در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شهید محمد بروجردی فرمانده قرارگاه حمزه سید الشهدا(ع) بود که روز اول خرداد سال 1362، به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد و این سرباز دلاور اسلام به شهادت رسید.
آنچه پیش روی شماست گفتههای شهید محمدابراهیم همت از شهید بروجردی است.
بروجردی پیش از شهادتش شهید شده بود. اصلاً هر روز زندگی این مرد شهادت بود. یک بار هلیکوپتر S.T.21 حامل او و تعدادی از فرماندهان در اطراف ارومیه سقوط کرد.
شدت سانحه به حدی بود که هلیکوپتر او بر اثر اصابت با زمین سه تکه شد یکی از برادرانی که در آن پرواز همراه شهید بروجردی بود بعدها حکایت زیبا و تکان دهندهای از این ماجرا برایمان تعریف کرد.
او میگفت پای شهید بروجردی در زیر لاشه هلی کوپتر گیر کرده و شکسته بود، در همین اثنا مردم روستاهای اطراف به محل سانحه آمده بودند برای کمک و امدادرسانی، از قرار یکی از برادرانی که در کنار بروجردی بوده سر روستائیان داد میکشد که چرا زودتر نمیجنبید؟ یواشتر حاج آقا را بکشید... و خلاصه کمی به آنها غیظ و غضب کرده بود.
بروجردی در حالی که پایش لای لاشه هلیکوپتر گیر کرده و به سختی در ناراحتی بود بلافاصله رو میکند به این برادرمان و پرخاش می کند چرا با اخلاق اسلامی با این مردم برخورد نمیکنید؟
اصولا برخورد بروجردی با مردم بسیار عالی بود. یکی از نمونههای بارز این نحوه برخورد اعتقاد عمیقی بود که او به بسیج تودههای مردم و برادران عزیز کرد داشت، بنیانگذاری «سازمان پیشمرگان مسلمان» توسط شهید بروجردی، در حقیقت در حکم متجلی ساختن این اعتقاد عمیق او به مردم کرد بود. در همین رابطه خاطره زیبایی از ایشان به یاد دارم که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.
در جوانرود منطقهای بود به اسم «زلان» که تا «قلقله» 30 کیلومتر فاصله داشت. تمام این مسافت 30 کیلومتری تحت تصرف و کنترل ضد انقلاب بود. اهالی آنجا عمدتاً به خاک عراق رفته بودند و علیه جمهوری اسلامی ایران اسلحه بدست گرفته بودند.
منتها به فاصله کمی بعد از این جریان بین گروهکهای ضد انقلاب و مردم اختلاف و برخورد پیش آمد. نتیجه این که اهالی یک نفر را از بین خودشان به عنوان نماینده به سپاه فرستادند. او هم آمد و پیغام آورد که ضد انقلاب و اهالی قلقله حاضرند بیایند و برای دفاع از جمهوری اسلامی؛ «پیشمرگ مسلمان» بشوند. یک نفر مسئول بیاید و با آنها صحبت کند.
به محض شنیدن این پیغام شهید بروجردی با شهامت هر چه تمام تر همراه چند نفر به راه افتاد. او تمام این 30 کیلومتر مسیر تحت کنترل ضد انقلاب را طی کرد آن هم در حالی که فقط به یک کلت کمری مسلح بود و اسلحه دیگری به همراه نداشت.
با یک کلت رفت داخل روستایی که پر از عناصر ضد انقلاب بود. ضدانقلاب و مردم محل همه مات و مبهوت مانده بودند که این حرکت بروجردی از چه چیزی نشأت گرفته، همه حیرت کرده بودند و همان جا عناصر ضد انقلاب همگی اسلحهها را به زمین گذاشتند و تسلیم شدند. بعد هم اکثرشان آمدند و به صفوف پیشمرگان مسلمان کرد ملحق شدند.
در رابطه با حسن سلوک نسبت به رزمندگان زیر دست این حقیر، یک درس بسیار بزرگی از ایشان گرفتم که ابتدا خیلی برایم عجیب بود و شاید در طول زندگیام کمتر دیده بودم که از انسانی چنین برخوردی سر بزند. در آن روزهایی که ما در پاوه بودیم امواج مصائب ما را احاطه کرده بود.
نیرو شدیداً کم داشتیم هر شب مرتب به پایگاههای ما حمله میشد و به واسطه کمبود نیرو هر از چندی یکی از پایگاهها سقوط میکرد.
خلاصه اینکه فشار بسیار زیاد و طاقت فرسا شده بود. فراموش نمیکنیم روزی در اوج عصبانیت به بروجردی گفتم: ما به نیروهای مستقر در فلان تپه دستور دادیم همان جا باقی بمانند. در عوض آنها عذر آوردند که ماموریتشان تمام شده. هر چه به آنها اصرار کردم در آنجا بمانند قبول نکردند و ترک موضع کردند.
بروجردی بلافاصله از من پرسید: شما گفتید پایین نیایند؟ آیا چند بار این دستور را تکرار کردید؟
گفتم: بله!
بعد ایشان خیلی مطمئن و محکم با یک لحن شیرینی گفت: بسیار خوب دیگر تکلیف از گردنتان ساقط شده شما ولایتتان را اعمال کردید حرف خودتان را به آنها زدید و دستور دادید از تپه پایین نیایند. دیگر شما کاری نداشته باشید تپه سقوط هم میکند بکند.
آدم وقتی این همه استحکام و طمأنینه را میدید لذت میبرد و این از ویژگیهای مخصوص این شهید بود. بنده معتقدم که بروجردی مظلوم زیست، مظلوم مبارزه کرد و در مظلومیت به شهادت رسید.
شهید مقام والایی دارد انسانهای الهی افتخاری بالاتر از شهادت ندارند اما آنچه مطرح است این که این شهدا امانت الهی هستند که در دنیا به دست مسئولین سپرده شدهاند تا به نحو احسن از این امانت استفاده کنند. همین جا خوب است به مسئلهای اشاره کنم که شاید تازگی داشته باشد.
روز 28 اردیبهشت 1362 یعنی چهار روز قبل از شهادت بروجردی برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه به غرب آمده بود. به ایشان گفتم برادر محسن! بروجردی اگر در کردستان بماند به احتمال قوی شهید میشود این مرد حیف است.
از سیاست بگویید، هم وزیر خارجه است و هم نخستوزیر. از سیاست داخلی مسائل اجتماعی و برخوردهای مردمی بگویید، در کردستان هم فرماندار هم فرمانده سپاه و هم فرمانده عملیات است. حیف است این مرد بزرگ از دست برود چرا که در حقیقت با از دست رفتن او ما «کتاب کردستان» را از دست میدهیم.
کتاب حماسه کردستان از همان صفحه اولش به همت او نقش بسته است. اوست که به صاحبان مغزهای پوسیده و پوچ میفهماند که چگونه باید کردستان را ساخت چگونه میشود مسائل کردستان را پیش برد و ضد انقلاب را از کردستان ریشه کن کرد.
خلاصه گفتم چنین مردی حیف است و لذا استدعا داریم ایشان را بخواهید بیایند تهران و در آنجا هر کاری را هم به ایشان بدهید برازنده است. از قضا یکی از برادران از کردستان هم آنجا بود و همین حرفهای بنده را تکرار کرد و گفت: بروجردی شهید میشود، بروجردی را ببرید تهران ما حاضریم او در کردستان نباشد. چون میترسیم به او بگوییم به خط نرو. آخر مدام میرود. عجیب اینکه چهار روز بعد روز اول خرداد 1362 برادر محسن رضایی در حضور بنده به معاونشان برادر علی شمخانی زنگ زد و گفت: به بروجردی بگویید بیاید تهران.
وقتی با کردستان تماس گرفتند از آن طرف خط گفته بودند بروجردی یک ساعت پیش شهید شده.
شاید شناخت ما از انسانها کم باشد شاید ما خدای ناکرده بر اساس جو شایعه و تهمتهایی که همیشه علیه انسانهای الهی در جامعه رواج پیدا میکند تحت تاثیر قرار بگیریم. اما آنچه میخواهم بگویم این است که بروجردی شناخته نشد.
بروجردی هنوز هم نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ شناخته نشده است. تصور من این است که زمانهای بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته شود. شاید خون بروجردی این بیداری را در ما به وجود بیاورد تا به جا و به موقع بتوانیم این گونه عناصر الهی را کشف کنیم و از استعدادهای پاکشان که در حقیقت امانت الهی است به نحو احسن استفاده نماییم.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: