در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«من هیچوقت نخواستم از همسرم جدا شوم، لااقل هرگز برای این کار پا پیش نگذاشتم و داوطلب نبودم، اما وقتی اصرارهای او را دیدم بهناچار بهخواستهاش تن دادم.
وقتی بالاخره 12 سال قبل از همسرم به شکل توافقی جدا شدم، تنها یک خواهش از او داشتم و آن هم این بود که اجازه بدهد رابطه من و 2 فرزندم بخوبی ادامه داشته باشد. به او گفتم گرچه میتواند حضانت بچهها را بگیرد و از آنها نگهداری کند، اما هر چه باشد من هم پدرشان هستم و نباید مرا فراموش کنند.
قرار دیدار هفتهای یکبار بین من و فرزندانم گذاشته شده بود و با قولهایی که همسرم به من میداد، مطمئن بودم که تا سالهای سال و تا زمانی که پسرهایم بزرگتر شوند، هرگز مشکلی وجود نخواهد داشت. آنچه حدسش را هم نمیزدم این بود که آنها خودشان نخواهند مرا ببینند؛ این چیزی بود که مرا بیش از هر اتفاق دیگری، سالها بعد شوکه کرد.
او به گونهای رفتار کرده و سخن گفته بود که تنفر شدیدی از من در دل فرزندانم بهجا گذاشته بود و این گناهی بخشودنی نیست، ما به هم قولی داده بودیم و او آن را زیر پا گذاشته بود.»
جاناتان مین، مرد 52 سالهای است که به اتهام قتل همسر سابقش آنا به حبس ابد محکوم شده است. این مرد که پدر دوقلوهای پسر 22 ساله است، متهم است نقشهای برای از بین بردن همسرش طراحی کرده و سبب مرگ خانم آنا 48 ساله شده است. با وجود دلایل بسیار غیرمنطقی و نداشتن مشکلات روحی و روانی، آقای مین به اتهام قتل باید تا پایان عمر پشت میلههای زندان بماند. گرچه او مدعی است تاوان کاری را که کرده میپردازد و دستکم دیگر تنفری نسبت به همسرش نخواهد داشت.
ازدواجم غلط بود
«زمانی که آنا را برای ازدواج انتخاب کردم، میدانستم ریسک زیادی میکنم. او دختری لوس و لجباز بود و دلیل آن هم تکفرزند بودن و ثروت بیحد پدرش بود. وقتی با او آشنا شدم، از خانوادهاش شنیدم که زندگی با آنا نمیتواند کار آسانی باشد و ازدواجم غلط است، اما آنقدر شیفته او بودم که حاضر به پذیرفتن هر خطری برای زندگی با این دختر بودم و خودم را برای هر اتفاقی آماده کرده بودم. آنچه تصورش را هم نمیکردم، آن بود که پس از سالها زندگی و پذیرفتن انواع و اقسام رفتارهای غیرعادی، او تقاضای طلاق کند. اصلا فکرش را نمیکردم دختری که تکیهگاهش بودم و خودش هم میدانست هیچ مرد دیگری جز من نمیتواند رفتارهای عجیب و غیرعادیاش را تحمل کند، بخواهد از من جدا شود.
وقتی این پیشنهاد را به من داد، بیش از هر چیز شوکه بودم، میدانستم سالهای سال است که ما در واقع طلاق گرفتهایم و تنها به خاطر دوقلوی پسری که داشتیم با هم زندگی را ادامه میدهیم، اما پذیرش جراتی که او به خرج داده بود، برایم سخت بود.
تنها منبع درآمد آنا، پدرش بود که ثروتی بیشمار داشت و ظاهرا به او قول داده بود اگر تصمیمی برای جدا شدن از من داشته باشد، از لحاظ مالی او را تامین خواهد کرد. وقتی با آنا صحبت کردم به او گفتم که من هم قلبا علاقه چندانی به ادامه زندگی با او ندارم و سالهاست از این زندگی مشترک ناامید شدهام، اما آنچه برایم اهمیت بسیاری دارد، 2 پسرمان هستند که آن زمان حدود 10 سال داشتند.
نمیخواستم جدا شدن ما به آزار روحی فرزندانمان بینجامد؛ این بود که از او خواستم بیشتر فکر کند وگرنه من هیچ مشکلی با جدا شدنمان ندارم. برای اولینبار در طول زندگی مشترکمان، آنا عاقلانه و بسیار آرام با من حرف زد؛ او برایم توضیح داد که زندگی کردن پسرهایمان در محیط متشنج و خالی از مهر و عاطفه، ضررهای بیشتری برای آنها در پی خواهد داشت و به همین خاطر بهتر است جدا شدنمان را به تاخیر نیندازیم.
او قول داد، اگر اجازه دهم پسرهایمان با او زندگی کنند، هفتهای یک بار آنها را برای مدت یک روز کامل نزدم میگذارد و اجازه میدهد که رابطه میان ما تیره و تار نشود. وقتی حرفهایش را شنیدم، فکر کردم با وجود آن که هرگز در زندگی چند سالهمان ذرهای سیاست از او ندیدهام، این بار شاید او درست بگوید و بهتر آن باشد که کاری را انجام دهیم که او به قول خودش مدتها روی آن فکر کرده است. این بود که به شکل توافقی از هم جدا شدیم و همسرم قول داد که هر هفته پسرهایمان را برای دیدنم بیاورد.انگار نباید به او اعتماد میکردم، او همان زن غیرقابل پیشبینیای بود که توانست زندگی عاطفی مرا تباه کند و به نابودی بکشاند.»
جدایی، پایان ماجرا نبود
«مین» پس از امضای مدارک جدایی از آن منزل نقل مکان و در نزدیکی منزلشان یک آپارتمان کوچکتر اجاره کرد. او میخواست همیشه نزدیک محل زندگی همسر سابقش باشد تا اگر احتیاجی به او پیدا کردند یا برای بچههایش دلتنگ شد، همان نزدیکیها باشد.
چند ماه اول، بچهها هر هفته به دیدار او میآمدند و طبق قرارشان عمل میشد. جاناتان خوشحال بود که میدید بچهها هم به نظر شاد و سرزنده میآیند. فکر میکرد برای یکبار هم که شده تصمیم درستی در زندگیاش گرفته که شاید به نفع فرزندانشان هم باشد. او تمام وقت کار میکرد و تنها امیدش به دیدارهای آخر هفته بود. هدایایی که او برای بچهها تهیه میکرد، سبب میشد که آنها هم برای دیدن او بیتابی کنند و همه چیز آنطور پیش برود که آرزویش را داشت، اما اوضاع به همین شکل باقی نماند و گذشت زمان کمکم همه چیز را تغییر داد. روزهایی که در پی هم میگذشتند به مرور ثابت کردند جدایی پایان ماجرا نبوده و طلاق از آنا به آن راحتیها هم که جاناتان فکر میکرد نبود. زندگی تمام وقت بچهها با مادرشان سبب میشد تاثیر زیادی از او بگیرند و کم کم اوضاع فرق کند؛ تغییری که اصلا به نفع مین نبود.
زمان همه چیز را تغییر داد
«از دیدن بچهها لذت میبردم و میدانستم آنها هم برای دیدن من لحظهشماری میکنند. حتی دفترچهای تهیه کرده بودند که تمام اتفاقات جالبی را که در طول هفته برایشان میافتاد در آن یادداشت میکردند تا مطمئن شوند چیزی را برای تعریف کردن برای من از قلم نینداختهاند.
از دیدنشان انرژی میگرفتم و همه امیدم به آنها بود، اما کمکم به مرور زمان اوضاع فرق کرد. آنها دیگر مثل سابق نبودند و حرفی برای گفتن نداشتند. این موضوع را به حساب بزرگ شدن و تغییرات روحی نوجوانی میگذاشتم و حاضر نبودم به هیچ عنوان قبول کنم که شاید آنها با خود من مشکل داشته باشند.
اوایل چیزی به همسر سابقم بروز نمیدادم و نمیخواستم که فکر کند بچهها به زور به دیدار من میآیند، اما خودم حس میکردم که آنها دیگر مثل قبل نیستند. چند سال بعد آنا بار دیگر ازدواج کرد و به ناچار خانهاش را هم تغییر داد.
دور شدن راهها یکی دیگر از دلایلی بود که سبب میشد پسرها ملاقاتمان را به تاخیر بیندازند. دلم برایشان بشدت تنگ میشد و این را به حساب دور بودنمان میگذاشتم، اما گذشت زمان ثابت کرد آنچه من فکر میکردهام، کاملا اشتباه بوده است.من که به خاطر بچهها حتی ازدواج هم نکرده بودم دیگر آنها را حتی 6 ماه یکبار هم نمیدیدم. به نظر میرسید علاقهای به دیدن من ندارند و حاضر به صحبت کردن با من نیستند.
کمکم متوجه شدم که آنها تحت تاثیر حرفها و بدگوییهای مادرشان بودهاند که بالاخره تاثیر خودش را گذاشته و آنها را که به سن بلوغ و عقل رسیده بودند، از من دور کرده است. پولهای بیشماری که آنا در اختیار آنها میگذاشت، باعث شده بود تغییرات اساسی در شخصیت آنها ایجاد شود و من آن را نمیپسندیدم. کشمکش میان ما بیشتر شده بود و از همسر سابقم متنفر بودم. احساس میکردم بچههایم را از من گرفته و نمیتوانستم ببخشمش. هرچه با خودم کلنجار میرفتم تا احساس بدی را که نسبت به زندگی سابقم با آنا داشتم از ذهنم پاک کنم، نمیتوانستم.
انگار ناراحتی مثل خوره به جانم افتاده بود و تصور بدگوییهای همسرم آرامشم را سلب کرده بود. باید کاری میکردم و تنها راه را در انتقام دیدم. فکر میکردم تاوانی که آنا میپردازد لااقل آرامش را به من بر میگرداند، اما اینطور هم نبود و من تنها به چالهای عمیقتر فرو رفتم که سبب شد تا آخر عمر برای دوقلوهایم پدری بیرحم و قاتل باشم که مادرشان را از آنها گرفته و به خاطر خودخواهیهایش دست به کاری بیشرمانه زده است. از آنچه رخ داده بشدت پشیمانم، اما فایدهای ندارد. باید از ازدواج با آنا صرفنظر میکردم. اشتباه 22 سال قبل، مرا تا آخر عمر راهی زندان کرده است.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: