وقتی فرشته زمزمه می‌کند

کد خبر: ۴۷۲۴۱۶

روز اول پس از رفتن برادرم با مادر تماس گرفتم و چند کلمه‌ای با هم صحبت کردیم. مادر می‌گفت حالش خوب است و از این‌که تنها و مستقل زندگی می‌کند خیلی راضی به نظر می‌رسید. با این حال اعتمادی که در صدای مادر وجود داشت، به هیچ وجه از ترس و دلهره من کم نمی‌کرد؛ اگر از پله‌ها می‌افتاد چه کار باید می‌کردم؟ اگر موقع پختن غذا، می‌سوخت چطور؟ اگر داروهایش را فراموش کرد و....

برای همین وقتی از محل کارم به خانه برمی‌گشتم، تصمیم گرفتم اول سری به مادر بزنم تا ببینم همه چیز درست است یا نه؛ اما مادر باز هم می‌گفت همه چیز عالی است و هیچ مشکلی وجود ندارد. او به من می‌گفت: «تو خیلی نگرانی و این همه دلهره بیخود است.»

مادر این جمله را گفت تا به من نشان دهد هیچ مشکلی وجود ندارد و من هم که نمی‌توانستم تا شب همراه او بمانم، زودتر خداحافظی کردم و به سمت خانه خودم راه افتادم.

فردای آن روز، در محل کارم بودم و دائم به مادر فکر می‌کردم. اینقدر از این فکرها خسته شده بودم که تصمیم گرفتم چند دقیقه‌ای برای استراحت به اتاق کنفرانس بروم؛ اتاق خالی بود و سکوت و آرامشش به من کمک می‌کرد.

همین‌طور که در اتاق نشسته بودم و از پنجره به غروب خورشید نگاه می‌کردم، صدایی شنیدم که به من می‌گفت باید زودتر به مادرم سر بزنم. با تعجب به اطرافم نگاه کردم و در اتاق خالی دنبال کسی گشتم که این جمله را به من گفته بود. گیج بودم و نمی‌دانستم باید چه کار کنم. سریع از اتاق بیرون آمدم و به مدیر بخش گفتم چه اتفاقی برایم افتاده است.

- «توضیح این مطلب واقعاً سخته، ولی باور کنید الان باید بروم و مادرم را ببینم چون اصلا نمی‌توانم اینجا بمانم و کارم را انجام بدهم. حس می‌کنم مشکلی برای مادرم پیش آمده.»

- «من متوجه هستم، با خیال راحت برو و نگران کارهای اینجا نباش.»

در مسیری که از اداره تا خانه مادر طی می‌کردم، تمام فکرهای عجیب و غریبی که از آنها می‌ترسیدم به ذهنم رسید؛ شاید مادر فراموش کرده بود داروهایش را بخورد و حالش بد شده بود، شاید از پله‌ها افتاده بود، اگر دزد به خانه او رفته باشد چطور؟

بالاخره به خانه مادر رسیدم و ماشین را پارک کردم. وقتی وارد شدم بوی دود را به خوبی می‌شد حس کرد. چند بار مادر را صدا کردم ولی هیچ جوابی نشنیدم. بلندتر صدایش کردم و داخل آشپزخانه و سالن دنبالش گشتم؛ ولی او نبود. همین‌طور که قسمت‌های مختلف خانه را کنترل می‌کردم، متوجه شعله‌های آتش شدم؛ قالیچه کوچکی که نزدیک سیم برق بود داشت می‌سوخت؛ آتش خیلی کوچک بود ولی هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. سریع قالیچه را جمع کردم و چند بار محکم با پاهایم روی آن کوبیدم تا بالاخره آتش خاموش شد.

وقتی همه چیز آرام شد، مادر در اتاق خوابش را باز کرد و بیرون آمد.

ـ «چه اتفاقی افتاده؟ تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

ـ «فرش توی راهرو آتش گرفته بود. شما متوجه نشدید؟! چطور حتی بوی دود را هم حس نکردید!»

مادر با تعجب به قالیچه نگاه کرد و گفت: «نه، من داشتم استراحت می‌کردم و هیچ چیزی نفهمیدم. با این حال تو اینجا چی کار می‌کنی؟ فکر کردم تا فردا شب نمی‌آیی!»

مامور بیمه می‌گفت یکی از سیم‌های برق دچار آتش‌سوزی شده بود و اگر بموقع آتش را خاموش نمی‌کردیم، ممکن بود خسارت بیشتری وارد شود. من هم برای مادر توضیح دادم که چطور متوجه شدم مشکلی برایش پیش آمده است و باید به کمکش بیایم.

من از خداوند کمک خواسته بودم تا همیشه مادرم را صحیح و سالم حفظ کند و حالا می‌فهمم خداوند هیچ وقت من را تنها نگذاشت؛ حالا دیگر نگران مادرم نیستم و می‌دانم کسی هست که بهتر از من از او مراقبت می‌کند؛ چون خداوند همیشه همراه و محافظ همه انسان‌هاست.

مترجم: زهره شعاع

guide posts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها