شده من در موضع قدرت قرار گرفتم و او فهمید آزار دادن کسی که توان مقابله ندارد، انصاف نیست. او باید میفهمید بالاخره یک روز همان دختری که او بیپروا و بیعقل میخواند، انتقام همه چیز را خواهد گرفت. انتقام مرگ مادری که خیلی زود فرزندانش را ترک کرد تا بیش از این، آزاردیدنشان را نبیند. جان باید بسزای اعمالش در این دنیا میرسید و من که دخترش بودم، اینکار را کردم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: