در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا و چطور معتاد شدی؟
تقصیر شوهرم بود، بعد از ازدواج فهمیدم معتاد است. آن موقع خیلی با او دعوا کردم، اما کمکم با تحریک و وسوسه او خودم هم گرفتار شدم. جعفر این کار را با من کرد تا خودش هم بتواند راحت مواد مصرف کند.
اگر طلاق میگرفتی بهتر از این نبود که خودت را گرفتار چنین فاجعهای بکنی؟
من با اصرار ازدواج کرده بودم. پدر و مادرم هر دوشان مخالف بودند. جعفر همسایه قدیممان بود و من از نوجوانی او را دوست داشتم، اما چون کار و بار درست و حسابی نداشت، پدر و مادرم رضایت ندادند؛ من هم برای اینکه مجبورشان کنم یک روز چند قرص خوردم که مثلا اگر نه بگویید خودم را از بین میبرم بعد هم آنها مجبور شدند موافقت کنند. آدم وقتی اینطوری ازدواج میکند دیگر راه برگشتن ندارد.
شغل شوهرت چه بود؟
بیکار بود. یعنی خودش قبول نداشت بیکار است. دستفروشی میکرد، من هم فکر میکردم بالاخره یک جوری گلیمش را از آب بیرون میکشد. بعدا فهمیدم خردهفروش مواد است. او من را هم وارد این کار کرد و باعث شد به زندان بیفتم.
وقتی دستگیر شدی شوهرت چه کار کرد؟
یک ماه بود که از او خبر نداشتم. وقتی هم به زندان افتادم، نبود که بفهمد. من کسی را نداشتم برای همین ناچار شدم به پدرم تلفن بزنم. او کارهایم را پیگیری کرد، ولی با دلخوری. اصلا حاضر نبود به من نگاه کند، میگفت آبرویش را بردهام. مادرم از دست من سکته ناقص کرد. من تمام خانواده را به آتش کشیدم.
چند وقت در زندان ماندی و در این مدت چه کار کردی؟
2 سال حبس کشیدم. در زندان آدم کاری برای انجام دادن ندارد، وقت نمیگذرد، هنر کنی برای خودت یک سرگرمی درست میکنی تا نفهمی کی صبح شب میشود. من هم در بخش فرهنگی زندان سرم را گرم میکردم، اما خیلی برایم عذابآور بود. از یک طرف رفتارها و برخوردهای خانوادهام که اصلا به ملاقاتم نمیآمدند و البته حق داشتند از یک طرف شوهرم که اصلا معلوم نبود کجاست از طرف دیگر خود زندان و زنانی که آنجا بودند. برای همین پشت دستم را داغ کردم که دیگر سراغ مواد و خلاف نروم.
بالاخره از جعفر خبری شد یا نه؟
از همان زندان درخواست طلاق دادم، در روزنامه هم آگهی چاپ شد ولی اثری از او نبود تا اینکه بالاخره معلوم شد در بندرعباس زندان است. او را با یک محموله سنگین گرفته و برایش 15 سال بریده بودند. من طلاقم را با هر بدبختی بود، گرفتم و دیگر از او خبر ندارم حتی نمیخواهم به او فکر کنم. بیدلیل جوانی و عشق و محبتم را به پایش ریختم و خودم را بدبخت کردم.
بعد از آزادی چه کردی؟
پدرم همان شب جلوی در زندان منتظرم بود. او من را به خانه خودش برد و از آن به بعد شدم دختر خانه و هرچه پدر و مادرم میگفتند گوش میکردم. تصمیم گرفتم دانشگاه بروم، اما چون قبول نشدم اسمم را در کلاس زبان و سنتور نوشتم تا وقتم یک جوری پر شود، بعد هم فرصت کار برایم پیدا شد.
در کجا و چطور این فرصت را به دست آوردی؟
پدرم در یک نمایشگاه ماشین کار میکرد و با آدمهای زیادی در ارتباط بود. او یک روز گفت یکی از مشتریان که دکتر تغذیه است دنبال منشی میگردد. من هم قبول کردم سر کار بروم از آن موقع تا 8 سال بعد در همان شغل ماندم بعد دکتر تصادف کرد و فوت شد و من بیکار شدم.
در این مدت به ازدواج مجدد فکر کردهای؟
نه، این طور راحتتر هستم. تجربه تلخی که داشتم باعث شده دیگر به هیچ مردی اعتماد نکنم. سرم به کار خودم گرم است و نیازی به ازدواج مجدد ندارم، مخصوصا این روزها که پدر و مادرم پیر شدهاند و به رسیدگی و کمک احتیاج دارند.
الان چه کار میکنی؟
در یک مرکز تهیه غذا مسوول پذیرش هستم. کارم از 10 صبح شروع میشود و تا 11 شب هم میمانم، حقیقتش به پولش احتیاج دارم چون باید به پدر و مادرم هم کمک کنم. از زندگی گلهای ندارم، همینکه از آن گرفتاری نجات پیدا کردم خیلی باارزش است، به هر حال آدم باید برای زندگیاش زحمت بکشد و کار کند.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: