مسنترین ورزشکار حال حاضر ایران که مدال جهانی گرفته و در المپیک حاضر بوده. آدرس سر راست است؛ خیابان شریعتی، کوچه رئیسی، پلاک 5.
در چهارم مهر ماه 1303 شمسی، همزمان با سالگرد ولادت حضرت رسول اکرم(ص)، در محله اوچ دکان مسجد کبود شهر اردبیل، نوزادی از یک خاندان روحانی و سادات پا به عرصه وجود گذاشت که به دلیل تولد در چنین روزی، نام او را رسول گذاشتند؛ میررسول رئیسی.
پدرش، میرعلیاکبر از خانواده مشهور رئیسی در منطقه اردبیل بود که مورد وثوق و اعتماد مردم قرار داشت؛ درست همانند پدربزرگش، رئیسالسادات. جد رسول به همراه پسرش، میرعلیاکبر در انقلاب مشروطه، از طریق گردآوری نیرو و تفنگدار از شهرستانهای اطراف اردبیل، با ستارخان همکاری میکرد.
خود میررسول رئیسی در این باره میگوید: «به خاطر همین فعالیتهای انقلابی، وقتی که در دوره رضاشاه گرفتن شناسنامه الزامی شد، نام فامیل خانواده ما را رئیسی گذاشتند. البته آن زمان در اردبیل، تبریز، تهران و شهرهای دیگر هم خانوادههای زیادی رئیسی نام گرفتند.»
استاد بالانس
رئیسی ورزش کردن را با انجام حرکات ژیمناستیک روی تنها میله بارفیکسی که در حیاط مدرسهاش بود آغاز کرد. بعد هم رو به حرکات زمینی ژیمناستیک آورد تا اینکه استعدادش در حرکت بالانس همه را شگفتزده کرد؛ او از خانه تا داخل مدرسه، روی دستانش راه میرفت!
«آنقدر در بالانس تبحر پیدا کرده بودم که حتی با دستانم از پلهها بالا و پایین میرفتم. روزهایی که هوا خوب بود کتابهایم را با کش به پاهایم میبستم و با دست از خانه به مدرسه میرفتم و همین طور وارد کلاس میشدم. این کار آنقدر برای همه جالب بود که حتی معلمان مدرسه هم مانع این شیرینکاری من نمیشدند. آنقدر بالانس زده بودم که دیگر کف دستانم پینه بسته بود.»
حافظهاش خوب یاری میکند. آنقدر خوب که حتی اسم معلمی که بیشتر از دیگران، در بالانس زدن مشوقش بود به یاد دارد: «من تحصیلم را از دبستان معرفت شروع کردم. معلمی داشتیم به نام سیدجعفر موسوی که سپرده بود وقتی روی دستانم راه میروم کسی در کوچه و خیابان مزاحمم نشود.»
یک اعلامیه، اولین جرقه شد
علاقه رئیسی به ورزش در طول دوران مدرسه غیرقابل انکار بود. او در بین همکلاسیهایش بهترین بود: «در آن موقع به این فکر نمیکردم که چقدر قدرت دارم. فقط میدانستم کارهایی که من میکنم، در بین همسالانم کسی نمیتواند انجام دهد و من از همه قویترم.
سال 1321 یک روز دیدم روی دیوار دبیرستان اعلامیهای نصب و در آن از جوانان دعوت شده بعد از آزمایشهای مقدماتی، در صورت توفیق در مسابقات ورزشی مانند کشتی، وزنهبرداری و... شرکت نمایند. چون 18 سالم تمام نشده بود اردبیلیها اجازه شرکت در مسابقات را به من ندادند، اما به پیشنهاد یکی از بستگانم به رشت رفتم تا از آنجا در مسابقات شرکت کنم.»
آشنایی با محمود نامجو
میگوید شهریور سال 1321 بود؛ دهم یا یازدهم. رئیسی فردای آن روزی که برای اولین بار قدم به شهر رشت گذاشت به اتفاق یکی از بستگانش به باشگاه سلامت رفت: «اولین آشنایی من با محمود نامجو همانجا بود. او در سال 1319 در خروسوزن قهرمان ایران شده بود و به خاطر توانمندیاش در سیرک، ژیمناستیک، ورزش زورخانهای و وزنهبرداری معروفترین ورزشکار رشت بود. بدنم را که دید گفت خوب است، اما باید ببینم چه در چنته داری؟ وزنه 80 کیلویی را جلوی من گذاشت که آن را براحتی پرس کردم. او سپس حرکات یکضرب و دوضرب را به من آموزش داد و خطاب به من گفت: تو با این نیرویی که داری قهرمان جهان میشوی، فقط باید دو هفته در رشت بمانی تا بتوانم به تو کمک کنم.»
رئیسی؛ اولین مدالآور اردبیلی
صحبتهای مرحوم نامجو و آموزشهای او انگیزه رئیسی را برای قرار گرفتن در مسیر قهرمانی دوچندان کرد: «من از شنیدن آن حرفها واقعا امیدوار شدم و با علاقه خاص به تمریناتم ادامه دادم. پاییز همان سال بههمراه نامجو، به عنوان عضوی از تیم گیلان در سومین دوره مسابقات قهرمانی کشور شرکت کردم و با رکورد مجموع 257.5 در پرس، یکضرب و دوضرب، بعد از مسعود ورزنده، پسر ورزنده معروف که اولین ورزشکار ایرانی لقب دارد، نفر دوم ایران شدم. واقعا خوشحال بودم.
در حقیقت من اولین نفری بودم که مدال وزنهبرداری را به اردبیل بردم. عکسهای من که در روزنامهها چاپ شد وزنهبرداری در اردبیل هم رونق گرفت و این شهر به یکی از قطبهای وزنهبرداری در ایران تبدیل شد.»
اولین سفر خارجی
بعد از آنکه رئیسی در سال 1321 نفر دوم ایران شد به تیم ملی رفت و 12 سال دوبنده این تیم را پوشید. با این حال خاطرهای که از آن سالها در ذهن دارد، به اولین سفر برونمرزی یک تیم ورزشی از ایران مربوط میشود: «در سال 1326 ایران به عضویت فدراسیون جهانی درآمد و من عضو اولین تیمی بودم که برای انجام مسابقه به خارج از کشور رفت. من به همراه محمود نامجو، جعفر سلماسی، اسدالله مهینی و ناصر میرقوامی به فنلاند رفتیم تا به عنوان تیم مهمان در مسابقات قهرمانی اروپا شرکت کنیم. در آن مسابقات امتیازی نیاوردیم، ولی خیلی چیزها یاد گرفتیم.
در همان سفر در شهر ساوولینای، (خوب یادم هست) به صورت تیم به تیم با سوئد مسابقه دادیم و جز در وزن محمود نامجو در سایر اوزان پیروز شدیم. پس از آن به همراه تیم ملی سوئد اردویی مشترک در منطقه باسون در استکهلم برگزار کردیم و از آنجا به مصر رفتیم تا با تیم ملی مصر که از تیمهای قدرتمند جهان بود تمرین کنیم. وقتی به تهران آمدیم دیگر یک تیم شناخته شده بودیم و دروازه دنیا به روی وزنهبرداری ایران باز شد.»
حضور در المپیک لندن
سال 1326 که سال قبل از المپیک 1948 لندن بود، رئیسی به یکهتاز دسته میان وزن وزنهبرداری ایران تبدیل شده بود تا یکی از 37 ورزشکار ایرانی باشد که برای اولین بار در آوردگاه مهم المپیک حضور پیدا کند. پنجشنبه 21 مرداد 1327 روز مسابقه رئیسی در المپیک بود.
دو روز قبل از آن جعفر سلماسی اولین مدال تاریخ وزنهبرداری ایران را با کسب برنز دسته 60 کیلوگرم به دست آورده بود، اما رئیسی شانسی برای کسب مدال نداشت و با حد نصاب 355 کیلوگرم هشتم شد.
با این حال او از آن المپیک یک خاطره فراموش نشدنی دارد: «در پایان مسابقات وزنهبرداری المپیک از میان وزنهبرداران، آنهایی را که اندامهای ورزیده و خوبی داشتند، برای حضور در اولین دوره مسابقات پرورش اندام قهرمانی جهان انتخاب کردند که من و مرحوم نامجو در دو بخش بلندقامتان و کوتاهقامتان انتخاب شدیم و هردویمان در المپیک دوم شدیم.
آن کاپی را که از ملکه انگلستان گرفتم هنوز درخانه دارم.» بعد هم با اشاره دست نشانم داد؛ روی تاقچه، بالای تلویزیون. آن را آوردم تا از رئیسی 88 ساله و اولین کاپ جهانیاش که 63 پیش برده بود، عکسی بهیادگار بگیرم.
سلماسی مشوقم بود
بعد از المپیک 1948 لندن، مرحوم جعفر سلماسی از بغداد نامهای برای رئیسی فرستاد تا از او تشکر کند.
رئیسی آن نامه را بخوبی به یاد دارد: «سلماسی یک مرد خودساخته بود. حافظ میگوید؛ ای پیر مرو تو در خرابات، هرچند سکندر زمانی، اما سلماسی بدون پیر رفت و موفق شد.
او بدون آنکه کسی مربیاش باشد فقط از روی مطالب و عکسهای مجلات و کتابهای عربی و انگلیسی با فنون وزنهبرداری آشنا شد و در نهایت هم اولین مدال تاریخ ورزش ایران در المپیکها را به گردن آویخت. اولین آشنایی من با سلماسی در سال 1323 در باشگاه نیرو و راستی بود. خدارحمت کند منوچهر مهران مدیر باشگاه را. به من گفتند دوستی از عراق آمده است. من میخواهم با او آشنا شوی و چند روز با هم تمرین کنید.
من و سلماسی خیلی زود به دوستانی صمیمی برای یکدیگر تبدیل شدیم. سلماسی چون سنش از ما بالاتر بود همیشه من را نصیحت میکرد و برای من و بقیه نفرات تیم ملی وزنهبرداری نقش یک معلم را داشت. او همیشه به من میگفت تو قهرمان دنیا میشوی. پس این فکر که کسی از تو حمایت نمیکند و مشوقت نیست از سرت بیرون کن و راه خودت را ادامه بده.»
رئیسی یک سال قبل از آن المپیک، در 27 سالگی به عمر قهرمانی خود در ورزش پایان داد. رئیسی آن سال و تصمیمش مبنی بر کنارهگیری از تیم ملی وزنهبرداری را بخوبی به یاد دارد: «من در هنرستان راه آهن در رشته راه و ساختمان تحصیل کرده بودم و پس از آنکه مدال طلای بازیهای آسیایی دهلی نو را به دست آوردم، رفتم به دنبال کسب و کار در رشته تحصیلیام و به تمرین وزنهبرداری کمتر اهمیت دادم.
به همین خاطر هم آمادگی لازم را برای حضور در المپیک نداشتم و حتی در مسابقات انتخابی هم شرکت نکردم. البته هیچ وقت از آن تصمیم خود پشیمان نشدم چون اگر نرفته بودم دنبال کار و تحصیل، الان زندگی ام به راحتی امروز نبود. البته رضایت از زندگی به مناعت طبع هر کس بستگی دارد. من هم در طول عمرم نه طمعکار بودم و نه اهل اسراف.»
رئیسی؛ ساندوی ایران
وقتی روزنامههایی را که حالا برگهایشان به زردی گراییده ورق میزنم پی میبرم که یکی از القاب میررسول رئیسی، در زمان دوران قهرمانی ساندو بوده است، اما متوجه نشدم ساندو به چه معناست و ریشه در کجا دارد؟! به همین خاطر از خودش در مورد این لقب پرسیدم: «وقتی در اولین دوره مسابقات پرورش اندام در ایران قهرمان شدم، عکسهای زیادی از من گرفتند که یکی از آنها شبیه ساندو بود. اما ساندو کی بود؟ او در آن زمان قویترین مرد آلمان بود و مثل آقا تختی خودمان در کشورش خوشنام بود. شایع بود که او یک روز ماشینی را میبیند که چرخش در جوی آب گیر کرده. ساندو آن را بیرون میکشد، اما ماشین دوباره در جوی میافتد. ساندو هم طوری زیر ماشین قرار میگیرد که راننده بتواند ماشینش را از جوی آب بیرون بکشد. همین از خودگذشتگی او باعث میشود کمرش آسیب جدی ببیند و بعد از سه سال بمیرد.
آن زمان به من میگفتند ساندوی ایران که البته این لقب را بیشتر به خاطر شباهتی که در عکس ما دو نفر بود و قدرت بدنی بالایی که داشتنم، به من داده بودند.
به نصیری سکه جایزه دادم
شاید خیلیها فکر کنند که المپیک 1948 لندن، اولین و آخرین حضور میررسول رئیسی در المپیکها باشد، اما او در المپیکهای زیادی حضور داشته است.
1952 هلسینکی، 1960 رم، 1968 مکزیکوسیتی، 1972 مونیخ، 1984 لسآنجلس، 1988 سئول، 1992 بارسلون و 1996 آتلانتا. رئیسی بدون آنکه اسم شهر میزبان یا سال برگزاری المپیکها را اشتباه بگوید همه اینها را به زبان میآورد: «من با هزینه شخصی خودم در همه این المپیکها حضور داشتم.
یکی از خاطرات خوبم هم المپیک 1968 مکزیکوسیتی بود که خودم در پشت صحنه رقابتهای وزنهبرداری حضور داشتم و پس از آنکه محمد نصیری اولین مدال طلای تاریخ وزنهبرداری ایران در المپیکها را گرفت در همان لحظه به او سکه طلا هدیه دادم.» رئیسی از معدود بازماندگان المپیک 1948 لندن است و حالا پس از 64 سال از آن روزها، دوباره این فرصت نصیبش شده که یک بار دیگر شاهد برگزاری رقابتهای المپیک در شهر لندن باشد.
خودش میگوید: «من 64 سال پیش در المپیک لندن به عنوان ورزشکار حضور داشتم و فکر میکنم این موضوع برای مسوولان برگزاری المپیک هم جالب باشد اگر در زمان برگزاری این رقابتها در لندن حاضر باشم. البته اول باید ببینم برای مسوولان ورزش ایران هم چنین چیزی اهمیت دارد یا خیر؟!»
تختی جوانمردی را معنا کرد
وقتی نوبت به این میرسد که از مرحوم تختی صحبت کند، آهی به نشانه افسوس میکشد. رئیسی از دوستان صمیمی آقاتختی بود: «من در راهآهن با مرحوم تختی همکار بودم.
ما دوستی نزدیکی با هم داشتیم و من زیاد به باغی که آقاتختی در چالوس داشت میرفتم. در راهآهن محمودینامی که رئیس حسابداری بود برای پسرش عروسی گرفت که من، تختی و چند ورزشکار دیگر از جمله مدعوین بودیم.
همان جا تختی دختر خانمی را دید و به من گفت اگر او را به من بدهند حتما ازدواج میکنم. من هم موضوع را با آقای محمودی در میان گذاشتم و بلافاصله ترتیب مراسم خواستگاری را دادیم. در مراسم عقد مرحوم تختی من هم حضور داشتم.
خانه ما در خانیآباد نزدیک خانه مرحوم تختی بود و من خاطرات زیادی با این قهرمان دارم. البته وقتی آقاتختی از دنیا رفت من در ایران نبودم و این خبر را در روزنامهها خواندم، ولی این را میدانستم که بخشی از ناراحتیهای مرحوم تختی از داخل خانه بود.»
از رئیسی میخواهم خاطرهای از مرحوم تختی نقل کند و او هم سراغ بهترین خاطرهاش میرود: «در المپیک 1960، من همراه تیم ملی وزنهبرداری بودم.
در مراسم افتتاحیه درحالی که کاروان ایران برای رژه در ورزشگاه اصلی آماده میشد سرلشکر دفتری، سرپرست ورزشکاران ایرانی پرچم ایران را به دست غلامرضا تختی داد تا او پیشاپیش کاروان ایران به عنوان پرچمدار حرکت کند، اما تختی جلوی همه پایه پرچم را روی زمین گذاشت و گفت پرچمداری در المپیک حق جعفر سلماسی است.
وقتی سلماسی اولین مدال ایران در المپیک را گرفته من کوچکتر از آن هستم که در حضور او پرچمدار باشم. به این ترتیب با ازخودگذشتگی و جوانمردی آقاتختی، جعفر سلماسی که آن زمان مربی تیم ملی وزنهبرداری بود، پرچمدار کاروان ایران در المپیک 1960 رم شد و مرحوم تختی پشت سر او حرکت کرد.»
مدال طلایم را از آب گرفتم
میررسول رئیسی آخرین مدال دوران قهرمانیاش را در اولین دوره بازیهای آسیایی دهلینو به دست آورد. او این مدال طلا را در حالی به دست آورد که 75 کیلوگرم بیشتر از نزدیکترین رقیبش وزنه زد. اما نکته جالب، اتفاقاتی بود که بعد از کسب آن مدال افتاد.
در بازگشت از بازیهای آسیایی دهلینو یکی از ملخهای هواپیمایی که رئیسی، نامجو و دیگر ورزشکاران ایرانی در آن بودند از کار افتاد. رئیسی آن خاطره را هرگز فراموش نمیکند: «با کاهش ارتفاع هواپیما خلبان دستور داد تعدادی از چمدانهایی را که در گوشه هواپیما طنابپیچ شده بود به بیرون بیندازند، اما با باز شدن در هواپیما و پایین انداختن اثاثیه، هواپیما ناگهان به دور خود چرخید. همه ترسیده بودند. حال خیلیها به هم خورد و برخیها هم از حال رفتند.
فکر میکردیم دیگر زنده نمیمانیم اما در نهایت خلبان موفق شد هواپیما را با سینه در یکی از فرودگاههای مرزی هندوستان روی زمین بنشاند.»
بعد از فرود قرار شد سه نفر بمانند تا با همکاری و راهنمایی ماموران هندی، به مناطقی که چمدانها افتاده بود بروند. یکی از آن سه نفر میررسول رئیسی بود: «ما با سه ماشین هندی و با تجهیزات کامل و مسلسل در مسیر هواپیما حرکت کردیم و در چند شبانهروز بسختی توانستیم چمدانهایی را که به فاصله 10 کیلومتر از هم روی زمین افتاده بود پیدا کنیم. جالب آنکه آخرین چمدانی که پیدا شد متعلق به من بود.
وسایلم روی زمین پخش شده بود، اما هرچه گشتم مدال طلایی آسیاییام پیدا نشد. وقتی حسابی خسته شده بودیم به کنار نهری رفتیم تا آبی به صورتمان بزنیم که یکمرتبه آقای گوهرشناس به من گفت مدالت دارد توی رودخانه برق میزند. مدال من در آب افتاده بود و در عین شگفتی پیدا شد.»
حادثه هوایی دهلی آخرین باری نبود که میررسول رئیسی در آن از مرگ نجات پیدا کرد. خودش میگوید: «وقتی رئیس یک شرکت ساختمانی بودم مدتی یک پروژه در خارج از گنبد داشتیم و من مجبور بودم هر روز فاصله گنبد تا آنجا را با تاکسی بروم. در یکی از همان روزها منشی من کیفم را گذاشت روی صندلی جلوی ماشینی که در اول خط بود. راننده آن ماشین اکبر جسور نام داشت که همه میشناختنش.
آن روز اکبرآقا قصد داشت یک مسافر را هم در سمت چپ خودش سوار کند که من اعتراض کردم. آن مسافر پسری بود که پدرش هم عقب نشسته بود. به همین خاطر من پیاده شدم تا آن پدر و پسر بتوانند با هم در یک ماشین بنشینند. اما بعد از یک ربع که با ماشین بعدی حرکت کردم دیدیم که ماشین اکبر جسور با یک تانکر تصادف کرده و همه سرنشینانش کشته شدهاند.»
اولین بار، آرین اسمم را چاپ کرد
اسمها را طوری به زبان میآورد که انگار درباره همین چند سال پیش صحبت میکند. از او خواستم از اولین باری که اسم میررسول رئیسی در روزنامههای ایرانی به چاپ رسید صحبت کند. البته مطمئن نبودم یادش باشد: «اولین باری که عکس من در جراید به چاپ رسید سالنامهای بود به نام آرین با مدیریت دکتر ذبیحالله قدیمی. بعد از آن مجلات ورزشی و روزنامهها به دفعات عکس و مطالبی در مورد من به چاپ رساندند که من تا یک مدت همه آنها را نگه میداشتم.
الان از آن آرشیو فقط چند روزنامه و مجله باقی مانده که یکی از آنها شماره یک روزنامه کیهان است. آن زمان کاظم گیلانپور، نویسنده مطالب ورزشی کیهان بود. من یک سال از روزنامه اطلاعات بزرگترم و تا 17 سالگی که در اردبیل بودم مرتب قسمتهای ورزشی آن را میخواندم و لذت میبردم. اولین مدیرش هم خدابیامرز عباس مسعودی بود.»
افشارزاده را من به ورزش بازگرداندم
از اولین روسای سازمان تربیت بدنی (وزارت ورزش و جوانان فعلی) و کمیته ملی المپیک تا همین امروز، رئیسی در زمان ریاست همه مدیران تاریخ ورزش ایران حضور داشته است. وقتی از او میخواهم از یکی از آنها خاطرهای بگوید به محمد علیآبادی اشاره میکند: «پس از آنکه دوپینگ 9 وزنهبردار مثبت اعلام شد، سازمان تربیت بدنی بلاتکلیف مانده بود که چه کسی را جایگزین علی مرادی، رئیس وقت فدراسیون وزنهبرداری کند.
یک روز از سازمان تربیت بدنی با منزل ما تماس گرفتند و پیغام گذاشتند که مهندس علیآبادی میخواهد شما را ببیند. فردای آن روز، ساعت 8 صبح به ساختمان سازمان تربیت بدنی در سئول رفتم و علیآبادی از من خواست بگویم مقصر اصلی دوپینگ 9 وزنهبردار کیست.
طبیعی بود که چون مواد نیروزا را خود فدراسیون در اختیار مربیان قرار میداد، علی مرادی مقصر اصلی معرفی شد. علیآبادی پس از آن از من خواست که کمک کنم تا وزنهبرداری را از این شرایط خارج کنیم. اسم چند نفر را جلوی من گذاشت که من گفتم هیچ کدام از آنها گزینههای خوبی نیستند. ما باید برویم سراغ بهرام افشارزاده. علیآبادی با تعجب گفت: افشارزاده؟! به نظر شما کسی که دبیر کمیته ملی المپیک بوده میپذیرد که رئیس یک فدراسیون شود؟
گفتم اجازه میدهید با افشارزاده صحبت کنم. گفت باشد اما به شرطی که 8 صبح فردا به من خبر بدهید. من آن روز ساعت 12 شب موفق شدم با افشارزاده صحبت کنم و نتیجه مکالمه تلفنی ما این جمله از افشارزاده بود که؛ آقای رئیسی! فقط به حرمت موی سفید شما قبول میکنم. صبح روز بعد نزد علیآبادی رفتم و جریان را برایش گفتم و همان روز سازمان تربیت بدنی افشارزاده را به عنوان سرپرست فدراسیون وزنهبرداری معرفی کرد و من به عنوان مشاور افشارزاده منصوب شدم.
البته هدف اصلی افشارزاده شرکت دوباره در انتخابات دبیرکلی کمیته ملی المپیک بود. او بعد از چند ماه در این انتخابات شرکت کرد و با 52 رای به عنوان دبیرکل کمیته ملی المپیک انتخاب شد و برای مدتی هردو مسوولیت دبیرکلی و سرپرستی فدراسیون را عهدهدار بود. این داستان آمدن افشارزاده به جامعه ورزش بود. او خانهنشین شده بود و من او را به وزنهبرداری آوردم.»
بهترین عیدی
«روز عاشورا در اردبیل خیلی مهم است. میگویند ماشینی که رانندهاش یک ارمنی به نام آندرانیک بود اجیر میشود و با ماشین به پدر من میزند، به طوری که قفسه سینه پدرم میشکند. عاشورای سال 1309 این اتفاق افتاد و 27 روز بعد از آن، در هفتم صفر، پدرم از دنیا رفت. آن زمان من فقط 6 سال داشتم.
البته چون پدرم از مخالفان رضاشاه بود و در جنگ با دولت مرکزی، در آن 6 سال هم اغلب دور از خانه بود.» رئیسی اینها را گفت تا بگوید از پدرش خاطرات زیادی ندارد، اما از مادرش و عید نوروز یک خاطره دارد که هنوز فراموش نکرده است: «من بهترین عیدی را از مادر مرحومم گرفتم. سال 1315 بود که دچار بیماری حصبه شدم و مادرم که برای بهبود من دائم در حال دعا کردن بود، پس از آنکه حالم خوب شد برای من یک پارالل خرید تا با ورزش کردن دوباره قوای از دست رفتهام را به دست آورم. آن هدیه بهترین هدیهای بود که من به عنوان عیدی دریافت کردم.»
رئیسی یک خاطره جالب دیگر هم از مادر مرحومش دارد؛ اینکه اولین کاپ ورزشی پسرش، رسول را فروخت تا با پول آن قاشق و چنگال بخرد.
ما در صفیم و به نوبت میرویم
رئیسی 7 فرزند دارد و 14 نوه... آنها هر 10 سال یک بار از نقاط مختلف ایران و جهان گردهم میآیند تا جشن تولدی باشکوه برای این پدر قهرمان بگیرند. یکی از تابلوهای روی دیوار، مربوط به یکی از همین جشنهاست. جشن تولد 80 سالگی: «دو سال دیگر نوبت به جشن تولد نود سالگیام میرسد. البته اگر عمری باشد.»
لحن صدایش طوری نیست که فکر کنی دوست دارد تا ابد زنده بماند. فهرستی از لابهلای کتابهایش بیرون میآورد که در آن نام 25 نفر نوشته شده؛ از نامجو و سلماسی تا ؟...: «نفر بیست و ششم این فهرست اصغر شهابی است که دیماه امسال به دیار باقی شتافت و من هنوز اسمش را ننوشتهام.
در طول این سالها وزنهبرداری 26 قهرمان، کارگزار و دستاندرکار افتخارآفرینش را از دست داده و شاید من نفر بیست و هفتم باشم.»
میگویم خدا حفظتان کند، اما او به حرفش ادامه میدهد: «صیاد دهر، یکایک ما را کند شکار/ ما در صفیم و به نوبت میرویم. این را گفتم تا به جوانان این مرز و بوم بگویم قدر عمر گرانمایه خود را بدانید. خانواده رئیسی در بهشت زهرا مقبره دارند. شمارهاش هم هست 1314روبهروی قطعه 36. پشت قطعه هنرمندان.
اولین سنگی را که باید از روی آن عبور کنند تا وارد مقبره شوند، برای خودم انتخاب کردهام تا بگویم خاک پای مردم هستم. این جوری همسر و فرزندان هم دیگر مجبور نیستند برای اینکه مرا در قطعه نامآوران به خاک بسپارند، به کسی التماس کنند.»
صدای زنگ ساعت دوباره شنیده میشود.صدای ناقوسوار یا همان صدای گذر عمر... آقای رئیسی؛ هشتادوهشتمین بهار زندگیات مبارک.
رضا پورعالی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم