فارین افرز / مترجم: ایرج جودت

آمریکا در برابر آینده مبهم افغانستان

آینده افغانستان به 3 دلیل بحرانی است؛ نخست آن که بعد از کودتای مارکسیستی 1978 روند تاریخی 50 ساله و بردبارانه تشکیل یک دولت ـ ملت از هم پاشیده شد و این امر تصور ما را تیره و تار می‌کند از این که روزی افغانستان بتواند کشوری مستقل با حدود و ثغور مشخص باشد.
کد خبر: ۴۵۰۷۳۶

 دوم این که اگر قرار است ظهور یک دولت با ثبات در افغانستان با شکست مواجه شود آیا برای همسایگان این کشور و بسیاری دیگر در جهان، افزایش کمک‌های اقتصادی و سیاسی به این کشور ارزشی به همراه دارد و سوم آن که راهبردهای جامعه بین‌الملل برای افغانستان مستقیما پیامد‌هایی برای دیگر کشورهایی دارد که آینده‌شان نامشخص است و تداوم ناکامی در افغانستان متضمن مشکلات ناگوار وارداتی از خارج برای آنها خواهد بود.

امروز افغانستان مثال بارز تنگنای معنادار سیاست خارجی مدرن است. سیاست استعماری آمریکا یا باید مبتنی بر استقرار دائمی یک سیستم اجرایی و حضور امنیتی در درون دولت‌های زهوار دررفته باشد یا با سپردن بازی به خود این دولت‌ها بتواند گسترش جنایات سازماندهی شده، تروریسم، نقض حقوق شهروندی و سوء مدیریت این گونه دولت‌ها را تاب بیاورد.

سیاست خارجی ایالات متحده در افغانستان از سال 2002 تاکنون از اساس و بنیاد معیوب و نارسا بوده و پیامد‌های به مراتب وخیم‌تری برای ملت افغانستان، همسایگانش و دیگر کشور‌های جهان به همراه آورده است. تهاجم اولیه آمریکا که باعث اضمحلال طالبان شد، باید بسرعت از طریق یک خروج سریع نیروهای نظامی ایالات متحده و متحدانش پیگیری و دنبال می‌شد. اقتضای سیاسی در آن زمان صرفا یک «حمله تنبیهی» همانند آنچه قرارداد‌های نظامی قرن نوزدهمی از آن با عنوان جنگ محدود یاد می‌کنند را طلب می‌کرد و نه چیزی بیشتر، اما شیوه‌ای که پی گرفته شد یک تجدیدبنای طاقت‌فرسا و اجتناب‌ناپذیر و اصلاحات بنیادی بود. به عبارت دیگر، تعهد به بازسازی اقتصاد و زیرساخت‌های افغانستان چندان ضرورتی نداشت.

بسیاری از کمک‌هایی که بعد از حمله آمریکا به افغانستان رسیده است یا بر باد رفته یا از طریق پیمانکاران طماع داخلی و خارجی به جیب زده شده است و این وضع شرایط ایده‌آلی را برای شورشیان و جنایات سازمان یافته‌شان فراهم آورده است.

ریشه‌های اصلی مشکلات

افغانستان تا پیش از این کشوری مستقل و واقعی به حساب می‌آمد و نسل‌های افغانی توسط زنجیره‌ای از رهبران کار آزموده و با تجربه و نیز متعهد به ایجاد توازن میان سنت و نوسازی کشور، مدیریت شده و موفقیت آنها در این امر باعث شده بود که قرن‌ها قبیله‌ها و عشیره‌ها هویت منفرد خود را به یک هویت جمعی افغانی متعلق دانسته و از آن تبعیت کنند.

با این حال، کودتای مارکسیستی سال 1978 تمام امیدها برای حفظ این توازن را از میان برد. کمونیست‌ها پس از به دست گرفتن قدرت در افغانستان نسبت به طایفه‌های افغانی بی‌اعتنا شده و با بالا گرفتن مشکلاتشان اقدام به حذف دولتمردان با تجربه افغانی از طریق اعدام یا بازداشت و کوچ اجباری آنها کردند. اجرای یک طرح نسنجیده برای سازماندهی کسانی که هیچ گونه تجربه حکمرانی نداشتند دولتمردان تازه‌کار را الزاما وابسته به مشاوران شوروی می‌کرد و از همین رو هویت واحدی که در طول دهه‌ها شکل گرفته بود به هویتی چهل‌تکه، سیار و وابسته به لهجه‌هایی مربوط به ازمنه قدیم و روابط خویشاوندی و جغرافیایی محدود بدل کرد و این بالکانیزه شدن هویت افغانی با استراتژی ضدشورش «تفرقه بینداز و حکومت کن» و مداخله نظامی سال 1979 پیگیری و دنبال شد.

ریشه اصلی مشکل افغانستان این است که این کشور از سال 1979 فاقد دولتمردانی بومی برای بازسازی دولت بوده و ورود مردان سیاسی افغانی از خارج و حفظ آنها بدون آن که شائبه استعمار نو را در ذهن تداعی کند، غیرعملی بودن این طرح‌ها را اثبات کرده است. از بد روزگار و همانند مارکسیست‌ها، طالبان نیز که قدرت خود را بعداز عقب‌نشینی شوروی در سال 1989 تثبیت کردند، انقلابیونی چندملیتی بوده و شیوه حکمرانی آنها نیز دست کمی از دکترین نسنجیده و غیرمنطقی قبلی نداشته است. آنها نیز به دلیل عدم تمایل به ایجاد یک دولت ـ ملت و علاقه به نظام خلیفه‌گری چندملیتی، امکان پدید آمدن مقامات رسمی محلی را فراهم نساختند. آنچه امروز در افغانستان به عنوان دولتمردان شناخته می‌شوند صرفا رهبران قبایل و عشیره‌های وابسته به استان‌ها و مناطق داخلی‌اند و حتی در مورد حامد کرزای نیز به عنوان قوی‌ترین آنها مشاوران، وزرا و نیروهای امنیتی‌اش ابتدا به او و عشیره و قبیله‌شان و دست آخر به افغانستان به عنوان یک کل واحد وفادارند.

بهای گزاف

بنابراین هر نیروی سومی که آرزوی شکل‌گیری یک دولت کارآمد در افغانستان را داشته باشد مجبور است کارگزاران و ازجمله نیروی امنیتی وابسته به خودش را به افغانستان بفرستد، چه این امر با هدف بهره‌مندی ملت افغانستان صورت پذیرد یا نقایص اداری و امنیتی دولتی افغانی چالش‌های مهمی در آینده پدید بیاورد، در هر دو صورت سیاستی استعماری خواهد بود و هر قدر هم آن را موجه بدانیم با توجه به امکانات و منابع موجود غیرقابل دوام، موقتی و هنجارهای مشروعیت یک دولت در دوران معاصر را نقض می‌کند.

این نکته به این معنا نیست که تاکنون پیشرفتی حاصل نشده بلکه مساله این است که چنین پیشرفتی بهای گزافی را طلبیده و از این پس نیز می‌طلبد و بعید است پس از خروج ناگزیر مجریان خارجی دوام بیاورد. به عبارت دیگر روزی که غربی‌ها افغانستان را ترک کنند طالبان بار دیگر به شکل یک نیروی خارجی سر بر خواهد آورد و در هر دوحالت افغانستان دولتی کارآمد نخواهد داشت مگر آن که ملت افغانستان با قبول رنج و مشقت و محرومیت ضرورت ایجاد چنین دولتی را خود بر عهده بگیرند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها