در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماندن در کانون نتوانست او را به راه راست هدایت کند و او بعد از آزادی دوباره شروع به انجام جرم کرد. او این بار عضو یک باند سرقت شد. خودش توضیح میدهد: ما خانههایی را که ساکنانش نبودند شناسایی و از آنها دزدی میکردیم. من شبها را در یک گاراژ که جنسهای سرقتی را نگه میداشتیم میخوابیدم و زندگیام این طور میگذشت تا اینکه بعد از یک سال و نیم شناسایی و دستگیر شدم. یک شب پلیس به گاراژ آمد و ماموران من را همراه یکی دیگر از بچهها گرفتند. برای من 2 سال حبس بریدند که یک سال و نیم آن را کشیدم و بقیهاش را عفو خوردم. در مدتی که در زندان بودم یکی از همبندیهایم که آدم خوبی بود و از بد روزگار کارش به آنجا کشیده بود خیلی نصیحتم کرد و من هم باور کردم این جور زندگی کردن فایدهای ندارد.
بهرام بعد از آزادی به همان گاراژ برگشت اما 3 شب بیشتر آنجا نماند و برای اینکه دوباره به کار خلاف کشیده نشود ترک آنجا را تنها راه چاره دید، او میگوید: خیابانخواب شدم از صبح تا شب دنبال کار میگشتم هر کجا که میرفتم میفهمیدند سابقهدار هستم میگفتم حالا سرم به سنگ خورده است اما کسی حرفم را باور نمیکرد تا اینکه تصمیم گرفتم دستفروشی کنم از شهریار سبزی خوردن میخریدم و در تهران روی یک چرخ که از گاراژ برداشته بودم، میفروختم. آنقدر پول به دست میآوردم که شبها را در یک مسافرخانه در میدان راهآهن بمانم. بعد از مدتی مشتریهای ثابت خودم را در خیابان ... پیدا کردم.
بعد از آن بهرام کارهای دیگری هم انجام میداد، سفارش سبزی خردشده میگرفت، کارهای خانه چند نفری را که او را میشناختند انجام میداد و از هیچ کاری دریغ نمیکرد. زندانی سابق میگوید: کار کردن برایم راحت بود با اینکه بعضی وقتها کارهای سنگین انجام میدادم اما همینکه سرم گرم میشد، خیالم راحت بود و فکر و خیال نمیکردم.
بهرام بعد از مدتی توانست 2 اتاق برای خودش اجاره کند و بهتدریج وسایل زندگی برای خودش خرید تا اینکه شغلی ثابت پیدا کرد، او میگوید: من جلوی یک ماهی فروشی بساط میکردم و مرد مغازهدار در آن مدت به من اعتماد پیدا کرده بود. برای همین وقتی یکی از شاگردهایش رفت من را به جایش استخدام کرد این طوری هم در اوقات بیکاریام سبزی خرد میکردم و کارهای دیگر انجام میدادم و هم هر ماه حقوق ثابت میگرفتم.
بهرام در تمام این سالها با شاگردی در مغازهها زندگیاش را گذرانده است، او میگوید: خرجم در میآید، ولی خیلی تنها هستم نتوانستهام ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدهم، ولی چارهای نیست هر کسی یک جور سرنوشت دارد، ولی خدا را شکر که دیگر کارم به زندان نکشید. من اگر تنها و بیکس نبودم هیچ وقت سراغ خلاف نمیرفتم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: