در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مریم زندگی پرفراز و نشیبی را پشت سر گذاشته و بارها به زندان افتاده و آخرین دستگیریاش نیز به اتهام معاونت در قتل و سرقت است و هنوز حکمی درباره وی صادر نشده است. مریم داستان زندگیاش را این طور شروع میکند: من 2 برادر بزرگتر از خودم دارم، پدرم شغلش آزاد بود و مشکل مالی نداشتیم، ما در یکی از شهرهای غربی کشور زندگی میکردیم. 6 سالم بود که پدرم فوت شد، بعد از آن مادرم از ما مراقبت میکرد و مشکل مالی هم نداشت اما خانواده و اطرافیان آنقدر به او فشار آوردند که مجبور شد دوباره ازدواج کند.
شوهر دوم مادر مریم خودش یک فرزند داشت و از زن اولش جدا شده بود، مریم و برادرانش در خانه ناپدری احساس آرامش نمیکردند. او توضیح میدهد: ناپدری ما را کتک نمیزد اما بدرفتاری میکرد همیشه نیش و کنایه میزد، آنقدر اذیت کرد تا اینکه وقتی 14سالم بود، مدرسه را ول کردم و با اولین خواستگارم ازدواج کردم. تا قبل از ازدواج اصلا محمود را نمیشناختم و حقیقتش علاقهای هم به او نداشتم اما فکر میکردم هرچه باشد، از ماندن در خانه ناپدری بهتر است.
مریم بعد از ازدواج فهمید شوهرش مجرمی حرفهای است که به کفزنی میپردازد، زن میانسال داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: شوهرم کفزنی را به من هم یاد داد. ما با هم به خارج از کشور میرفتیم و سرقت میکردیم و وقتی حسابی پول گیر میآوردیم به ایران برمیگشتیم البته در ایران هم دزدیهایی انجام میدادیم، برای همین 10 سابقه کیفری دارم البته هیچکدامش زیاد طولانی نیست شوهرم هم در این سالها چند بار به زندان افتاد تا اینکه در حقم نامردی کرد.
زن زندانی ادامه میدهد: محمود به من کفزنی و جعل یاد داد و مرا به تریاک هم معتاد کرد. من 16 سال مواد مصرف میکردم تا اینکه بالاخره ترک کردم. من از او یک دختر و 2 پسر دارم اما شوهرم با اینکه به خاطرش خیلی کارها کرده و بارها به زندان رفته بودم، مرا ول کرد و با دخترعمویش به خارج از کشور رفت و آنجا با هم زندگی میکنند. واقعا آدم نامردی بود، در حق من خیلی بدی کرد، اگر مرد خوبی بود من هیچ وقت به زندان نمیافتادم و مثل بقیه مردم زندگی میکردم.
مریم بعد از فرار شوهرش، درخواست طلاق غیابی داد و بعد از مدتی توانست از او جدا شود. وی میگوید: مدتی را با بچههایم تنها بودم تا اینکه با مردی به اسم مسعود آشنا شدم و با او ازدواج کردم. مسعود با بچههایم بدرفتاری نمیکرد ولی او هم اهل خلاف بود. دوستی به اسم ناصر داشت. ناصر ما را بدجوری گرفتار کرد، او گفت یکی از اقوامش از ژاپن برگشته و در خانه 300 هزار دلار پول دارد و ما میتوانیم آن را سرقت کنیم.
من اول این پیشنهاد را قبول نکردم اما ناصر بالاخره شوهرم را راضی کرد و روز حادثه 3 نفری به خانه آن طرف رفتیم و دست و پای او و دهانش را بستیم و پولها را برداشتیم. او به خاطر خفگی فوت شد. البته من و شوهرم در قتل نقشی نداشتیم و ناصر آن کار را انجام داد، بعد از آن مدتی فراری بودیم تا اینکه من و مسعود را سوار ماشین سرقتی گرفتند و ما ماجرای قتل را هم اعتراف کردیم.
مریم از آن زمان در بازداشت به سر میبرد، او میگوید: شکر خدا بچههایم بزرگ شدهاند و از عهده کارهای خودشان برمیآیند وگرنه زندگی آنها هم خراب میشد، حالا منتظرم ببینم برایم چه حکمی میبرند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: