گفت‌وگو با یک سارق توبه‌کار

حالا شب‌ها راحت می‌خوابم

12 سال از زمانی که جمشید ـ ب از زندان آزاد شده است، می‌گذرد و او در تمام این سال‌ها سعی کرده زندگی آرام و سالمی داشته باشد. جمشید که اکنون 34 ساله است، از دوران بعد از آزادی‌اش ابراز رضایت می‌کند و می‌گوید همچنان به تلاش و کوشش ادامه می‌دهد تا به خواسته‌هایش در زندگی برسد. گفت‌وگو با این مرد را بخوانید:
کد خبر: ۴۷۶۳۷۶

به چه اتهامی زندانی شدی؟

سرقت. 3 ماشین دزدیدم. به عنوان مسافر دربستی سوار می‌شدم و با آبمیوه مسموم رانندگان را بی‌هوش می‌کردم و ماشین‌شان را می‌دزدیدم. بعد هم به یک مالخر می‌فروختم.

چطور شد تصمیم به این کار گرفتی؟

من تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده‌ام؛ چون پدرم از کار افتاده بود و من تک‌پسر بودم، از سربازی هم معاف شدم. از همان بچگی با خلافکارها می‌چرخیدم و این چیزها را از آنها یاد گرفتم اما برایم گران تمام شد و یک سال در حبس ماندم و در همان مدت پدرم فوت شد و 5 ماه آخر زندان من، مادرم تک و تنها زندگی می‌کرد. آن هم بسختی چون شوهر خواهرم اجازه نمی‌داد خواهرم او را به خانه خودش ببرد یا این‌که لااقل مرتب به او سر بزند. شوهرخواهرم خیلی بداخلاق بود البته حالا خواهرم طلاق گرفته و با بچه‌اش تنها زندگی می‌کند و من مراقب‌شان هستم.

چطور تصمیم گرفتی دیگر سراغ کارهای خلاف نروی؟

در بند ما یک سارق بود که مثل من ماشین می‌دزدید اما در یکی از دزدی‌ها با طرف درگیر شده و او را کشته بود و حکم قصاص داشت. من می‌دیدم چه عذابی می‌کشد، شب‌ها خواب نداشت. خانواده‌اش از بین رفته بود. فکر کردم اگر بخواهم به این راه ادامه بدهم، آخر سر یکی مثل او می‌شوم، پس بهتر است دور خلاف را خط بکشم.

وقتی از زندان بیرون آمدی، چه کار کردی؟

یکی دو ماه اول بیشتر وقتم برای مادرم بود. او حال خوبی نداشت و باید دوا و درمان می‌شد، بعد از آن هم فوت کرد و من خیلی حالم گرفته شد. نتوانسته بودم بچه خوبی برایشان باشم و خیلی وجدانم ناراحت بود. 6 ماه از آزادی‌ام گذشته بود که بالاخره به خودم گفتم خودخوری بس است و باید دست به کار بشوی. ولی مشکل اینجا بود که من حرفه‌ای بلد نبودم و سواد نداشتم، تازه آن سوءسابقه باعث می‌شد کسی به من کار ندهد، برای همین سراغ کارهای خرده ریز رفتم.

مثلا چه کارهایی؟

یک پاساژ پیدا کردم و آنجا چایی می‌فروختم. دستفروشی می‌کردم بعد از مدتی مغازه‌دارها با من آشنا شدند و اگر کاری داشتند، برایشان انجام می‌دادم و انعام می‌گرفتم. مثلا بار جابه‌جا می‌کردم یا خریدهایشان را انجام می‌دادم. درآمدم زیاد نبود اما اجاره اتاقی که کرایه کرده بودم، درمی‌آمد.

اولین پیشرفتت چه بود و چطور اتفاق افتاد؟

خیلی ماجرای عجیبی بود. یک روز داشتم با کتری‌ام در پاساژ می‌چرخیدم و دنبال مشتری می‌گشتم که یک کیف پول به چشمم خورد. کیف گوشه دیوار افتاده بود، آن را برداشتم و دیدم داخلش یک میلیون و 500 هزار تومان است. آن موقع این پول خیلی ارزش داشت مخصوصا برای من اما یاد قولی افتادم که در زندان به خودم داده بودم، برای همین دنبال صاحبش گشتم، توی کیف یک شماره تلفن بود با آن تماس گرفتم و بالاخره معلوم شد کیف برای پسر یکی از مغازه‌داران پاساژ است. طرف عینک‌فروشی داشت و وقتی کیف پسرش را پس دادم، خیلی از من خوشش آمد و یک ماه بعد گفت یکی از دوستانش بنکداری عینک دارد و دنبال کارگر ساده می‌گردد. من این کار را قبول کردم و این طور بود که از دستفروشی خلاص شدم.

چه مدت آنجا ماندگار شدی؟

5 سال آنجا ماندم و بعد در یک پاساژ دیگر سرایدار شدم. هنوز هم همانجا هستم. راستش را بخواهی پیشرفتی نکرده‌ام اما زندگی سالم و راحتی دارم و دیگر خلاف نمی‌کنم. شب‌ها سرم را راحت روی بالش می‌گذارم، فقط یک نگرانی بزرگ دارم و آن هم خواهرم و بچه‌اش است. آنها هم مثل من شرایط سختی دارند و همه سعی‌ام این است که هوایشان را داشته باشم و تا می‌توانم کمکشان کنم. البته کار زیادی از دستم برنمی‌آید.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها