در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مثل یک کابوس را به سفارش شرکت گاز مقابل دوربین بردید؟
بله، شرکت گاز هم اصرار داشت سریال در این فصل پخش شود، چون زمستان است و خوب بود که بتوان از طریق این سریال راهکارهایی مانند صرفهجویی و مسائل ایمنی را به مردم آموزش داد.
به طور کلی کارگردانی یک سریال که به سفارش یک شرکت یا نهاد ساخته میشود باید چه ویژگیهایی داشته باشد؟
برای من ویژگی خاصی ندارد. من دوست داشتم یک سریال درام بسازم، یک داستان مهیج شهری. حالا این که در آن پیامهای شرکت گاز هم به مخاطب داده شود خیلی اذیتم نمیکند. هر شخصیت داستانی باید یک شغل داشته باشد، شغل یکی از شخصیتهای اصلی ما در شرکت گاز است. به همین خاطر است که گاهی تغییر مسیر قصه به آنجا اجتنابناپذیر است.
فکر میکنم اینطور سفارشی کار کردن باعث میشود شما درباره حسنها و مزایای شرکت سفارشدهنده صحبت کنید و نمیتوانید نگاهی انتقادی به آن داشته باشید؟
درست است. اصولا ما در این رابطه گرفتاری داریم. مثلا نمیتوانیم آدمهای بعضی از مشاغل را طوری طراحی کنیم که حتی گاهی دچار تردید و تزلزل شوند. حتی در آن مشاغل نمیتوانیم شخصیتی را داشته باشیم که دچار بدبینی یا سوءتفاهم شده باشد، بعد توسط جمعی از کارکنان آن شغل اصلاح یا حتی تنبیه یا اخراج شود این گرفتاری در فیلمهای پلیسیمان هم دیده میشود. مادامی که نمیتوانیم پلیس را وارد یک درام کنیم، همیشه در نقش یک نجاتدهنده کاملا مثبت ظاهر خواهد شد و تنها مشکلی که میتواند با آن دست به گریبان شود، مشکلات خانوادگی است. درس اخلاق دادن به مردم آن هم اینقدر مستقیم، همیشه مشکلات خودش را به همراه دارد.
احساس میشود در بعضی قسمتها، دوربین یک سلسله از رفتارهای آدمها را به صورت تکراری دنبال میکند. مثلا این که اتومبیل از راه دور میآید، پارک میکند، سرنشینش پیاده میشود، در ماشین را قفل میکند، به سمت در مقصد میرود، کلید میاندازد و وارد میشود. کلا چنین صحنههایی میتوانست از سریال حذف شود بدون این که آسیبی به آن برساند.
ما واقعا از این صحنهها کم داریم. مگر جایی که ناصر پارسا دارد یک نفر را تعقیب میکند. از نگاه او ما هم آن شخصیت را دنبال میکنیم. اما نه من اهل اضافه کردن صحنههای این مدلی هستم و نه خشایار موحدیان به عنوان تدوینگر زیر بار این ماجراها میرود. چون این روزها ریتم زندگی مردم که مخاطب سریال هستند بشدت تند شده است و او اصلا حوصله ریتم کند و کشدار را ندارد. شاید بشود این ایراد را گرفت که همه باشتاب و عجله به سمت و سویی میرویم که نمیدانیم کجاست، اما نمیتوان کتمان کرد که ریتم کند در زندگی ما تعطیل شده است. من هم سعی کردم این احترام را به خودم و تماشاچی بگذارم و از زیادهگویی و نماهای طولانی که ریتم را کند میکند، پرهیز کنم. حالا اگر هم چنین نماهایی در سریال وجود دارد حتما الزام داشته، مثلا نقطه اتصالی بین دو پلان بوده که باید از این نوع نمابندی استفاده میشد.
کمی در مورد جلوههای میدانی توضیح دهید. مثلا انفجاری که ما با آن ابعاد میبینیم. اصلا چنین انفجاری را کجا ایجاد کردید؟
چنین انفجاری را نمیتوان در سطح شهر ایجاد کرد، چون اولا مردم دچار نگرانی میشوند و ثانیا ممکن است بسیار خطرآفرین باشد. بنابراین ما به محلهای به نام چیتسازی رفتیم که محلهای قدیمی است که تقریباً متروکه شده. این محله را بازسازی کردیم، برای آپارتمانها چراغ گذاشتیم، آدم معمولی و هنرور و ماشین آوردیم و خلاصه آن را به شهر تبدیل کردیم. به دوستانی که مسوول جلوههای ویژه میدانی هستند ابعاد انفجاری که میخواستیم را شرح دادیم و آنها ضمن در نظر گرفتن ایمنی گروه، حد انفجاری که میخواستیم را مهیا کردند.
از صحبتهای شما اینطور دریافت میشود که برعکس آنچه در قسمتهای اولیه دیدیم، محوریت داستان با حوادث گاز مربوط نیست، بلکه داستانی جدا از این موضوع در جریان است و این داستان هم یکی از داستانهای جانبی است.
شاهحسینی: مثل یک کابوس قصه آدمهایی است که همه زندگی معمول خودشان را دارند و فکر میکنند این روال عادی، همیشه وجود دارد و قرار نیست اتفاقی بیفتد و همه معادلات زندگیشان را به هم بزند
بله همینطور است. ما داستانی داشتیم به نام 194 که مربوط به شرکت گاز و اتفاقاتی بود که آنجا میافتاد. نمیخواستم آن را بسازم چون اصلا در حیطه کاری من نیست. من دوست داشتم درام تعریف کنم، قصه آدمهایی که از دایره معمول زندگی و حساب و کتاب و قوانین همیشگیشان به واسطه حضور ناگهانی یک آدم دیگر به بیرون پرتاب میشوند و سرنوشت دیگری پیدا میکنند. در واقع مثل یک کابوس قصه آدمهایی است که همه زندگی معمول خودشان را دارند و فکر میکنند این روال عادی، همیشه وجود دارد و قرار نیست همین فردا اتفاقی بیفتد و همه معادلات زندگیشان را به هم بزند. اما با ورود یک آدم و گفتن یا نگفتن حقیقت توسط او و یادآوری گذشته، تلاطمی در زندگیشان ایجاد میشود که برایشان سخت و گران تمام میشود.
اگر از اول خواستتان این بود که محوریت سریال با چنین داستانی باشد، چرا در قسمتهای اول بیشتر به مسائل مربوط به شرکت میپردازید؟
اصلاً دوست نداشتم قصه را با ورود ناصر پارسا، آنقدر پرشتاب و پرتنش شروع کنم. دو سه قسمت اول باید همینطور که دیدید، اجرا میشد که هم شخصیتها به درستی معرفی شوند و هم بیننده متوجه شود با سریالی خانوادگی روبهروست که قصه آدمهایی شبیه خودش را روایت میکنند. اما خیلی زود قصههای دیگری شکل گرفتند و این برایم جذابتر بود تا این که مستقیم و بلافاصله به سراغ یک قصه دلهرهآور و درام پرالتهاب بروم.
خیلی از همکارانتان معتقدند برای فیلمبرداری صحنههای پرهیجان و پرتنش مثل صحنههای انفجار، تعقیب و گریز و درگیریهای دادگاه، خوب است از دوربین روی دست استفاده شود. نظر شما در این مورد چیست؟
ما از دوربین ثابت و تراولینگ استفاده کردیم. به نظر من منهای فیلم «جدایی نادر از سیمین» که در آن از دوربین روی دست به صورت بسیار هوشمندانه استفاده شده است، بیشتر کارهای دیگر به منظور گم کردن و پوشاندن ضعفها و نابلدیها از این روش استفاده کردهاند. در این کارها استفاده از دوربین روی دست به نوعی شلوغ کردن تصویر است برای این که بیننده گیج شود. چرا که جلوی دوربین اتفاقی نمیافتد، بلکه خود دوربین است که اتفاق را ایجاد میکند. من فکر میکردم صحنههایی مثل انفجار و تعقیب و گریز خودش آنقدر ملتهب است که لازم نباشد با تکنیکهای فیلمبرداری چاشنیاش را اضافه کنم.
به نظر میآید ساده برگزار کردن دکوپاژ (نمابندی)، از خصوصیات کار شماست. در بعضی از سریالها میبینیم که حرکات دوربین برای توضیح دادن چیزی به مخاطب است. مثلاً برای معرفی یک خانواده تجملگرا، دوربین از پشت مجسمههای گرانقیمت در خانه سرک میکشد یا همین که از دوربین روی دست برای نشان دادن اضطراب درونی فیلم استفاده میشود. اما به نظر میآید شما دوست ندارید از این عوامل توضیحدهنده استفاده کنید.
من اصولا به دلیل سلیقه شخصی این کارها را انجام نمیدهم. اگر کسی این کار را میکند، حتما سلیقهاش اینچنین است و اصلا منظورم این نیست که اشتباه میکند. دوست دارم یک قصه سرراست و روشن را تعریف کنم که دغدغه آدمها با کنشها و واکنشهایشان معلوم شود. فکرها، دیالوگها و حرکات آدمها، جایی که مینشینند و میایستند، اندازه لنز، اندازه نما و... چیزهایی هستند که فکرم را مشغول میکنند. در عین حال که به جزئیات توجه میکنم سعی میکنم در معماری صحنهها کلی نگاه کنم. ناگهان تصمیم نمیگیرم اگر خانوادهای چنین خصوصیتی دارد باید چنان فیلمبرداری شود. به نظرم این یکجور زیرنویس است که از آن فاصله میگیرم.
در صحبتهایتان به دیالوگها اشاره کردید. فکر میکنم دیالوگهای سریال، با حضور ناصر پارسا رنگ و بوی دیگری به خودشان میگیرند. اوایل داستان میبینیم که شخصیتها از زبان محاوره و جملاتی که در روزمره استفاده میشود، بیشتر بهره میبرند، اما وقتی ناصر پارسا وارد داستان میشود، جملات تاملبرانگیزتر و جذابتر میشوند و سادگیشان از دست میرود. به نظرم سادگی موجود در کارگردانی شما، با سنگینی و پیچیدگی دیالوگهای این بخشها در تناقض است.
درست است، اما همه شخصیتها که مثل شخصیت ناصر پارسا نیستند . معنیاش اصلا این نیست که او از آن آدمها برتر یا بدتر است، فقط از یک جنس نیستند. هر کسی هم شخصیت و دیالوگهایش را خودش به قصه میآورد اگر منظورتان این است که این نوع دیالوگگویی روی کار سنگینی میکند، بحث دیگری است اما اگر فقط صحبت از تفاوت است، این تفاوت از تفاوت بین شخصیتها نشأت میگیرد.
منظور این است که با شنیدن همین دیالوگها و حرکات آدمهاست که تعریف کلی ما از سریال شکل میگیرد. در قسمتهای اول به این نتیجه میرسیم که با آدمهایی از جنس خودمان روبهرو هستیم اما با حرفهایی که ناصر پارسا میزند، فضا تغییر مسیر کلی میدهد.
تا حدودی با شما موافقم. اما اختلافنظرم از اینجا شروع میشود که چرا باید لحن قصه همانی باشد که از اول بوده؟ شاید بیننده اوایل همین دیالوگهای محاورهای و فضای خانوادگی را بپسندد اما بعد از چند قسمت دیگر آن را نمیپذیرد و میگوید چرا باید همین حرفهایی که هر روز در خانه و تاکسی و محل کار میشنوم دوباره بشنوم؟ چرا هیچ اتفاقی نمیافتد؟ به طور کل با ورود ناصر پارسا، لحن قصه عوض میشود. تم جستجو در قصه به وجود میآید. بنابراین آدمها هم در تقابل با این شخصیت لحن محاورهایشان را از دست میدهند و سعی میکنند رفتار متناسب با او را پیش بگیرند. در نتیجه آدمها دچار تغییر و تحولی میشوند که به تحول فیلمنامه منجر میشود. با این تغییر لحن قصه بسیار موافقم. مگر این که تماشاگر دوستش نداشته باشد که آن هم تا حدی سلیقهای است.
کمی در مورد موسیقی سریال صحبت کنیم. انتخاب آقای بهداد به عنوان خوانندۀ تیتراژ که بسیار غافلگیرکننده است، کار شما بود یا آقای عظیمینژاد؟
صددرصد انتخاب من بود. من صدای او را دوست دارم. قبل از این هم تجربه خواندن داشته است. صدای افسارگسیختهای دارد که سعی میکند به نتهای نوشته شده چندان پایبند نباشد. البته اینجا الزام داشت که پایبند باشد. حامد دوست خیلی خوب من است، لطف کرد که برای تیتراژ سریال خواند. من از دوستیمان سوءاستفاده کردم و از او خواستم آواز تیتراژ پایانی را اجرا کند. به بازی و صدایش بسیار علاقهمندم. نکته آخر برایم این بود که صدای نو و تازهای دارد که حرارت و ویژگیهای خودش را دارد. دوست داشتم از صداهای تکراری فاصله بگیرم، ضمن این که هر صدایی را هم فقط به خاطر تازگیاش انتخاب نکنم. صدا باید هم تازگی داشته باشد و هم توانایی و قدرت اجرای آواز.
شروینه شجریکهن / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: