بیا به اعتمادمان برگردیم

کد خبر: ۴۴۸۴۹۴

 یادت می‌آید روزی که 2 نفری زیر یک چتر به استقبال تمام باران‌های جهان رفتیم؟ یادت می‌آید عهد کردیم برای این که فردایی آفتابی داشته باشیم، به شب شبیخون بزنیم، و شبانه بدویم تا فردا، تا آفتابی که قول دادیم از پیشانی‌مان طلوع کند؟ یادت می‌آید چقدر از فردا سرودیم و از آفتابی که باید ببارد بر جاپایمان که به مشرق می‌رسید؟ یادت می‌آید چقدر برای شب سوگنامه سرودیم و از جدایی بد گفتیم، از عدم اعتماد، از سوءتفاهم و ...؟ یادت می‌آید؟ هان یادت می‌آید؟

حالا چه زود داریم از دست هم می‌رویم. چه زود دیوار بی‌اعتمادیمان قد کشید تا آسمان. خشت خشت این دیوار را از نگاه‌های خیسی درست کردیم که سوءتفاهم نداشت. چه زود نتوانستیم همدیگر را باور کنیم. چه زود به هم شک کردیم و شکوه و شکایت حرف اول‌ زندگی مشترکمان شد .

ما درگلایه زندگی کردیم و شکوه‌ها، شِکوِه زندگی‌مان را به هم ریخت. ما نمی‌دانیم در کدام نیمروز زمستان، در سایه کدام بید مجنون، عقلمان را به حراج گذاشتیم. کدام درخت، کدام گیاه نتوانست بی‌گناهیمان را به آسمان برساند؟

چه زود، چه زود، چه زود خودمان را فراموش کردیم، چه زود صبحی را که از پیشانیمان بلند شده بود، به شب رساندیم، چه زود پشت به خورشید حرکت کردیم.

در جایی خوانده‌ام: در آسمان پرندگان با هم پرواز می‌کنند، در دشت گرگ‌ها با هم زندگی می‌کنند، ما انسان‌ها چرا با هم بیگانه‌ایم؟

مهربان من! شریک دیرهنگام زندگی زودرس من! چه زود از پرنده‌ای، کوچک‌تر و از گرگی، درنده‌تر شدیم برای هم، چه زود...؟

کدام گلایه؟ کدام شِکوِه؟ کدام جمله؟ کدام کلمه؟ کدام حرف توانست ما را از هم بدزدد؟ ما روزی با دلی که مال خودمان نبود، کنار سفره‌ای که با عشق گسترده شده بود نشستیم، آیاتی نورانی در مویرگهای‌مان دوید، جوانه زدیم، دویدیم تا دست‌های هم و جوان ماندیم. دست در دست هم تا آسمان رفتیم، زیر یک چتر به تماشای باران ایستادیم و خیسی خودمان را خندیدیم.

چه روزهای «آفتاب بارانی» بود.

چه باران مقدسی بر شانه‌هایمان بارید و چه پرواز زلالی تا آن سوی ابرهای باکره‌ای که می‌شناسیمش، داشتیم.

چه شد؟ چه شد که چشم‌هایمان دیگرگونه دیدند؟ چه شد که دست‌های اعتمادمان از دامان هم کوتاه آمد؟ چه شد که چشم‌هایمان دیدند آنچه را که شایسته دیدن نبود و ندیدند آنچه را که باید می‌دیدند؟ چه شد که زیبایی‌های ذهنی و تراوشات فکری‌مان، حرف‌های حسی و کلمات موزون و مقفایمان رنگ باختند در ازدحام انگ‌ها ، رنگ‌ها و تهمت‌ها؟ چه کج‌اندیش‌ و کژبین‌ شدیم در آن ظهری که آفتاب به تماشایمان ایستاده بود.

چه زود خورشیدی را که از سینه‌هایمان طلوع کرده بود، انکار کردیم.

مهربان من! کدام شب در کدام روز در مویرگ‌هایمان بیتوته کرد که ستاره را درشت‌تر از ماه دیدیم و برای دیدن ماهی که از پیشانیمان برخاسته بود، تمام روز را به انتظار شب نشستیم؟ آنقدر تا شب دویدیم که خورشید را پشت سر خود دیدیم و تنها توانستیم سایه‌هایمان را لگد کنیم.

مهربان! بیا بگذریم، بگذریم از آنچه نباید می‌بود و هست. بگذریم از دست‌هایی که در آستین مرقع این و آن پنهان است، بگذریم از رودخانه نیلی که روزگارمان را سیاه کرده است. بیا فقط خورشیدی را که از لب‌هایمان طلوع کرده است، به خاطر بسپاریم و خاطره‌های ستارگان را در شب‌شان رها کنیم.

مهربان! چه زود پشت بر باورهایمان حرکت کردیم و چه زود پنداشتیم دست‌هایی که پشت سر د‌اریم، خنجر زهرآگین در آستین دارند، غافل از این‌که دست‌هایمان را از پشت بسته بودند، آنها که شب‌مان را بیشتر دوست دارند.

بیا به اعتقادمان به هم برگردیم و دوباره به اعتماد‌ این واژه بزرگ روزهای زندگی اعتقاد پیدا کنیم و برای هم درخت بکاریم تا خورشید در سایه‌اش بنشیند و دریا در سرشاخه‌هایش قدم بزند.

بیا مهربان! بیا به خودمان برگردیم، به اعتمادی که به آن اعتقاد داریم.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها