در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فرهاد هیچ دلیلی برای ارتکاب قتل نداشت. خودش هم نمیداند چرا اینکار را کرده است. موضوع به 12 سال قبل برمیگردد. او در یک نزاع جان مردی را گرفت و از آن زمان در زندان بهسر میبرد. فرهاد درباره شرایط خانوادگیاش میگوید: «من یک خواهر دارم و برادری که معلول است و اصلا حال خوبی ندارد. پدرم کارگر ساده بود. من خودم هم تا دبیرستان بیشتر درس نخواندم و بعد ترک تحصیل کردم و رفتم سراغ کار.»
متهم موقعی که جوانی 18 ساله بود در یک شرکت پخش لوازم خانگی شروع به کار کرد امیدوار بود بتواند آیندهاش را بسازد که آن دعوا رخ داد. او توضیح میدهد: «آن موقع 20 سالم بیشتر نبود. عقلم درست کار نمیکرد. به قول معروف کلهام باد داشت. بیدلیل با رضا دعوا کردم. رضا در محله ما زندگی میکرد و سر کوچهمان کیففروشی داشت. آن روز من و پسر عمه و دو نفر از دوستامان برای تفریح از خانه بیرون رفته بودیم. تعطیل بود و من سر کار نرفته بودم.
موقع برگشتن به خانه یک لحظه با رضا چشم در چشم شدم و سر همین مساله دعوا راه انداختم و خیلی زود کار بالا گرفت تا آنجا که چند نفر از دوستان رضا هم دخالت کردند. ما مشغول زد و خورد بودیم که یکدفعه پسر عمهام چاقویی دستم داد و من با آن رضا را زدم و همگی فرار کردیم. رضا را به بیمارستان بردند، اما نتوانستند برایشکاری بکنند. او فوت شد. بعد هم پلیس سراغ من آمد و بازداشت شدم.»فرهاد در حالی که سرش را پایین انداخته است ادامه میدهد: «من هیچ مشکل و اختلافی با رضا نداشتم و سر موضوعی بچگانه و فقط به خاطر یک نگاه با او درگیر شدم. اصلا نمیفهمم چرا اینکار را کردم. رضا متاهل بود و دو بچه داشت. من آنها را یتیم کردم و هیچوقت نمیتوانم خودم را ببخشم. واقعا سر هیچ و پوچ آن قتل را انجام دادم. البته پسرعمهام هم مقصر است. من موقع دعوا خیلی عصبانی شده بودم و اصلا نمیفهمیدم چه کار میکنم. او نباید چاقو را به دستم میداد. اگر این کار را نمیکرد، الان زندگی من این طور خراب نشده بود.»
متهم به قتل چند بار پشت سر هم ابراز پشیمانی میکند و میگوید زندگی خود و خانوادهاش را خراب کرده است: «پدرم مجبور شد از آن محل برود. واقعا آبروریزی راه افتاده بود. من زندگی همه را خراب کردم. واقعا پشیمان هستم، اما نمیدانم چه کار باید بکنم. در زندان به من خیلی سخت میگذرد. اوایل احساس میکردم مردن از زندانی بودن برایم بهتر است. هم عذاب وجدان داشتم و هم اینکه خود زندان برایم سخت بود.»
فرهاد در این سالها فقط به یک چیز فکر کرده است؛ قصاص. او میگوید: پدر و مادر رضا تا وقتی زنده بودند قصاص میخواستند. حالا هم که فوت کردهاند، برادران رضا میگویند من باید قصاص شوم. همیشه کابوس اعدام میبینم. این زندگی واقعا از هزار بار مردن و زنده شدن هم سختتر است. البته یک بار نزدیک بود رضایت بگیرم، اما پسرعمهام در حقم نامردی کرد. او من را به این دردسر انداخت و خودش پایش را کنار کشید. بعد از آن هم موقعی که اولیای دم میخواستند به دیه رضایت بدهند، نگذاشت این اتفاق بیفتد.
مرد جوان در این باره توضیح میدهد: پدرم برای اینکه پول دیه را جور کند باید خانهمان را میفروخت اما سه دانگ خانه به نام مادربزرگم بود که فوت شده بود. پدرم با عمهام صحبت کرد و او رضایت داد از ارثیهاش بگذرد اما پسرعمهام آنقدر زیرپای مادرش نشست تا رای او را زد و عمهام گفت حقش را میخواهد. این طور بود که پول جور نشد و اولیای دم هم از اعلام رضایت پشیمان شدند. اگر پسرعمهام این نامردی را در حقم نمیکرد آزاد شده بودم.»
متهم میگوید امیدی به آینده ندارد: حتی اگر حکمم اجرا نشود، آنقدر در زندان میمانم تا بپوسم. من اشتباه بدی مرتکب شدم و تا آخر عمر باید تاوانش را پس بدهم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: