در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باد ملایمی از سمت دریا میوزید ولی باد هم گرم بود و رمقی نداشت که بتواند محیط خانه را کمی خنک کند. من هم باز آرام نشستم و به دریا نگاه کردم؛ دریای آرام، آبی، وسیع و عمیق.
بچههای کوچک در ساحل مشغول بازی بودند و هیچ توجهی به گرمای وحشتناک هوا نداشتند؛ وقتی هم گرما حسابی سرشان را داغ میکرد، لباسهایشان را درمیآوردند و تنی به آب میزدند و صدای خندهشان بلند میشد؛ انگار گرما را شکست دادهاند. این صدا تنها صدایی بود که میتوانستم بشنوم؛ خنده و فریادهای کودکانه آنها مرا هم شاد میکرد و باعث میشد تنهایی کمتر آزارم دهد. البته وقتی به اتاق من نزدیک میشدند، همیشه با اخم آنها را از دور و بر کلبه میراندم تا حواسشان باشد و بدانند من آدم خوشاخلاقی نیستم و زیاد نباید به من و زندگی کوچکم نزدیک شوند.
بادبزن چوبی پوسیدهای را برداشتم و کمی خودم را باد زدم؛ قطرههای عرق از گونهها و گوشه ابروهایم میچکید، ولی نمیشد کاری کرد باید تا آخر تابستان این هوا را تحمل میکردم. البته به این روزهای داغ و آرام هم عادت داشتم؛ سالها بود که تابستانها، داخل اتاق کوچکم مینشستم و به دریای بزرگی که جلوی پنجره بود چشم میدوختم. نمیدانم این همه سال منتظر چه چیزی یا چه کسی بودم ولی هر چه بود، هنوز پیش نیامده بود.
نهایت تفریح و دلخوشی من یک فنجان قهوه بود که هر روز بعد از ظهر آماده میکردم و همینطور که در حال تماشای دریا بودم، آن را مینوشیدم. فکر میکردم بعد از مرگ همسر، بچهها و نوههایم همین دلخوشی کوچک و ناچیز برایم کافی است؛ وقتی دنیا با من مهربان نبود چرا من باید خودم را عذاب میدادم و نقش انسانهای مهربان، شاد و فعال را بازی میکردم؟ چرا وقتی نمیتوانستم با نوههایم بازی کنم و با آنها سرگرم شوم، باید نقش پدربزرگ مهربان بقیه بچهها را بازی کنم؟
سالها بود که شب و روز همین طور میگذشت؛ تابستانها تمام ساعات را داخل اتاقم میماندم و فقط شبها چند ساعتی برای خرید و کارهای دیگر به روستا میرفتم. زمستانها هم با فروش چند تکه وسیله چوبی که خودم آنها را میساختم، درآمد کافی برای ادامه زندگیام را به دست میآوردم؛ ولی همیشه سعی میکردم خودم را انسانی خشن و نامهربان نشان دهم تا هیچ کس و بخصوص بچهها، جرات نکند وارد حریم خصوصی من بشود.
آن روز هم همین طور میگذشت که ناگهان صدای شکستهشدن شیشهای توجهم را جلب کرد. از روی صندلی بلند شدم و از اتاق بیرون زدم؛ رفتم تا ببینم این صدا از کجاست؛ ولی بیرون از کلبه هم همه چیز آرام بود. انگار صدا آمده و رفته بود.
کمی دورتر رفتم تا مطمئن شوم هیچ اتفاقی نیفتاده است. آنجا پسر بچهای روی زمین افتاده بود و با اینکه تمام دستش از خون قرمز بود، از ترس سکوت کرده و آرامآرام اشک میریخت. وقتی مرا دید، سعی کرد بلند شود و فرار کند. فهمیدم از من میترسد و میخواهد هرچه زودتر از آنجا برود. ولی دستش بشدت خون میآمد و از درد و ترس نمیتواست تکان بخورد.
به سمتش رفتم. کوچک بود و موهای طلایی رنگ، پیشانیاش را پوشانده بود. شاید باید داد میزدم و برای اینکه سکوت و آرامش عصر تابستانیام را خراب کرده، او را حسابی ادب میکردم. ولی چشمهایش مرا به یاد دنیل، نوه کوچکم انداخت. چند ثانیهای ایستادم و به آن دو چشم آبی زل زدم. سپس با یاد دنیل، کودک را در آغوش گرفتم و از زمین بلند کردم. وقتی او را به کلبه آوردم میترسید و دائم میگفت: «اشتباه کردم آقای اندرسون. ببخشید هیچ وقت دیگه تکرار نمیشه.»
حتما فکر میکرد قرار است او را کتک بزنم یا زندانیاش کنم. به سمت کمدم رفتم و وسایل پانسمان را بیرون آوردم. دستش را ضدعفونی کردم و با پارچهای تمیز بستم. بعد هم برایش یک لیوان آب خنک بردم تا بنوشد و کمی آرام شود. کودک باور نمیکرد، خودم هم باورم نمیشد. ولی من تغییر کرده بودم، یاد دنیل من را عوض کرده بود. با سرعتی که برای مردی به سن و سال من عجیب به نظر میرسید.
حالا چند سالی از آن روز میگذرد و بچهها میدانند کلبه آقای اندرسون جایی است برای خوردن یک عصرانه خوشمزه در روزهای داغ تابستان یا عصرهای سرد زمستان. من هم هر روز صبح با عشق و علاقه، برای خرید بیرون میزنم تا خوراکیهایی برای عصرانه تهیه کنم و با آنها برای بچهها غذایی خوشمزه بپزم؛ مطمئنم دنیل هم همراه این بچهها از غذاهای من میچشد و از شلوغی این روزهای کلبه لذت میبرد.
مترجم: زهره شعاع
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: