دنیای مربعی‌ام زیباتر است

همیشه فکر می‌کردم که زمین خیلی گرد است. یک گردالی بزرگ و چندرنگ. مثل یک توپ والیبال یا شاید هم فوتبال... اما یک توپ والیبال بیشتر (!)... خیلی خیلی گرد. آنقدر گرد که همه آدم‌های روی این گردالی هرچقدر هم که بخواهند، می‌توانند دنبال هم بدوند، از هم فرار کنند و همدیگر را نبینند.
کد خبر: ۴۷۳۰۲۷

روی دایره فرضی من هر آدم، یک زاویه خاص خودش را داشت که هرچقدر دنبال آدمی‌ دیگر با زوایه خاص خودش می‌دود، هیچ‌گاه به آن نمی‌رسد. همین باعث شد که همیشه از زمین بدم بیاید. همیشه با زمین قهر باشم... و همیشه به جانش غر بزنم که چرا گوشه ندارد؟ چرا مربعی یا مستطیلی یا ذوزنقه‌ای یا اصلا چند ضلعی نیست؟ چرا همیشه آدم را به دنبال خودش می‌کشاند و می‌چرخاند؟... همیشه هم زمین در جواب من به نشانه تاسف سری تکان می‌داد و می‌گذشت...

این موضوع در ذهن من معلق مانده بود تا همین دیروز... دیروز مثل همیشه چشمانم را بر این دنیای گردالی گشودم. خورشید ِ گردالی بر من تابید. شیرهای آب گردالی را با دست‌هایم چرخاندم و در آینه گردالی نگاه کردم، دست و رویم را شستم. نان گردالی خوردم و استکان چای ِ گردالی را، هم زدم. سوار ماشینی شدم که چرخ‌هایش گردالی بود و مرا به مقصدم می‌رساند و... و این وقایع گردالی همین‌طور پشت سر هم اتفاق می‌افتاد... تا این‌که... تا اینکه من یک تجربه جدید را به طور ناگهانی احساس کردم. یک تجربه گوشه‌دار یا شاید هم مربع، مستطیلی. تجربه‌ای که به من اثبات کرد زمین دیگر گردالی نیست. اثبات کرد که زمین حق داشت برایم به نشانه تاسف سرتکان دهد و نچ‌نچ‌کنان از کنارم بگذرد. اثبات کرد که آدم‌ها هر چقدر هم که از هم فرار می‌کنند و سعی می‌کنند که همدیگر را نبینند، باز در یک گوشه‌هایی از این زمین مربعی گیر خواهند افتاد و زاویه‌هایشان با هم یکی خواهد شد و همدیگر را ملاقات خواهند کرد. اثبات کرد که زمین دیگر برایم یک گردالی نیست، بلکه یک مربع بزرگ است با چهار گوشه و زوایای قائمه اساسی...

من به چشم‌های گردالی‌اش خیره شده بودم و قلبم مربعی می‌شد. من به خاطرات گردالی مان زل‌زده بودم و چشم‌هایم مربعی می‌شد. من حواسم را در دنیای گردالی‌مان جا گذاشته بودم و صدای مربعی ِاو به همراه یک «حواست کجاست؟» مرا به سرجای خودم بازگرداند. فسفرهای گردالی مغزم مربعی می‌شد و خطوط اطرافم را می‌دیدم که شکل عوض می‌کنند و مربعی می‌شوند. خلاصه که یکهو دنیایم تغییر کرد... به همین راحتی! دری که بسته بود و می‌خواستم با انگشت سبابه‌ام به آن تق‌تقی بزنم و همان در که همیشه روی یک پاشنه می‌چرخید حالا باز شده بود... و کفش‌هایش (!) را درآورده بود تا با نت‌های مربعی شکل دوست‌داشتنی، همخوانی کند.

هرچه به این احساس مربعی نزدیک‌تر می‌شدم، حواسم بیشتر به دورترها پرتاب می‌شد... باید همانجا که حواسم حوالی خیال‌های دور پرسه می‌زد، کفش‌هایش را می‌دزدیدم. تا برای همیشه دنبالشان بگردد و آنقدر پیدایشان نکند که تا ابد در دنیای مربعی من سرگردان بماند.

از: وبلاگ این ساحره طلسم نمی‌کند

‌merrikhiy.blogfa.com- alone‌‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها