در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ستوان ماتائو در حالی که عذرخواهی میکرد به کمیسر اطلاع داد که در منطقه یک در خیابان پلین در ساختمان شرکت داروینگیلو زن جوانی به نام رزماری به طرز دلخراشی به قتل رسیده است.
ستوان افزود: جسد زن جوان در حالی کشف شده است که حدس زده میشود با دارو به قتل رسیده و به دلیل اهمیت موضوع رئیسپلیس دستور دادند شخصا در محل حاضر و پیرامون جنایت تحقیق و بررسی صورت گیرد. کمیسر آدرس دقیق محل حادثه را از ستوان گرفت و لحظهای بعد باسرعت به طرف خیابان پلین حرکت کرد.
در آن صبح بهاری که ابر سیاهی در آسمان لمیده بود، از باران خبری نبود. خیابانها شلوغ و پرترافیک بود. خیابان پلین از نظر جغرافیایی در مرکز شهر واقع شده و از خیابانهای شلوغ و پررفت و آمد محسوب میشد. ساعت 40/8 بود که کمیسر بعد از پشتسر گذاشتن ترافیک سنگین خیابانها خود را به منطقه رساند.خیابان پلین شلوغ و پررفت و آمد بود. بخصوص ترافیک در مقابل ساختمان 80 که حادثه در آن اتفاق افتاده بود، بیشتر به چشم میخورد. ساختمان 80 یک ساختمان 4 طبقه قدیمی بود. چند خودروی پلیس، آمبولانس و تعدادی از همسایهها در مقابل ساختمان تجمع کرده و باعث شلوغی خیابان شده بودند. کمیسر به زحمت در نزدیکی ساختمان شماره 80 خودروی خود را پارک کرد و واردساختمان شد. در مقابل ساختمان 2 مامور پلیس بدقت رفت و آمدها را کنترل میکردند. آنها کمیسر را به طبقه 4 که قتل در آن رخ داده بود، راهنمایی کردند چون ساختمان فاقد آسانسور بود کمیسر مجبور شد از پلهها استفاده کند. ساختمان تکواحدی و تمام طبقات متعلق به شرکت گیلو بود. شرکت یادشده یک شرکت قدیمی دارویی بود و سابقه زیادی در این امر داشت. کمیسر وقتی از راهپلههای تنگ و تاریک عبور کرد به طبقه 4 رسید. در حالی که نفس تازه میکرد با سرگرد کریگان، معاون عملیات کلانتری منطقه روبهرو شد. سرگرد بعد از احوالپرسی گزارش داد: ساعت 7 صبح به ما اطلاع داده شد که جسد زن جوان 26 سالهای به نام رزماری در طبقه 4 شرکت گیلو واقع در خیابان پلین کشف شده است. با کسب خبر بلافاصله موضوع را به گشتیها اطلاع دادیم و پس از تایید گزارش توسط گشت شماره 3 ما هم خود را به اینجا رساندیم و با جسد روبهرو شدیم. او منشی مدیرعامل بوده و 6 سال است که در این شرکت کار میکرد.
سرگرد ادامه داد: آن طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم، رزماری مورد اعتماد مدیرعامل و کارمند باهوش، فعال و پیگیری بوده است. اولین کسی که متوجه قتل رزماری شده اسمیت، آبدارچی شرکت بوده است. او ساعت 7 صبح وقتی در شرکت را باز میکند و قدم به داخل ساختمان میگذارد متوجه میشود که صندلی میز خانم منشی واژگون شده و از طرفی تعدادی از وسایل روی میز کف زمین پخش و پلا شده. اسمیت با نگرانی وارد آشپزخانه کوچک که در ضلع غربی آپارتمان قرار دارد، میشود و در آنجاست که در گوشه آشپزخانه با جسد زن جوان روبهرو میشود. اسمیت سراسیمه خود را به طبقات پایین میرساند. تنها کسی که در آن ساعت در شرکت حضور داشته بیل، خدمتکار طبقه اول بوده است. اسمیت موضوع را با بیل در میان میگذارد. بعد هم موضوع را ابتدا به کلانتری و سپس به اریک جانسون، مدیر داخلی شرکت اطلاع میدهد.
سرگرد کریگان یادآور شد صحنه جنایت دست نخورده است و آن طور که شواهد نشان میدهد زن جوان در پشت میز کارش به قتل رسیده و سپس قاتل جسد را به داخل آشپزخانه کشانده و همان جا رهایش کرده و گریخته است. کمیسر پس از این که چند سوال دیگر از سرگرد کریگان کرد به اتفاق او وارد آشپزخانه کوچک آپارتمان، همان جایی که جسد رزماری رها شده بود، شد. جسد در گوشه آشپزخانه ودر حالی که چشمان نیمه بازش به سقف دوخته شده بود، دیده میشد. صورت مقتوله کاملا کبود وسرش به طرز دلخراشی روی گردنش افتاده بود.
مقتوله یک بلوز آبیرنگ، شلوار جین، کفش کتانی و یک جلیقه مخملی به تن داشت. لباسش از پشت جمع شده بود که حکایت از آن داشت قاتل او را روی زمین کشیده است. روی انگشتانش آثار خراش و کبودی دیده میشد و شواهد نشان میداد که حداقل 10 ساعت از زمان وقوع مرگ میگذرد.
کمیسر پس از وارسی جسد به سمت میز کار رزماری که در وسط سالن در مقابل اتاق مدیرعامل قرار داشت، رفت. روی میز مقتوله مقداری کاغذ، تلفن، فنجان قهوه، تلفن همراه که خاموش بود و عینک و یک لیوان دارو دیده میشد و صندلی واژگون شده بود و مقداری کاغذ و وسایل روی میز در اطراف پخش بودند. داخل کیف دستی مقتوله مقداری دلار، یک چک هزار دلاری، چند فقره چک پول و دسته کلید آپارتمانش و کلید در ورودی شرکت دیده میشد.
کمیسر بعد از این که به دقت کیف دستی رزماری را بازرسی کرد، گوش به صحبتهای اسمیت داد. مرد جوان که دست راستش فلج بود و لکنت زبان داشت در حالی که بشدت ترسیده بود، به کمیسر گفت: صبح وقتی که وارد شرکت شدم، مستقیم به طبقه چهارم رفتم. قفل را باز کردم و وارد شدم. وقتی به داخل پا گذاشتم، در کمال تعجب دیدم که صندلی میز خانم منشی واژگون شده و مقداری از وسایل روی میز، کف زمین ریخته شده است. خیلی تعجب کردم. تا به حال این مورد سابقه نداشت. خانم نانسی بسیار مرتب و منظم بود. قبل از این که آنجا را مرتب کنم، به آشپزخانه رفتم تا نانی را که خریده بودم در جانانی بگذارم و بعد شروع به نظافت و مرتب کردن وسایل کنم؛ اما وقتی چشمم به آشپزخانه افتاد، وحشت تمام سراپایم را گرفت. صحنه وحشتناکی بود. جسد خانم منشی در گوشه آشپزخانه افتاده بود. آنقدر ترسیده بودم که تمام بدنم میلرزید. بسختی توانستم بلند شوم و به پایین دویدم و بیل را صدا زدم. بعد هم که موضوع را به کلانتری و آقای جانسون اطلاع دادم.
اسمیت افزود: 4 سال است که در این شرکت کار میکنم. خانم رزماری زن بسیار بامحبت و پرتلاش و در عین حال دلسوزی بود و نمیدانم کدام آدم بیانصافی این بلا را سر او آورده است.
اسمیت در پاسخ سوال کمیسر که پرسید آخرین بار کی رزماری را دیدی، جواب داد: دیروز ساعت 6 عصر بود که من شرکت را ترک کردم. در آن لحظه خانم رزماری هنوز مشغول کار بود. قاعدتا من زودتر از همه میآیم و دیرتر از همه میروم، اما دیروز چون میباید خانمم را دکتر میبردم، کمی زودتر از شرکت زدم بیرون. در ضمن خانم رزماری هم گویا خیلی کار داشت. اسمیت ادامه داد: خانم رزماری معمولا تا ساعت 7 در شرکت میماند و بعد هم مستقیم به خانهاش نزد مادرش میرفت. زمانی که من شرکت را ترک کردم، به غیر از خانم منشی، آقای جانسون و ویلیامز مدیر مالی، کسی در شرکت نبود.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از بیل پرداخت. بیل به کمیسر گفت: ساعت حدود 7 صبح بود. تازه به اینجا رسیده بودم که اسمیت وحشتزده آمد و فریاد کشید خانم رزماری را کشتند. به اتفاق او به طبقه 4 رفتیم و با صحنه دلخراش جسد خانم منشی روبهرو شدیم. بعد هم که موضوع را به کلانتری اطلاع دادیم.
کمیسر از بیل تشکر کرد و به سراغ اریک جانسون، مدیر داخلی شرکت که تازه به محل حادثه رسیده بود رفت. اریک که مردی قدبلند و قویهیکل و بسیار خوشقیافه بود و لباس مرتبی داشت، گفت: متاسفانه من در خارج از شهر بودم که این خبر را شنیدم و مدت زیادی طول کشید تا خودم را به اینجا رساندم حادثه مرگ دلخراش رزماری برای ما بخصوص مدیرعامل بسیار تاسفانگیز است.
اریک جانسون یادآور شد: دیشب ساعت 30/18 بود که به اتفاق ویلیامز شرکت را ترک کردیم. در آن ساعت خانم رزماری مشغول به کار بود. او دختری پرکار و پرانرژی بود. در آن لحظه اکثر کارکنان شرکت را ترک کرده بودند و طبقات خالی بود. دیگر هیچ خبری از خانم منشی نداشتم تا اینکه چند دقیقه پیش توسط همکاران مطلع شدم او به قتل رسیده است.
وی افزود: زمانی که ما شرکت را ترک میکردیم جوانی که کلاهی سرش بود و کاپشن چرمی به تن داشت به خودرواش تکیه کرده و چشم به شرکت دوخته بود. او قیافه مشکوکی داشت و فکر میکنم در قتل خانم رزماری نقش داشته باشد. اریک جانسون ادامه داد: رزماری 2 سال پیش از همسرش جدا شد و از آن تاریخ به بعد متاسفانه شنیده بودم رفت و آمدهای مشکوکی دارد و فکر میکنم قربانی یکی از این رفت و آمدها شده باشد. کمیسر از او پرسید شما دوستان او و کسانی را که با آنها رفتوآمد داشت، میشناسید؟
جانسون شانههایش را بالا انداخت و گفت: نه، کمیسر سپس به بازجویی از ویلیامز پرداخت.
وی ضمن تایید اظهارات جانسون افزود: وقتی ما شرکت را ترک کردیم، منشی مشغول کار بود. ضمن اینکه عصبی هم به نظر میرسید. به طوری که جواب خداحافظی ما را نداد.
وقتی از شرکت خارج شدیم، همان طور که اریک گفت مرد جوانی را با قیافه مشکوک دیدیم. من هم گمان میکنم او در قتل منشی دست داشته باشد.
کمیسر بیش از یک ساعت از آنها بازجویی کرد و آنگاه یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود، مرور کرد و سپس دستور دستگیری اریک جانسون و همکارش ویلیامز را به جرم قتل رزماری صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید جانسون و ویلیامز قاتل هستند. کمیسر حداقل 2 دلیل داشت؛ اگر ماجرا را بدقت بخوانید، متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: