درباره «خانواده ارنست»

بازی‌های بد برای فیلمنامه خوب

این روزها به بهانه اکران «خانواده ارنست» در محافل گوناگون رسانه‌ای از زبان سازنده‌اش می‌شنویم که اثر فرهنگی‌اش در شرایط بدی روی پرده رفته و این فیلم فرهنگی نیازمند حمایت است و در جایی آقای محسن دامادی مشخصا فیلم خانواده ارنست را «فیلم ادب، هنر و معماری» لقب داده است و اظهار کرده در فیلم قبلی‌اش «یک اشتباه کوچولو» هدفش گیشه بوده، اما در این فیلم نگاهش به تاریخ و فرهنگ این سرزمین بوده است.
کد خبر: ۴۴۲۹۱۶

اصولا هر نوع اظهارنظری در شرایط آزاد می‌تواند نشانگر طرز تلقی انسان‌ها از پدیده‌های اطراف‌شان باشد. یک فیلمساز نیز عرفا در زمان نمایش اثرش، نکته‌هایی را می‌گوید که ممکن است دقیقا مربوط به فیلمش نباشد، اما به هر حال نمایش هر فیلمی در سینمای ایران، تریبون‌هایی برای سازندگان فراهم می‌کند تا هر چه صلاح می‌دانند، بگویند. ما اساس این نوشته را حرف‌های محسن دامادی می‌گیریم و سعی می‌کنیم با یادآوری صحنه‌های فیلم، آنها را در صورت امکان به این حرف‌ها ربط بدهیم. اول از همه باید از جایی شروع کرد که سوءتفاهم عمومی درباره آن، حتی دامن فیلمسازی مانند دامادی را هم گرفته و آن مفهوم فیلم فرهنگی و تفاوتش با فیلم تجاری است. آیا اگر قصه فیلمی درباره تاریخ و فرهنگ باشد، آن فیلم الزاما اثری فرهنگی خواهد بود؟ و نیز آیا اگر از فیلمی استقبال فراوانی شد و به فروش بالایی دست یافت، آن فیلم از دایره آثار فرهنگی خارج و فیلمی تجاری لقب خواهد گرفت؟ به این ترتیب در حال حاضر «یه حبه قند» با فروش بالایش اثری تجاری است و خانواده ارنست و «باغ قرمز» به دلیل فروش پایین‌شان، فرهنگی هستند. به نظر می‌رسد محسن دامادی شرایط سینمای ایران را بررسی نمی‌کند و از پیشرفت فیلم‌ها و فیلمسازان طی این سال‌ها باخبر نیست که برای خانواده ارنست توقع سالن‌های زیاد و حمایت‌های بسیار دارد.

خانواده ارنست با یک کنجکاوی شروع می‌شود. دختری ساکن خارج از کشور (لاله اسکندری) برای تحقیق درباره موضوعی به ایران می‌آید و پسرعمویش کامران (امین زندگانی) نیز در این راه همراهی‌اش می‌کند. در ادامه، ماجرا رنگ‌وبوی احساسی و ملودرام پیدا می‌کند زیرا می‌فهمیم کامران به دخترعمویش علاقه دارد، اما دختر نسبت به او بی‌تفاوت است. لابه‌لای این جریان‌ها، تصاویری می‌بینیم که گرایش کارگردان به سینمای سوررئالیستی را نشان می‌دهد. این را از آنجا می‌فهمیم که دختر با ورودش به ایران دچار کابوس‌هایی است، آن هم ترسناک. این روند را می‌توان ادامه داد و به سینمای تاریخی و علمی ـ‌ تخیلی هم رسید، چرا که در فیلم به ارنست ارجاع داده می‌شود؛ شخصیتی انگلیسی که زمان قاجار در اصفهان بوده و قصد بردن دختری هنرمند را داشته است. این دختر هنرمند همانی است که در کابوس‌های قهرمان فیلم است و بعد مشخص می‌شود جد او بوده است.

اشکال اصلی فیلم خانواده ارنست این است که کارگردانش برای رسیدن به اهداف فرهنگی در فیلمش، از راه‌های ساده‌انگارانه و مشابه فیلمفارسی‌ها استفاده می‌کند. مثلا می‌خواهد به تاریخ، فرهنگ و معماری اصفهان بپردازد. کسی که اصلا معلوم نیست در فیلم چه کاره است و چه ربطی به قصه دارد (شخصیتی با بازی جهانبخش سلطانی) یا مثلا برای راهنمایی دختر محقق به هدفش، روح اجدادش را واسطه می‌کند که به شیوه حکایت‌های خرافی قدیم به خوابش بیاید و به او بگوید از کدام طرف باید برود تا به خانه ارنست برسد یا مثلا تصور کنید وسط یک فضای احساسی و میان جستجوهای طاقتفرسای دختر و کامران، ناگهان با پیرمردی مواجه می‌شوند که صاحب منزلی است که روح اجداد آدرسش را داده بود. بعد همین پیرمرد ساکن خانه سالمندان با دیدن دختر می‌گوید: «تو چقدر منو یاد مادرزنم می‌اندازی!»

با این‌که در خانواده ارنست تلاش شده با ایجاد موقعیت‌هایی تازه، تماشاگر شناخت دیگرگونه‌ای از شخصیت‌ها پیدا کند اما بصراحت باید گفت در این راه به موفقیتی دست نمی‌یابد. بیایید قضیه را از این زاویه بررسی کنیم که اساسا آنچه دختر را از کشوری دیگر به ایران می‌کشاند چیست؟ او می‌خواهد با دستیابی و مطالعه عکس‌های ارنست از اصفهان دوران قاجار بفهمد این شهر چه تفاوت‌هایی از نظر ظاهری داشته است. او به شکلی نمادین، خودش شرایطی دوگانه دارد؛ از سویی ریشه در ایران دارد و از سوی دیگر در اروپا رشد و تحصیل کرده است. علاقه پسرعمویش به او و بی‌تفاوتی دختر به این اظهار علاقه هم سمبلیک است. به این ترتیب که مثلا اظهار علاقه کامران، نوعی دعوت از دختر برای بازگشت به ایران یا یادآوری گذشته و اصالت اوست. نپذیرفتن این علاقه هم در نوع خودش معانی بسیاری دارد. انگار دختر دنبال هدف‌های بزرگ‌تری در زندگی‌اش است و همین هدف‌های بزرگ‌تر است که او را به خانه ارنست و تحقیق درباره او می‌کشاند. به مایه‌های مضمونی بیشتری هم می‌شود فکر کرد. دختر دنبال شخصیتی غیرایرانی و اروپایی است که صد سال پیش از اصفهان عکاسی کرده. در اندرون دختر چنین می‌گذرد که گویی حافظه فرهنگی ایران در تلاش فرنگی‌ها معنا پیدا کرده است. به بیانی دیگر اگر نشانی از فرهنگ و هویت ایرانی وجود دارد، این را باید مدیون افرادی چون ارنست بود. بنابراین بدش نمی‌آید که همان وظیفه‌ای که ارنست داشته را تکرار کند و صد سال بعد، گویی برای تکمیل پروژه اوست که پا به اصفهان می‌گذارد، اما کابوس‌هایی که دختر را رها نمی‌کند، او را به سمتی دیگر می‌کشاند. این‌گونه است که ارنست اهمیت خود را از دست می‌دهد و دختری نوجوان قهرمان ذهنی راوی فیلم می‌شود که در زمان ارنست دارای هنرهایی بوده و ارنست برخلاف خواسته دختر او را به خارج از کشور می‌برد. این اتفاقی است که در یک سوم پایانی فیلم می‌افتد و اینجاست که چهره ارنست در ذهن دختر دیگر آن اهمیت و جایگاه اولیه را ندارد.

این برداشت‌ها و تفسیرها ممکن است تماشاگری را که خانواده ارنست را ندیده، راغب به دیدن این فیلم کند. البته هر چه بیشتر مردم به دیدن فیلم‌های روی پرده بروند، اقتصاد سینمای ایران پررونق‌تر خواهد شد اما اینها را باید در ساختاری سنجیده و درست تعریف کرد. دیدگاه و تم اصلی خانواده ارنست تفاوت زیادی با درونمایه یه حبه قند ندارد. با این تفاوت که سازندگان آن فیلم، برای اثرشان وقت، حوصله و انرژی گذاشته‌اند و کنار مفاهیم مورد نظرشان به ساختار اثرشان هم فکر کرده‌اند، اما سازندگان خانواده ارنست اصلا چنین حساسیت‌هایی را رعایت نکرده‌اند.

با این‌که دیدن چهره جمشید مشایخی در سینمای ایران خوشحال‌کننده است و نیز این‌که پس از مدت‌ها فیلمی می‌بینیم که در آن جهانبخش سلطانی حضور دارد (هر چند در نقشی اضافی و بی‌ربط) اما متاسفانه وضعیت بازی‌های این فیلم هم تعریفی ندارد. لاله اسکندری و امین زندگانی به عنوان بازیگران اصلی، عملکرد موفقی ندارند و حتی می‌توان گفت در تله‌فیلم‌ها بازی‌های بهتری دارند تا این فیلم سینمایی.

لیلا خراط

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها