در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او در تعریف اتفاق جالبی که برایش رخ داده میگوید: روز جهانی تئاتر بود. تمام عیب و ایرادهای ماشینم را برطرف کردم، حسابی به آن رسیدم و 50 لیتر بنزین زدم و به تئاتر شهر رفتم، اما موقع برگشت از تئاتر دیدم جا تر است و بچه نیست!میرزایی ادامه میدهد: بعد از این اتفاق سوار تاکسی شدم و در تقاطع طالقانی ماشین شاسیبلندی پشت چراغ قرمز کنار تاکسی ایستاد. من را شناخت و سلام و علیک کرد. بعد یک موتوری بین ما آمد، نگاه کرد و به من خندید و دستش را دراز کرد، فکر کردم مرا شناخته میخواهد دست بدهد، اما متوجه شدم دارد موبایلم را از دستم میکشد!تا چراغ سبز شد، او آنتن موبایل را کند و نتوانست آن را از دستم بگیرد. دو راهی یوسفآباد پیاده شدم. کیف دستم بود و با اعتماد به نفس راه میرفتم و فکر میکردم چقدر زرنگ بودم که او نتوانست تلفن را از من بگیرد. در همین عوالم بودم که یکدفعه دیدم کیفم را یک موتوری میکشد! کیف به دست من گیر کرده بود و دنبالش میرفتم و چیزی نمانده بود زمین بخورم که کسی که ترک موتور نشسته بود، برگشت و گفت: اِ بیوک میرزایی! بیوک میرزاییه! اگر نمیشناخت کیف را برده بود و من هم کله معلق میشدم! در یک روز این همه اتفاق برایم افتاد که باور کردنش سخت است.
بیوک میرزایی به اتفاق جالبتری در ادامه آن ماجرا هم اشاره میکند: این ماشین بعد از 5 ماه طرفهای شوش پیدا شد، اما دیگر تبدیل به یک لگن شده بود! آن را در تعمیرگاه گذاشتم، اما وسایل یدکیاش پیدا نمیشد. کسی گفت تنها یک نفر این یدکی را دارد. پرسیدم چه کسی؟ گفت عباس چشمه! او همان دزدی بود که ماشین من را زده بود و در آگاهی او را دیده بودم و به من گفته بود شمارهام را بگیر لازمت میشود! من به او زنگ زدم، اما خودش زندان و گوشیاش دست برادرش بود. خودم را معرفی کردم و برادر دزد با سابقه، نیم ساعته یدک گمشده را برایم آورد! دوباره ماشین را تعمیر کردم و 50 لیتر بنزین زدم، اما باز هم دزدیدنش!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: