در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آهو شهره روستا شده بود و سخت به «نورمحمد» دلبسته. نه این که رام شده باشد؛ بارها که در کوه و دشت همنوعانش را دیده بود به سمتشان خیز برداشته بود؛ همین که نزدیک میشد، خویشانش رم میکردند. صدای زنگوله گردنش دیگر آهوها را فراری میداد.
نورمحمد این را فهمید، زنگوله را باز کرد و بچه آهو هم رفت به میان طبیعت؛ تا تیزپا برهد از دست شکارچیان. نورمحمد آن روز لبخند زد، کمی هم غصه خورد.
نورمحمد کلاتهای شکاربان و مسوول پاسگاه «قلعه نو» سبزوار، داستان ناتمام کویر است و کویرنشینان خاطراتی شنیدنی از او دارند، با این شنیدهها، همیشه او را یک آدم جدی، لاغر و بلند قامت تصور میکردم؛ البته کمی هم عصبانی.
اما او در واقع آدمی نسبتا چاق، قدی میانه با موهای سفید دارد و شکمش برآمده است. خود او میگوید یکبار یکی از بازرسان پس از تقدیر از خدماتم، آخر سر مشتی محکم به شکمم زد و گفت بار دیگر که آمدم، باید شکمت را آب کرده باشی.
خانه نورمحمد در روستای «کلاته میرعلی» شهرستان سبزوار است، او حالا در چند کیلومتری روستای محل اقامتش دامداری احداث کرده است و درست در کنار همین دامداری سالنی ساخته برای استراحتش. او بیشتر عمرش را نه در روستا، بلکه در دشتها و کویر گذرانده است. از 12 سالگی با قاچاقچیان درگیر شد.
«منطقه از قاچاقچی پر بود، تریاک و شیره به مردم میدادند. امنیتی وجود نداشت آنها به جان مردم افتاده بودند، من هم به جان آنها؛ دشمنم شدند اما ول کن معامله نبودم.» کوه به کوه تعقیب و گریز اسم نورمحمد بر سر همه آنها سخت سنگینی میکرد...
آهو در راه خانه
همان سالهای پیش از انقلاب بود که برای نورمحمد خبر آوردند که همان آهوی زیبا چشمی که تیمارش کرده بود، در راه بازگشت به خانه نورمحمد توسط برخی اهالی روستای مجاور که هوس گوشتش را کرده بودند، زخمی شده و از همه میگریزد.
نورمحمد بیقرار به سویش رفت، آهو آبستن شده بود. حیوان که بسیار ترسیده بود، حتی از او هم گریخت. «همشیرهام را بردم تا او را صدا بزند چون صدای او را خوب میشناخت.»
این را نورمحمد میگوید: به این ترتیب آهو را به خانه آوردند. تیمارش کردند، درست مثل آدمیزاد. این پایان قصه آهو بود و آغازی جدید برای نور محمد که سری پر از سودا داشت.
نبرد او در کویر، دلیلی کافی بود تا مامور شکاربانی از نورمحمد درخواست کند که مامورشان شود در منطقه؛ برای حفظ جان آهوها، یوزها و قوچها و... میگوید: «تمایلی نداشتم، استخاره کردم خوب نیامد، اصرار کردند و من پذیرفتم». حالا دیگر نوبت شکارچیان متخلف شده بود که روزشان شب شود.
تا پای چوبه دار
شکاربان جدید در اجرای قانون و صیانت از حیوانات دوست و دشمن نمیشناخت. در همان سالهای انقلاب، آماری از میزان تخلف شکار در استان گرفته بودند که 800 پرونده میشد؛ از این همه 400 مورد آن مربوط به شکارچیانی بود که نورمحمد بازداشتشان کرده بود.
کینه قاچاقچیان کم بود حالا بومیان شکارچی هم کلی از دست نورمحمد شکوه و ناله داشتند. حتی رابطه او با بهترین دوستش بر سر شکار تیره شد.
اینها سبب شد تا در اوایل انقلاب همه علیه نورمحمد شاکی شوند و پروندهای قطور روی میز دادگاه برایش بگشایند. «آنها حتی نتوانستند یک مورد را ثابت کنند». گفتند باید منطقه را ترک کنید؛ نورمحمد که 30 سال در آنجا زندگی کرده بود، نرفت و ماند؛ خواستند محاکمه صحراییاش کنند؛ به اعدام هم تهدید شد اما نشد که نشد!
حیوانات بیدفاع، ماموران بیسلاح
در همان سالهای نخست انقلاب، شکاربان جدید با لندرور شخصی خود به روستای روداب، وارد شد. همهمه و قیامتی بود و جهنم آهوها. چند موتورسوار یک گله آهو را به داخل روستا کشانده بودند؛ در هر کوی و برزن و حتی در داخل حیاط خانههای مردم، آهوها پراکنده شده بودند، چوب و گرز و چماق و میله آهنی بود که بر تن نحیف و پوست مخملیشان فرود میآمد، هیچ کس سر از پا نمیشناخت آهو بود که نقش بر زمین میشد و دیگر بر نمیخاست.
نورمحمد از راه رسید و حدود 100 تا 150 راس از آهوان هراسان را از زیر چوب و چماق مردم فراری داد، «اما مردم آنچنان گرم شکار بودند که متوجه من نمیشدند». یک نفر با میله آهنی به جان آهویی افتاده بود، نورمحمد، لوله تفنگش را درست بر شکمش نهاد و او را تهدید کرد که اگر حیوان را رها نکند، شلیک خواهد کرد.
کلاتهای: مامورها آهن که نیستند، نمیشود از منطقهای با این وسعت با این تعداد مامور محافظت کرد ... شب و روز میدوند و به جایی نمیرسند. میتوان گفت منطقه رها شده است، روسای بالادست محیطزیست به بخش پایین نه توجه میکنند و نه امکانات میدهند
در آن معرکه، شکاربان 9 راس آهوی دست و پا شکسته را از مردم گرفت، سوار لندرورش کرد و برد به سر محیطبانی.
«در طول مسیر پنج راس آنها تلف شدند، دنبال شکستهبند فرستادم تا او رسید یک راس دیگر هم تلف شد.» شکستهبند آمد و تیمارشان کرد.
رویم نمیشود شکایت کنم
آهوهای زخمی که خوب شدند، شکاربان آنها را پشت دامداری خود رها کرد. پس از چند سال تعدادشان به 40 تا 50 راس رسید. «یک روز کاشمر بودم، آشنایی تماس گرفت و به محض این که فهمید آن اطراف نیستم، آتش خود را برای کباب کردن آهوها روشن کرد. پس از چند ساعت از روستا با من تماس گرفتند که صدای شلیک از پشت دامداری به گوش میرسد، سخت بیقرار شدم به همه جا تلفن کردم از محیطبانیهای اطراف، تا اهالی روستا از نیروی انتظامی تا اداره و هر جایی که به ذهنم میرسید، اما آنها کار خود را کردند و گریختند. پس از آن هم پیگیر ماجرا شدم و کله آهوها را به همراه گزارشی چند صفحهای به اضافه شهود به اداره ارائه دادم. نتیجه هم این بود: «چون طرف آدم بانفوذی است و در حین شکار، بازداشت نشده است نمیشود کاری کرد» نورمحمد ماند و غصههایش.
گویی داستان زندگی آهوها با زندگی نورمحمد کلاتهای 67 ساله بدجوری درهم تنیده شده است حتی پای حیوانات به همین سالن باز شده است؛ انواع شاخ کل، قوچ، بز و... به اضافه یک گربه وحشی سیاه گوش، تاکسیدرمی شده بر دیوار سفید سالن قدرتنمایی میکنند؛ نه این که آنها را شکار کرده باشد، «شاخها را در بیابان پیدا میکردم» میگوید در عمرش اصلا شکار نکرده است. حالا همه اینها را اضافه کنید به 55 لوح تقدیر دیگر که زیر همان شاخها آویزان شدهاند.
حالا او هفت سال است که بازنشسته شده، اما همچنان سایهاش بر سر شکارچیان متخلف سنگینی میکند. او کولهباری از تجربه است که بیآن که در جایی ثبت و ضبط شود، گرد فراموشی زمانه بر رخسار آن مینشیند. او از روی تجربه میتواند تخمین بزند که تعداد یک نوع حیوان در منطقه چه اندازه است؟ یا حیوان مرده توسط چه حیوان دیگری شکار شده است. او بخوبی رد پا و جای پنجهها را میشناسد.
آهو 200 هزار تومان ناقابل
چوب حراج زدهاند به جان حیوانات. «در سبزوار هر لاشه آهو را میفروشند 200 هزار تومان». این کار شکارچیان بومی است که در روستای «شیر احمد» از سر بیکاری به چنین شغلی روی آوردهاند، نتیجهاش هم شده است کاهش وحشتناک تعداد آنها.
به غیر از آهو، گونههای مختلفی از پستانداران همچون کل، بز، قوچ، میش، گرگ، گربه وحشی، سیاه گوش و یوز در منطقه وجود دارند. هیچ کدامشان نیز در امان نیستند.
میتازند، میکشند و میگریزند
کم بودن تعداد مامورها و نبود نظارت کافی از دلایل کاهش تعداد حیوانات و در خطر انقراض قرار گرفتن برخی از گونههای آنان است. ماموری هم که بازنشسته میشود، دیگر جایگزینی برای او وجود ندارد. به گفته نورمحمد این منطقه حداقل نیاز به 10 مامور دارد، در حالی که اکنون تنها سه نفر در آنجا انجام وظیفه میکنند. «مامورها آهن که نیستند، نمیشود این منطقه با این وسعت را با این تعداد محافظت کرد، آنها کوه را نگاه دارند یا دشت را! شب و روز میدوند و به جایی نمیرسند. میتوان گفت منطقه رها شده است، روسای بالا دست محیط زیست به بخش پایین نه توجه میکنند و نه امکانات میدهند.»
چشمان منتظر بچه آهو
نهتنها بچه آهوان، بلکه حیوانات زیادی چشم به انتظار ماندهاند تا مسوولی بالا دست از سر مسوولیت خویش نیمنگاهی مهربان به آنان داشته باشد. حریمشان پاس داشته شود و گاه و بیگاه تیر غیب بر تن خستهشان ننشیند. بومیان آموزش داده شوند تا شمشیر خویش را در نیام کشند و...
باید محیطبانان و شکاربانان ارج نهاده شوند تا دلگرم شوند و جان گرم حیوانات را مصون نگاه دارند.
نورمحمد میگوید: «ما که از نحوه مدیریت و سیاستهای بالادستیها چیزی متوجه نمیشویم، مدیرها میآیند و میروند، گاهی نیز خودی نشان میدهند.»
سامان عابری - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: