در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جمادی الحق از محلههای جنوبی تهران است که در آن زمان هم جمعیت زیادی داشت. امروز که به آن کوچهها نگاه میکنم، قد و قامتشان در نظرم تنگتر وکوچکتر است. شاید هم ما (ظاهرا) بزرگتر شدیم. من حدود 2 یا 3 سال قبل گذرم به یکی از محلههای جنوبی تهران در اتابک افتاد و بعد به کوچه کودکیهای خودم سر زدم. به دوستم گفتم: میخواهم به محله قدیمی خودم سری بزنم. من احساس میکردم که آن کوچهها، کوچههای کودکیهای من است ولی انگار تنگتر شده بودند. اگرچه خانهها عقبنشینی داشتند، اگرچه بافت خانهها تغییر کرده بود مگر چند خانهای که از گذشته باقی مانده بود، در هر صورت حس نوستالژیکی بود که هم من را اندوهگین و هم ذوقزده کرد. زیرا هنوز آن منطقه سرپاست. هنوز آدمهای زنده آنجا رفت و آمد میکردند هر چند که نه آنها من را میشناختند و طبیعتا نه من آنها را.
طبیعی است که پیچیدگیهایی که امروز ما دچارش هستیم و موجب میشود آدمها از هم فاصله بگیرند، در آن روزگار نبود. شاید هم روابط انسانی یا اجتماعیمان حکم میکند. زیرا در آن زمان اگر بچهها یا بزرگترها با دلیل یا بیبهانه گلاویز میشدند، زد و خورد میکردند، ساعتی نمیگذشت که به آشتی میانجامید، ولی امروز آدمها بیآنکه پنجه به صورت هم بکشند، کینه میورزند، حتی دوست ندارند با هم ارتباط داشته باشند. این روزها آدمها بیشتر به هم صدمه میزنند تا اینکه بخواهند به هم مهر بورزند یا دست یکدیگر را بگیرند. من قاطعانه به این مساله اعتقاد دارم و بدا به حال این نسل، بدا به حال آدمهای این روزگار. زیرا بخشی از این مسائل بر میگردد به شرایط اجتماعی و بخشی هم بر میگردد به باطن ما که خش و غش برداشته است. این کدورتی که سرتا پای ما را پوشانده، خوب نیست. آدمهای آن روزگار سپری شده، مهربانتر بودند، حرفشان حرف بود، قولشان قول بود. میشد به آنها اعتماد کرد. میشد خانه و زندگی را به دستشان سپرد و اطمینان داشت. ولی امروز، علاوه بر قفلهای متفاوتی که بر دل خانهمان میزنیم، درهای آهنی که میکشیم، میلههایی که پشت پنجرههایمان نصب میکنیم، همه نشانه بیاعتمادی به هم است. ما این روزها حتی کمتر مهمان میپذیریم. من درست به خاطر دارم که آن زمان وقتی مهمانی از شهرستان داشتیم، نه تنها یک روز یا 2 روز گاهی هفتهها پذیرایشان بودیم. ما حتی مهمانهایی داشتیم که در تابستان یک ماه یا بیشتر در خانه ما میماندند ... ولی به یقین شرایط امروز فرق میکند. به غیر از مسائل مادی در آن زمان قلبها بسیار نزدیک به هم بود. حرفها نزدیک به هم بود. آدمها روراستتر بودند.
من 6 ساله بودم که از آن محله به غرب تهران، شهر زیبا، کن، نقل مکان کردیم. منطقه کن بسیار خوش آب و هوا بود. پدر من کارمند وزارت کشور، اداره ثبت احوال بود و هنگامی که محل کارش تغییر کرد، طبیعتا منزل ما نیز جابه جا شد. من دوره راهنمایی و متوسطهام را در این منطقه گذراندم. پس از آن کار و زندگی شخصی و ازدواج و فعالیت در صدا و سیما، همه و همه من را از آن منطقه دور کرد. شاید من از سن 24 سالگی بود که از آن منطقه بیرون آمدم. البته تا وقتی که پدر و مادرم در قید حیات بودند، من به آنجا سر میزدم. یکی از برادرانم هم در آن محل زندگی میکرد که به دیدن او هم میرفتم. پس از آن، پدر و مادرم به حوالی میدان سبلان و خواجه نظام نقل مکان کردند. ولی درست از زمانی که مادرم 14 ماه پس از پدرم از دنیا رفت، من دیگر به کن سر نزدم. در حوصلهام هم نمیگنجد که به آنجا سر بزنم. به آخرین محل سکونتشان هم سر نمیزنم. دچار تشویش میشوم و برایم دردناک است که حتی گذرم به آن اطراف بیفتد زیرا یاد خاطرات روزهای گذشتهام میافتم.
گذشته من به خصوص کودکیهایم شیرین بود، اگرچه تلخ کامیهایی هم داشتم. اما در کل مایل نیستم که زیاد به گذشتهها فکر کنم. زیرا اندوهم را سنگینتر میکند. در هر صورت گذشتهها گذشته است اگرچه با ما همراهند و تاثیراتشان در ما هست. ولی آویختن گذشتهها به خود، دردی از ما دوا نمیکند. من خیلی هم اهل سفر نیستم. و سفرهایم معمولا کاری است. سفرهایم برای سخنرانی، کارگاه آموزشی، پروژه فیلمها و سریالها است. خیلی اهل این نیستم که از خانه و زندگیام دور شوم. اگر در سفرهایم همراهی داشتم از اماکن آن منطقه هم دیدن میکنم. معمولا تنهایی اهل چنین گشت و گذارهایی نیستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: